🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
گروه شورا صنفی‌مونو میخونم عقم میگیره
هرچی بی‌ادب‌تر و وحشی‌تر و بی‌شعورتر، قهرمان‌تر و دلیرتر و شجاع‌تر
نکبتا🤦🏻‍♀
خرم آن روز که بازآیی و #سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه کمرم همینقدر باریک شه میگیرمش
ولی یچیزی همزمان درونم میگه بعد مرگم کمرت انقدر باریک نمیشه😂😂😂🤦🏻‍♀
ولی با این ورزش کنید
خیلی حال میده
نفس ادمو میبره🏃🏻‍♀
مردونشم داره
البته سیکس پک نمیشید😂
ولی خب برای ما که خوب داره پیش میره
به وزن ایده‌آلم برسم به همتون شیرینی خامه‌ای میدم.
به شرفم سوگند. 😐🙌🏻
من انقدر ساختار شکن بودم (الانم تا حدودی هستم) که دیگه کفر همه درمیومد.
مثلا از لباس یه دست سفید یا خیلی پف دار و دنباله دار برای عروسی بدم میومد
(تازه اونموقع که عروسی دوست داشتم الان به خود عروسیم اعتقادی ندارم)
دوست داشتم لباس عروس رنگی باشه و ملیح ولی کوتاه تا زانو و پف متعادل و بدون زرق و برق و ساده.
احتمالا اگه تو اون برهه عروس میشدم تا سالها نقل محافل خاله خان باجیای فامیل بودم.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
من انقدر ساختار شکن بودم (الانم تا حدودی هستم) که دیگه کفر همه درمیومد. مثلا از لباس یه دست سفید یا خیلی پف دار و دنباله دار برای عروسی بدم میومد (تازه اونموقع که عروسی دوست داشتم الان به خود عروسیم اعتقادی ندارم) دوست داشتم لباس عروس رنگی باشه و ملیح ولی…
یه دوست دارم سلیقه‌ش بهم نزدیکه
سلیقه‌ی عرفی نداره (یعنی هرچی رو بورس بود مطالبقش رفتار کنه)
این بچه میخواست عروس بشه
همسرش یه لباس عروسایی پیشنهاد میداد این فقط ناله میکرد.
منم دیدم بستر فراهمه چندتا از مدلای محبوبمو فرستادم این کلی ذوق کرد همسرش میگفت اینا که خیلی ساده‌ست.
بله ما مصیبت داریم سر انتخاب هرچیزی🤦🏻‍♀
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اولین باره همچین خبطی میکنم و امیدوارم کار دستم نده چرا؟ برای نوشتن و حرف زدن و شنیدن همون کاری که چندسال تو اینستاگرام کردم اما چرا اینجا؟ چون من به جزئیات اهمیت میدم و بنظرم خیلی هم مهمن و اینستاگرام جای زیادی برای نوشتن همون اندک چیزایی که میشه تو قالب…
خب کم کم شروع کنیم بنظرم.
نوشته های بلند داستانِ منه و واقعیتم
اگر حوصله تون نمیکشید و براتون جالب نبود ردش کنید. 🙄
توضیح اینکه پرش زیاد داره
از وسطا شروع میکنم و رفت و برگشت زیاد داره. چون از بچگی فوق العادم شروع کنم معمولی و لوس میشه و فراز و نشیبش به چشم نمیاد.
با این هشتگ مینویسم.
#mystory
بذارین برای شروع از یه مرد خیلی عزیز و دوست‌داشتنی براتون بگم؛ ازونا که میتونم بهشون قلب آبی اختصاص بدم😌💙
#mystory 💙
اولین باری که احساس کردم میتونم یه مردو دوست داشته باشم هنوز مدرسه نمیرفتم
اون‌موقعا ما خونه مامان‌بزرگ زندگی میکردیم و مامان تازه تازه میرفت سرکار که سه تا بچه‌هاشو بقول معروف به دندون بکشه.
حاج‌اقا "ق" هرهفته با پیکانش و چندتا پفک میومد خونه مامان‌بزرگ و بهمون سر میزد. همیشه کت و شلوار روشن میپوشید و موهای سرش کم پشت و سفید بود و یه عینک ته استکانی بزرگ میزد و سمعک داشت جوری که تو بغلش جمع میشدم و دم گوشش زبون میریختم که بشنوه و دلش برام غنج بره و رفته رفته دیدم چقدر دوستش دارم. رو پاش مینشستیم و با مهربونیش دنیامونو میساختیم و عیدا منتظر عیدی حاج‌اقا "ق" بودیم و درس که میخوندیم با ذوق و عشق تشویقمون میکرد برای نمره‌های همیشه بیستمون.
روزای زیادی از مدرسه اومدنی پیکانشو دم در خونه مامان‌بزرگ میدیدیم و جیغ زنون که آخجون حاج‌آقا "ق" با زهرا مسابقه میذاشتیم واسه پریدن تو بغلش و گرفتن پفکا...
اون صبحی که تلفن زنگ خورد و مامان اشک میریختو هیچوقت یادم نمیره. خبر مجلس ختم حاج‌آقا "ق" بود...
از جام دوییدم تو آشپزخونه و های های گریه کردم
یه سالی بود که به سن تکلیف رسیده بودم و دیگه تو بغلش نمیشستم که موهامو نوازش کنه
اون اولین باری بود که فهمیدم از دست دادن یعنی چی...!
من و مامان و مامان‌بزرگ رفتیم تالاری که براش ختم گرفتن و من برای اولین بار مشکی پوش و عزادار شدم
اونجا پر بود از زنا و دختر و پسربچه های گریون
اروم نمیشدم و بی‌قراری میکردم و هنوزم راستشو بخواید دلم خیلی براش تنگ میشه فقط دیگه بزبون نمیارم...
حاج‌آقا "ق" پیرمرد ورشکسته‌ای بود که خودش بچه‌دار نشد هیچوقت و همه زندگی و سرمایه باقی موندشو وقف بچه‌هایی مثل من کرد؛ تو عرف بهشون میگن خیّر ولی بذارید من بگم فرشته
حاج خانوم که تا لحظه آخر باهم عاشقانه زندگی کردن بعدا گفته بوده حاج‌آقا خیلی دلش میخواسته سرپرست قانونی من بشه ولی همیشه ترسیده مامان ناراحت بشه و هیچی نگفته...
اونجا تازه فهمیدم چرا تو ختمش من بیشتر از همه بی‌تابی میکردم و حاج‌خانوم با حسرت بهم نگاه میکرد؛ چون هیچکس رابطه‌ی عاطفی که بین ما بودو نداشت...
نمیدونم مامان چرا هیچوقت آدرس مزارشو نگرفت که بتونم برم سرخاکش
شاید چون باید یادمیگرفتم مستقل باشم و بی وابستگی بزرگ شم که رفتن ادما و از دست دادنشون اذیتم نکنه
نمیتونم مطمئن بگم این اتفاق افتاد یا نه! فقط اون اولین و آخرین باری بود که برای ازدست دادن‌هام گریه کردم....
چهارکتابی که دارم همزمان میخونم.
از تجربه‌های قرنطینه علاوه بر اینکه فهمیدم من هم به نظم عرفی بی‌اعتقاد نیستم فقط وقتشو نداشتم، فهمیدم چندتا کتاب همزمان خوندن برخلاف تصورم خیلی هم جذابه🚶🏻‍♀
گفت اولین نشانه عاشق شدن غم است
بوسیدمش به گریه و گفتم غمت مباد.

فاضل 💙
از بین شعرا فقط دلم میخواد فاضلو از نزدیک ببینم ☹️
البته تجربه خوبی ندارم بگم بخندیم دورهم

سال اولی که دانشجو بودم همایش سوختگان وصل برگزار شد تو سالن فردوسی دانشکده ادبیات که بزرگترین سالن دانشگاهه
یه برنامه شعر و شاعری بود و همه شاعرا جمع بودن بغیر فاضلِ عزیز
خب تا اینجاش مسئله‌ای نداشت
ما رفتیم پرو پرو ردیف دوم نشستیم و کلیم مسخره بازی دراوردیم و حواس ملتو پرت کردیم
تا اینجاهم مسئله‌ای نیست باز
یهو دیدم دوستم مریم میگه بچه‌ها یکم رعایت کنیم گفتم چیه مگه با چشم سمت راستو نشون داد محمدمهدی سیار و سیدمحمدمهدی شفیعی که اخوند بود دوتا صندلی اونورتر ما نشسته بودن🤦🏻‍♀
من ضمن ترکیدن پیشنهاد دادم باهاشون سلفی بندازیم
بچه ها گفتن نه زشته و من خیلی سرخوشانه گفتم یجور میندازیم که نفهمن
دوربینو تنظیم کردم و همین که اومدم بندازم، تو دوربین دیدم سیدِ ماجرا یه نگاه به دوربین کرد و خودشو از تو کادر خیلی محتاطانه کشید بیرون
یعنی تا بحال اونجوری ضایع نشده بودم ولی خنده‌مم بند نمیومد از گندی که خورده بود. کاسه کوزه‌مونو جمع کردیم رفتیم ولی خب حداقل سیار تو کادر موند 😁😁
متخصص گندزدنم و بهمین دلیل اگر میخواین اوقات خوش و منحصر بفردی داشته باشین با من قرار بذارین.
بخدا.
از دوستام بپرسین😂
یه تزیم دارم واسه وقتایی که میخوام بزنم به سیم آخر دیوونه‌بازی و میگن زشته، میگم دیگه اینجا نمیایم کسی نمیشناسمون پس هرکار میخواین بکنین😅💃🏻