وقتی کسی پیش روم میگه هرجایی از اینجا
(ایران) بهتره، مطلوبم اینه یه تف بندازم رو
زمین و با یه پوزخند محلو ترک کنم 😌🚶🏻♀
(ایران) بهتره، مطلوبم اینه یه تف بندازم رو
زمین و با یه پوزخند محلو ترک کنم 😌🚶🏻♀
آره من همیشه یه قدم مونده همه چیزو واگذار میکردم. نه که اهل نصفه کار کردن باشم، نه که اهل تواضع باشم، شخصیتم اینمدلی بود. تشویق برام حائز اهمیت نبود و خب تنها مواجههای که تا آخرین نقطهای که میتونستم و برام ممکن بود پیش رفتم، بسیج بود. چون نگاهم عوض شده بود و بسیج منو بزرگ کرده بود. حالا فارغ از اینکه اونجا و آدمهاش بعد تمام این سالها بطور کلی چطور میشناسنم، راضیم از اینکه با همه ضعفای وجودم، "خودم بودم".
یه عکسی دیدم تو کانالی که مود خودم بود و سیوش کردم. اگر آنقدر لختی و بیحجاب نبود، میفرستادم بصورت تصویری باهام آشنا شید😂🙄
ساعت یک شبه. بخوابید خب :)
(نویسنده یک موجود شبزی بوده که
درسخون شده و زود میخوابه)🚶🏻♀🔪
(نویسنده یک موجود شبزی بوده که
درسخون شده و زود میخوابه)🚶🏻♀🔪
من خودمو میشناسم
میدونم انقدر بروی خودم نمیارم که دارم از دورن خورده میشم
تا آخر تو یک لحظه تماماً فرو میریزم
مثل وقتی که تو بینالحرمین انقدر داد زدم حسین و صدا کردمش که بیهوش افتادم تو بغل محمدجواد و زهرا
مثل وقتی تو اسکان مشهد یکباره از پا دراومدم و بلندبلند تو بغل مریم زار زدم
مثل وقتی که رسیدم به صحن آزادی و سکوت پایین پای حضرت رضارو با هق هقم پر کردم.
من میدونم که خیلی نمونده فروبریزم باز
هیچ مشکلی ندارم جز اینکه نمیخوام وقتش که رسید تو این شهر باشم.
نمیخوام اینبار هیچکس ببینه. هیچ آشنایی نباشه. همین.
میدونم انقدر بروی خودم نمیارم که دارم از دورن خورده میشم
تا آخر تو یک لحظه تماماً فرو میریزم
مثل وقتی که تو بینالحرمین انقدر داد زدم حسین و صدا کردمش که بیهوش افتادم تو بغل محمدجواد و زهرا
مثل وقتی تو اسکان مشهد یکباره از پا دراومدم و بلندبلند تو بغل مریم زار زدم
مثل وقتی که رسیدم به صحن آزادی و سکوت پایین پای حضرت رضارو با هق هقم پر کردم.
من میدونم که خیلی نمونده فروبریزم باز
هیچ مشکلی ندارم جز اینکه نمیخوام وقتش که رسید تو این شهر باشم.
نمیخوام اینبار هیچکس ببینه. هیچ آشنایی نباشه. همین.
چی میشد کربلا بودم؟
از دریای رحمتت که کم نمیشد، میشد؟
دارم میبُرم.
هیچ مهمه؟
از دریای رحمتت که کم نمیشد، میشد؟
دارم میبُرم.
هیچ مهمه؟