🔻پیتـوســ 🇮🇷
آمـد بهار خـرم و آمـد رسـول یار مستیم و عاشقیـم و خماریم و بیقـرار مولانا🍃
آمد ز طرْفِ کویَت
صبحِ ازل نسیمی
بوی تو را گرفتیم
ما و بهار هر دو...
حزین لاهیجی🍃
صبحِ ازل نسیمی
بوی تو را گرفتیم
ما و بهار هر دو...
حزین لاهیجی🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
آمد ز طرْفِ کویَت صبحِ ازل نسیمی بوی تو را گرفتیم ما و بهار هر دو... حزین لاهیجی🍃
رقص این چلچلهها وین همه آوا و نوا
همه گویند که از راه رسیدهست بهار...
فریدون مشیری🍃
همه گویند که از راه رسیدهست بهار...
فریدون مشیری🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
۶۶ قسمت ملت مردن و اینهمه تلفات و بدبختی که از خانوم محافظت کنن و سالم بمونه آخرم خونآشام شد😂🧛🏻♀🚶🏻♀🔪
مرگ بر فصل ششِ خرتوخرش🔪
اگه ناتمام گذاشتنش مغزمو نمیخورد یقیناً سمت دانلود دو فصل باقی مونده نمیرفتم.
اگه ناتمام گذاشتنش مغزمو نمیخورد یقیناً سمت دانلود دو فصل باقی مونده نمیرفتم.
خب ببینم کلابهاوس چیه؟
لابد یه آشغالدونی جدید که قراره
به زندگیامون اضافه بشه!
لابد یه آشغالدونی جدید که قراره
به زندگیامون اضافه بشه!
🔻پیتـوســ 🇮🇷
رقص این چلچلهها وین همه آوا و نوا همه گویند که از راه رسیدهست بهار... فریدون مشیری🍃
اینسان که با هوای تو در خویش رفتهام
گویی بهار در نَفَس مهربان توست...
حسین منزوی🍃
گویی بهار در نَفَس مهربان توست...
حسین منزوی🍃
کی فکرشو میکرد یروزی من از غذاخوردن عذابوجدان بگیرم. واقعاً باعث تأسفه دوستی به خوش اشتهایی منو از دست دادید. همش بخاطر این حقیقت لعنتیه که گرمگرم کم میکنی ولی کیلوکیلو اضافه.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اینسان که با هوای تو در خویش رفتهام گویی بهار در نَفَس مهربان توست... حسین منزوی🍃
هوا، هوای بهار است و باده، بادهی ناب
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب...
فریدون مشيری🍃
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب...
فریدون مشيری🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
مرگ بر فصل ششِ خرتوخرش🔪 اگه ناتمام گذاشتنش مغزمو نمیخورد یقیناً سمت دانلود دو فصل باقی مونده نمیرفتم.
فصل هفت بغایت رو مخ بود. دیگه اتفاق هیجانانگیز و غیرقابل پیشبینی نداره🚶🏻♀
🔻پیتـوســ 🇮🇷
فصل هفت بغایت رو مخ بود. دیگه اتفاق هیجانانگیز و غیرقابل پیشبینی نداره🚶🏻♀
الان میتونم بگم کل سریالو ساختن تا تو فصل هشت بواضحترین شیوهٔ ممکن زیرآب خدارو بزنن. لامصبای بیدین و ایمون😂🤦🏻♀
🔻پیتـوســ 🇮🇷
هوا، هوای بهار است و باده، بادهی ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب... فریدون مشيری🍃
درونِ خانه، خزان و بهار یک رنگ است
ز خویش خیمه بُرون زن، بهار را دریاب
صائب تبريزی🍃
ز خویش خیمه بُرون زن، بهار را دریاب
صائب تبريزی🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
امروز روزِ ماست عزیز 💙🍃
و اما جوانِ عزیزِ ابیعبداللّه...
هربار برای کربلا دست به دامان یکی از عزیزان حسین میشم و نیمهشعبان ٩٧ رو از علیاکبر عزیزش خواسته بودم. این سفر رو از او داشتم پس هرچه هم درش نصیبم شد از او دارم. نذر کرده بودم تو بینالحرمین شکلات پخش کنم. تمام مسیر دوکیلو شکلات رو کشیده بودم تا خودم با شوق بذارم کف دست مرد و زن و دختر و پسر بچهها و بگم نذر علیاکبر و اینکارو کرده بودم. اون خوابو همون شب اول وقتی کنار وسایل بچهها نزدیک پنج دقیقه خوابم برده بود دیده بودم و جوانِ حسین برام تازه معنی پیدا کرده بود. فهمیده بودم او چقدر عزیزه و راستش رو بخواید وقتهایی که حرفی برای گفتن به عباس هم نداشتم نگاه به سربند "یاعلیاکبر" روی دیوارم میکردم و میگفتم میدونم حتی فکرشم زشته ولی تو جوونی، حرفمو راحتتر بهت میزنم. یک رابطهی قلبی ناگسستنی از همون سفر و اون خواب بین ما شکل گرفت. چیزی که همواره هر شب هشتم محرم از پا درمیارم. یک غم عمیق، کشنده، غیرقابل انکار و گریز و دوستداشتنی. یک حسرت مدام و یک افسوس بیانتها. یک نقطه اتصال قدرتمند و در عین حال ظریف که بچشمم نمیاد ولی روحمو به همه چیزایی وصل میکنه که دوستشون دارم و نمیذاره کاملاً بد باشم.
کاش میتونستم ازش دقیقتر حرف بزنم ولی کاملاً مطمئنم یکسری مفاهیم و احساسات هست که بشر هیچوقت نمیتونه براشون لغت بسازه.
فقط امروز روزِ ماست، همین💙
هربار برای کربلا دست به دامان یکی از عزیزان حسین میشم و نیمهشعبان ٩٧ رو از علیاکبر عزیزش خواسته بودم. این سفر رو از او داشتم پس هرچه هم درش نصیبم شد از او دارم. نذر کرده بودم تو بینالحرمین شکلات پخش کنم. تمام مسیر دوکیلو شکلات رو کشیده بودم تا خودم با شوق بذارم کف دست مرد و زن و دختر و پسر بچهها و بگم نذر علیاکبر و اینکارو کرده بودم. اون خوابو همون شب اول وقتی کنار وسایل بچهها نزدیک پنج دقیقه خوابم برده بود دیده بودم و جوانِ حسین برام تازه معنی پیدا کرده بود. فهمیده بودم او چقدر عزیزه و راستش رو بخواید وقتهایی که حرفی برای گفتن به عباس هم نداشتم نگاه به سربند "یاعلیاکبر" روی دیوارم میکردم و میگفتم میدونم حتی فکرشم زشته ولی تو جوونی، حرفمو راحتتر بهت میزنم. یک رابطهی قلبی ناگسستنی از همون سفر و اون خواب بین ما شکل گرفت. چیزی که همواره هر شب هشتم محرم از پا درمیارم. یک غم عمیق، کشنده، غیرقابل انکار و گریز و دوستداشتنی. یک حسرت مدام و یک افسوس بیانتها. یک نقطه اتصال قدرتمند و در عین حال ظریف که بچشمم نمیاد ولی روحمو به همه چیزایی وصل میکنه که دوستشون دارم و نمیذاره کاملاً بد باشم.
کاش میتونستم ازش دقیقتر حرف بزنم ولی کاملاً مطمئنم یکسری مفاهیم و احساسات هست که بشر هیچوقت نمیتونه براشون لغت بسازه.
فقط امروز روزِ ماست، همین💙