🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
بذارین برای شروع از یه مرد خیلی عزیز و دوست‌داشتنی براتون بگم؛ ازونا که میتونم بهشون قلب آبی اختصاص بدم😌💙
#mystory 💙
اولین باری که احساس کردم میتونم یه مردو دوست داشته باشم هنوز مدرسه نمیرفتم
اون‌موقعا ما خونه مامان‌بزرگ زندگی میکردیم و مامان تازه تازه میرفت سرکار که سه تا بچه‌هاشو بقول معروف به دندون بکشه.
حاج‌اقا "ق" هرهفته با پیکانش و چندتا پفک میومد خونه مامان‌بزرگ و بهمون سر میزد. همیشه کت و شلوار روشن میپوشید و موهای سرش کم پشت و سفید بود و یه عینک ته استکانی بزرگ میزد و سمعک داشت جوری که تو بغلش جمع میشدم و دم گوشش زبون میریختم که بشنوه و دلش برام غنج بره و رفته رفته دیدم چقدر دوستش دارم. رو پاش مینشستیم و با مهربونیش دنیامونو میساختیم و عیدا منتظر عیدی حاج‌اقا "ق" بودیم و درس که میخوندیم با ذوق و عشق تشویقمون میکرد برای نمره‌های همیشه بیستمون.
روزای زیادی از مدرسه اومدنی پیکانشو دم در خونه مامان‌بزرگ میدیدیم و جیغ زنون که آخجون حاج‌آقا "ق" با زهرا مسابقه میذاشتیم واسه پریدن تو بغلش و گرفتن پفکا...
اون صبحی که تلفن زنگ خورد و مامان اشک میریختو هیچوقت یادم نمیره. خبر مجلس ختم حاج‌آقا "ق" بود...
از جام دوییدم تو آشپزخونه و های های گریه کردم
یه سالی بود که به سن تکلیف رسیده بودم و دیگه تو بغلش نمیشستم که موهامو نوازش کنه
اون اولین باری بود که فهمیدم از دست دادن یعنی چی...!
من و مامان و مامان‌بزرگ رفتیم تالاری که براش ختم گرفتن و من برای اولین بار مشکی پوش و عزادار شدم
اونجا پر بود از زنا و دختر و پسربچه های گریون
اروم نمیشدم و بی‌قراری میکردم و هنوزم راستشو بخواید دلم خیلی براش تنگ میشه فقط دیگه بزبون نمیارم...
حاج‌آقا "ق" پیرمرد ورشکسته‌ای بود که خودش بچه‌دار نشد هیچوقت و همه زندگی و سرمایه باقی موندشو وقف بچه‌هایی مثل من کرد؛ تو عرف بهشون میگن خیّر ولی بذارید من بگم فرشته
حاج خانوم که تا لحظه آخر باهم عاشقانه زندگی کردن بعدا گفته بوده حاج‌آقا خیلی دلش میخواسته سرپرست قانونی من بشه ولی همیشه ترسیده مامان ناراحت بشه و هیچی نگفته...
اونجا تازه فهمیدم چرا تو ختمش من بیشتر از همه بی‌تابی میکردم و حاج‌خانوم با حسرت بهم نگاه میکرد؛ چون هیچکس رابطه‌ی عاطفی که بین ما بودو نداشت...
نمیدونم مامان چرا هیچوقت آدرس مزارشو نگرفت که بتونم برم سرخاکش
شاید چون باید یادمیگرفتم مستقل باشم و بی وابستگی بزرگ شم که رفتن ادما و از دست دادنشون اذیتم نکنه
نمیتونم مطمئن بگم این اتفاق افتاد یا نه! فقط اون اولین و آخرین باری بود که برای ازدست دادن‌هام گریه کردم....
چهارکتابی که دارم همزمان میخونم.
از تجربه‌های قرنطینه علاوه بر اینکه فهمیدم من هم به نظم عرفی بی‌اعتقاد نیستم فقط وقتشو نداشتم، فهمیدم چندتا کتاب همزمان خوندن برخلاف تصورم خیلی هم جذابه🚶🏻‍♀
گفت اولین نشانه عاشق شدن غم است
بوسیدمش به گریه و گفتم غمت مباد.

فاضل 💙
از بین شعرا فقط دلم میخواد فاضلو از نزدیک ببینم ☹️
البته تجربه خوبی ندارم بگم بخندیم دورهم

سال اولی که دانشجو بودم همایش سوختگان وصل برگزار شد تو سالن فردوسی دانشکده ادبیات که بزرگترین سالن دانشگاهه
یه برنامه شعر و شاعری بود و همه شاعرا جمع بودن بغیر فاضلِ عزیز
خب تا اینجاش مسئله‌ای نداشت
ما رفتیم پرو پرو ردیف دوم نشستیم و کلیم مسخره بازی دراوردیم و حواس ملتو پرت کردیم
تا اینجاهم مسئله‌ای نیست باز
یهو دیدم دوستم مریم میگه بچه‌ها یکم رعایت کنیم گفتم چیه مگه با چشم سمت راستو نشون داد محمدمهدی سیار و سیدمحمدمهدی شفیعی که اخوند بود دوتا صندلی اونورتر ما نشسته بودن🤦🏻‍♀
من ضمن ترکیدن پیشنهاد دادم باهاشون سلفی بندازیم
بچه ها گفتن نه زشته و من خیلی سرخوشانه گفتم یجور میندازیم که نفهمن
دوربینو تنظیم کردم و همین که اومدم بندازم، تو دوربین دیدم سیدِ ماجرا یه نگاه به دوربین کرد و خودشو از تو کادر خیلی محتاطانه کشید بیرون
یعنی تا بحال اونجوری ضایع نشده بودم ولی خنده‌مم بند نمیومد از گندی که خورده بود. کاسه کوزه‌مونو جمع کردیم رفتیم ولی خب حداقل سیار تو کادر موند 😁😁
متخصص گندزدنم و بهمین دلیل اگر میخواین اوقات خوش و منحصر بفردی داشته باشین با من قرار بذارین.
بخدا.
از دوستام بپرسین😂
یه تزیم دارم واسه وقتایی که میخوام بزنم به سیم آخر دیوونه‌بازی و میگن زشته، میگم دیگه اینجا نمیایم کسی نمیشناسمون پس هرکار میخواین بکنین😅💃🏻
امشب سعدی میخوندم
آدم نمیدونه چی بگه.
گفتم مگر به وصل رهائی بود ز عشق
بی‌حاصلست خوردنِ مُستسقی آب را...
همین🙌🏻
همین الان که دلم لرزید و شکستم از ترسِ ندیدنت منو ببخش حسین💔
گریون گفتم اگه اربعین راه حرمت بسته باشه دیگه بهت سلام نمیدم
عشقت تو دلم گفت بی‌معرفت اینهمه بهت لطف کرده، اصلا طاقت میاری صبحتو با سلام بهش شروع نکنی شبتو با سلام بهش تموم نکنی؟
گفتم دلتنگم و بهونه‌گیر. تو ببخش. فقط ترسیدم دیگه نبینمت. همین
دلم روضه میخواد.
اللهم هَبْ لي فِي يَوْمِي هَذَا وَ سَاعَتِي هذِهِ يَقِيناً يُهَوِّنُ عَلَيَّ مُصِيبَاتِ اَلدُّنْيَا وَ أَحْزَانَهَا وَ يُشَوِّقُ إلَيْكَ.
#صباحكم_دعاء_مجاب_ببركة_الصلاة_على_محمد_وآل_محمد
دلم میخواست یبار حرم خالی باشه و من باشم و تو و همه حرفایی که تو شلوغی یادم میره و فقط گریه میکنم.
حالا حرم خالی شده ولی منم تو این خلوتی جایی ندارم.
قلبم فشرده شد از چیزی که دلم میخواست.
الهی دیگه هیچوقت حرمتو خلوت نبینیم.