حافظهمون جون میده واسه از یاد بردن روزای سختی که آرزومون بعدش بود تا بهتر باشیم.
عین بچگیا که میخوردیم زمینو و بهمون میگفتن کجات زخم شده بیا بوسش کنیم خوب شه
الانم یکی بیاد دلامونو بوس کنه
کی میدونه؟
شاید خوب شد!
الانم یکی بیاد دلامونو بوس کنه
کی میدونه؟
شاید خوب شد!
یک ترسی داریم بنام ترس از دست دادن. به گمانم ترسناکترین نوع ترس همین باشد و ایضاً پرقدرتترین؛ برای از پا انداختن و قبضه کردن وجود آدمیزاد.
اولین باری که این ترس را تجربه کردم وقتی بود که مامانبزرگ برای اولین بار نشسته نماز خواند. قبل از آن داروهای قلبش که هربار یکی اضافه میشد و قرصهای قرمز زیرزبانی و ممنوعیت روزه گرفتن و موهای سفیدش که حنا میگذاشت به چشمم نیامده بود. وقتی برایش پایهٔ مهر خریدند که راحت سجده کند حواسم جمع این ترسی شد که درونم ریشه دوانده بود. و هربار بیمارستان رفتنش و بستری شدنش و عمل قلبش، رخنهی این ترس را درونم پررنگ تر کرد. و با ترس از دست دادن مادر دومی که علیرغم سنتی بودنش که باب طبع من نبود، حلالخوری را یادم داد و خوشحسابی را، سال ها زندگی کردم و سعی کردم به ترسم فکر نکنم تا اینکه قلب مامان هم افتاد روی دور لجبازی و نشسته نماز خواندن او هم شروع شد. یک سیکل ثابت بود. قبل از آن موهای سفیدش که خودم رنگ میکردم و هربار بیشتر میشد و گاه و بیگاه تپش قلب و اورژانس، به چشمم نیامده بود تا آن تصویر آشنا و ترسی که بعد سالها خودش را نشان داده بود.
حالا مدتهاست مامان و مامانبزرگ را موقع نشسته نماز خواندن از پشت بغضی نگاه میکنم و میترسم به اینکه روزی از دستشان خواهم داد فکرکنم.
گمانم سختترین مرحله امتحان خدا، امتحان بنده با از دست دادن عزیز باشد مثل بزرگترین و قویترین مرحلهی ترس.
اولین باری که این ترس را تجربه کردم وقتی بود که مامانبزرگ برای اولین بار نشسته نماز خواند. قبل از آن داروهای قلبش که هربار یکی اضافه میشد و قرصهای قرمز زیرزبانی و ممنوعیت روزه گرفتن و موهای سفیدش که حنا میگذاشت به چشمم نیامده بود. وقتی برایش پایهٔ مهر خریدند که راحت سجده کند حواسم جمع این ترسی شد که درونم ریشه دوانده بود. و هربار بیمارستان رفتنش و بستری شدنش و عمل قلبش، رخنهی این ترس را درونم پررنگ تر کرد. و با ترس از دست دادن مادر دومی که علیرغم سنتی بودنش که باب طبع من نبود، حلالخوری را یادم داد و خوشحسابی را، سال ها زندگی کردم و سعی کردم به ترسم فکر نکنم تا اینکه قلب مامان هم افتاد روی دور لجبازی و نشسته نماز خواندن او هم شروع شد. یک سیکل ثابت بود. قبل از آن موهای سفیدش که خودم رنگ میکردم و هربار بیشتر میشد و گاه و بیگاه تپش قلب و اورژانس، به چشمم نیامده بود تا آن تصویر آشنا و ترسی که بعد سالها خودش را نشان داده بود.
حالا مدتهاست مامان و مامانبزرگ را موقع نشسته نماز خواندن از پشت بغضی نگاه میکنم و میترسم به اینکه روزی از دستشان خواهم داد فکرکنم.
گمانم سختترین مرحله امتحان خدا، امتحان بنده با از دست دادن عزیز باشد مثل بزرگترین و قویترین مرحلهی ترس.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر... #فاضل_نظری 💛
آخرین بار بهم گفت:
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت...
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
آخرین بار بهم گفت: یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت...
قلبم کنده شد از این حرف
افتاد فرسنگها اونطرفتر
ناکجاآبادی که دیگه دست خودمم بهش نرسید.
افتاد فرسنگها اونطرفتر
ناکجاآبادی که دیگه دست خودمم بهش نرسید.
اینکه ادم خودش باشه و کسیو تقلید نکنه خیلی مهمه
وقتی سعی میکنی یکی دیگه باشی در بهترین حالت یه کپی نچسب و دسته دوم از اون ادمی
خودت بودن خیلی نسخهی بهتریه✨
وقتی سعی میکنی یکی دیگه باشی در بهترین حالت یه کپی نچسب و دسته دوم از اون ادمی
خودت بودن خیلی نسخهی بهتریه✨
بله در اولین تجربه م جلوی دوربین لایو و مجموعا ٣٠٠ نفر آدم
تونستم خودمو زیاد نگاه نکنم و با روسریم ور نرم🙄🤦🏻♀💃🏻💃🏻💃🏻
تونستم خودمو زیاد نگاه نکنم و با روسریم ور نرم🙄🤦🏻♀💃🏻💃🏻💃🏻
من دنبال بلیط کرمان میگشتم
مریضی زرنگتر بود
راستی راستی چقدر رو اراده نمیشه حساب کرد.
مریضی زرنگتر بود
راستی راستی چقدر رو اراده نمیشه حساب کرد.
یجا خوندم
اون ارادهی خداست که عین عملشه
بین ارادهی ما تا عملمون ممکنه سالها فاصله بیفته.
اون ارادهی خداست که عین عملشه
بین ارادهی ما تا عملمون ممکنه سالها فاصله بیفته.
مثلا دوسال پیش به مریم گفتم ازش گذشتم
اراده کرده بودم و تصمیمم گرفته بودم ولی بعد دوسال فهمیدم هرچی پریشونیه از سر همون نگذشتنه
هنوز نتونستم!
اراده کرده بودم و تصمیمم گرفته بودم ولی بعد دوسال فهمیدم هرچی پریشونیه از سر همون نگذشتنه
هنوز نتونستم!