زیبا نیست که استادم اومده و میپرسه مقالهامو کامل کردم یا نه و مستی یک روز کامل لش کردن
و خوش گذروندنو بپرونه؟ آه.
و خوش گذروندنو بپرونه؟ آه.
بچهها آیینه پدر و مادرن یعنی همین که بچههای زیر ده سال محلمون الان جلو هم صف کشیدن و این یکی تندتند پشت هم میگه مرگ بر آمریکا مرگ بر انگلیس مرگ بر اسرائیل و اون یکی هم به تقابل، با ضمیمه کردن یه خاک بر سر نفهمت میگه مرگ بر جمهوری اسلامی!
هیچ کدومم به احتمال فوق بالا، فهمی از چیزی که میگن ندارن.
هیچ کدومم به احتمال فوق بالا، فهمی از چیزی که میگن ندارن.
هوا مثل هوای بازارچههای سنتی و محلی دم عید میمونه. مطبوعه. دلم میخواد برم بیرون.
۴٢سال شد. ناراحتیم. عصبانی هم. اما میتونیم بفهمیم چی به چیه. میتونیم همه چیزو ندوزیم
به انقلاب. میتونیم تفکیک کنیم. پس خداروشکر
و مبارک باشه.
به انقلاب. میتونیم تفکیک کنیم. پس خداروشکر
و مبارک باشه.
راهپیمایی موتوری و خودرویی خیلی چرته واقعاً. که چی؟ اصالت یک حرکت رو فدای تبلیغات کردن!
به صدای گریهها، نالهها، ضجهها گوش دادم. گوش دادم و فکر کردم. تو تاریکی فکر میکردم واقعاً نیاز به گریه دارم. و فکر میکردم که چون نیاز دارم باید جلوی خودمو بگیرم وگرنه درست نیست. فکر میکردم این آدمها هم تو موقعیت گریه که قرار میگیرن انقدر درگیر فکر میشن یا خودشونو رها میکنن یا از روی داشتن قلبهای تمیز و آماده و نفوس پاکه یا برای گناهاشون اشک میریزن. فکر میکردم اگه گریه چجوری باشه درسته. و حتی فکر میکردم که اینهمه فکر کردن درسته؟ خوبه؟ لازمه؟ ولی میدونید چی شد؟ روضه خون ناگهان رفت سراغ یک اسم و من نفهمیدم چطور از فکرها به اشکها رسیدم. دیدم حالا دیگه فقط صدای هق هق خودمو میشنوم. بدون فکر. بدون تأمل. بدون بالا و پایین کردن. بدون آمادگی. فقط برای کسی که تمام عمر با او زندگی کرده بودم، با دوست داشتنش بزرگ شده بودم، اشک میریختم. بدون فکر کردن به هیچ چیز دیگری. من بودم و او و همین کافی بود برای گریستن.
شب ٢٢بهمن٩٩
وقتی هیچ انتظار مواجهه با روضه رو نداشتم و حتی فکرش رو هم نمیکردم.
#حکایت_سخت_نگرفتنها
شب ٢٢بهمن٩٩
وقتی هیچ انتظار مواجهه با روضه رو نداشتم و حتی فکرش رو هم نمیکردم.
#حکایت_سخت_نگرفتنها
نیم ساعته دارم بحث و استدلال و خواهش میکنم استادم نمره مقالهای که سه روزه تو بدترین شرایط روحی و فکریم نوشتمش بهم نده.
بااینکه ملت خلاف دستور ستاد ملی مباره با کرونا عمل کردن و رفتن راهپیمایی و برگام ریخته ولی نمیتونم جلوی خوشحالیمو بگیرم. واقعاً مردم باحالی داریم.😂
باور کنید به شب نرسیده میفرمایند به اینا موتور و ماشین دادن بیان. باز خداروشکر از ساندیس به وسیله حمل و نقل ترفیع پیدا میکنیم. والا آهن پاره به مثابه طلاست.🤦🏻♀