🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
هرکه این شب را احیاء دارد
دل او نمیرد
در روزی که دل‌ها بمیرند...
#نیمه‌شعبان🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
حاج محمود کریمی – کجایی همه ی دار و ندارم
چشام کاسه خون نیست ولی عجیب دلم لک زد برای جمکران. چی به این احساس میگن؟ هوایی شدن؟ خب هوایی شدم.
بهار کِیه؟ حتما وقتی که بیای و بعد تموم شدن همه ابتلائاتش و رسیدن حق به حقدار، آدمایی که می‌مونن ببینن این دنیا دیگه شبیه چیزی که ما ساخته بودیم نیست. این دنیایی که نه ما بهش رحم کردیم نه اون به ما، جای بهتریه برای زندگی. آدما آدمای بهترین. لباس حق که به تن صاحبش باشه توازن تو همه هستی برقراره. اینکه چه بدبخت و نادون بودیم جوری زندگی نکردیم که خدا زودتر بهمون ببخشه تو رو!
حالا که درای استجابت چهارطاق بازه باید چی خواست؟ من نمی‌دونم، بلدم نیستم! ولی فکر می‌کنم امشب باید فقط صادقانه دوستت داشت.
هرچی کتاب چندجلدی و مجموعه‌ست برداشتن تلخیص ازش درآوردن واسه آدمایی که زورشون میاد کامل بخونن. باور ندارم بتونن بدون شهید کردن مطلب کوتاهش کنن!
نیمه‌شبِ نیمه شعبان 1439
|کربلای معلی|
🔻پیتـوســ 🇮🇷
نیمه‌شبِ نیمه شعبان 1439 |کربلای معلی|
این عکسی که می‌بینید شاید تنها تصویریه که کسی می‌تونه در تمام زندگیم از شکستن و خردشدن و درماندگیم ببینه. آینه تمام‌نمای کسی که تو اون لحظه از زندگی فهمید هیچ‌بودنِ واقعی چه رنگ و بویی داره!
رسیده بودیم کربلا. دقیقاً شب نیمه شعبان. با کف پاهایی که از گستردگی تاول و زخم، فرداش بکلی از پا انداختم. و دوتا کوله سنگین رو دوشم. و نخوابیدن‌ها و بی‌اشتهایی‌های همیشگی سفرم و میل بی‌انتهای ذاتیم به سخت‌تر و بیشتر از همه کار کردن. رسیده بودیم و تو اولین میدون شهر با بی‌جایی مواجه شده بودیم. حرمو نمی‌دیدیم. صدایی نمی‌شنیدیم. فقط مردای عراقی بودن که چشم از یه کاروان سرگردون دختر که فقط یه مرد باهاشون مونده بود برنمی‌داشتن. مدیر کاروان معلوم نبود کجاست و این وسط من مسئول بودم. نمی‌شد عصبانیت هیچکسو کنترل کرد. هر دقیقه یکی مثل نارنجک منفجر می‌شد و حق داشت. لال بودم و نمی‌تونستم حرفی بزنم که آروم شن. نمی‌دونم چندبار سر چرخوندم تا یه نوری ردی چیزی شبیه به حرم، گلدسته، پرچم، گنبد پیدا کنم، فقط می‌دونم هیچی نبود! یکی از بچه‌ها نگاه مستأصلمو دید و گفت زهره یچیزی بگو و بعد خواهرمو دوستام بردنم یه گوشه که باهام شوخی کنن چون احتمالا می‌دونستن زیر این فشار و خرابی اگه واکنش نشون ندم سکته می‌کنم. شکایتا بالا می‌گرفت و کاری ازم برنمیومد و فقط دور خودم می‌چرخیدم و چیزی دستگیرم نمی‌شد؛ انگار هیچوقت کربلایی نبوده! یه زیارت اولی باهامون بود و داد زد دیگه نمی‌خوام ببینمش، امام حسین مال همونی که این بلارو سر ما آورده. این عکس دقیقـــا برای بعد این جملس! فروریختم، سست شدم، نشستم، چشمامو بستم و رفتم حرمی که وقتی چشمام باز بود نمی‌دیدمش! گفتم این دیگه زیاد بود. گفتم قبول من می‌خواستم زائرات هیچ کمی و کاستی حس نکنن ولی گند زدم. از کمی من بوده. من فکر کردم چیکاره‌ام فکر کردم تا الان اگه خوبی بوده بخاطر تلاشای من بوده. ولی گند زدم. من هیچی نیستم اگه تو نخوای. ولی حسینم می‌دونی اگه نخواد ببینت به مدیر کاروان کاری ندارم من دیگه هیچوقت خودمو نمی‌بخشم؟ چجوری تمام عمر با این عذاب وجدان زندگی کنم که باعث شدم یکی نخواد ببینت وقتی از تو خواستنی‌تر چیزی تو دنیا نیست... گفتم عزیزم خودت یکاری کن من بلد نیستم. غلط کردم فکر کردم چیزی حالیمه. چشمامو باز کردم. سخت بلندشدم. به یکی از معدود آدمای فوق‌العاده آروم و مؤمن کاروان گفتم تو راه بلدی همه خانومارو ببر حرم. شب نیمه‌شعبانه. گفت آره حرمو ببینن حالشون خوب میشه دلشون آروم میشه. به امید اومدن. و من نبودم که این فکر وسط اون همه سیاهی به ذهنم رسیده بود. بغیر سه نفر همه رفتن. وقتی صبح برگشتن یه اسکان آماده و نزدیک به حرم داشتیم. حالشون خوب بود و آروم بودن. از وسایلشون بخوبی مراقبت کرده بودیم. من به آرزوم نرسیده بودم و چشمام سوخته و دلم کباب بود وقتی گفته بودن توام برو و گفته بودم تعهد دارم مراقب وسایلشون باشم ولی تو خودم فکر کرده بودم حقم نیست ببینمش وقتی اون زیارت اولی نمی‌خواد بره. اما حسینِ عزیز چیز بزرگتری بهم داده بود. درکی واقعی از هیچ بودن. حالا اگه زمانی حس کنم که احساس خفن بودن بهم دست داده این عکسو خوب نگاه می‌کنم و از عکاسش که بالاخره نفهمیدم کی بوده همیشه ممنونم که واسه همچین لحظه‌هایی ثبتش کرد. همین.
سیدالشهداء منت بذارن سال دیگه نیمه‌شعبان
باهم کربلا باشیم 🍃
انقدر از پیام تقی‌زاده خندیدم که کبود شدم😂
امروز آقای اصغر رو دیدیم.
جاتون خالی🍃
با نفس تنگی و سردرد ناشی از یه خواب فوق‌العاده عجیب بیدار شدم. انگار هیچ چیز ترسناکی نداشت ولی نمی‌دونم چرا دارم ترس احساس می‌کنم؟ احساس ترس و تنهایی!
لحظه‌ای که فهمیدم دیگه بیدارم فقط به این امید چشمامو باز کردم که اذان صبح باشه و نبود.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
بهار من بُوَد آن‌گه که یار می‌آید... هوشنگ ابتهاج🍃
غم زمانه به پایان نمی‌رسد برخیز
به شوق یک نفس تازه در هوای بهار

فریدون مشیری🍃
من از گاندو٢ خوشم نیومده تا اینجای کار ولی ظاهرا آشنا و ظریف خیلی سوزیدن🤭
دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق!
ویرانه فیض می‌برد از ماه بیشتر...

صائب تبریزی🍃