🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
خوشبحال اونا که پیدات کردن حسین
خوشبحال اونا که بهت رسیدن... 🍂
Karimi
www.ChadoreKhaki.com
ای ماهی دریا
برایت گریه کرده‌‌‌‌‌‌...

برای شب‌های جمعه💔
آدم‌های بسیاری تلاش میکنن خودشونو چیز دیگه‌ای یا فرای چیزی که هستن نشون بدن. چراشو نمیدونم شاید چون خوب نیستن یا مهمتر اینکه فهم درستی از خوب بودن ندارن.
اما الان مسئله‌م این نیست که خودمونو همونجور که هستیم بپذیریم و رنج نقش بازی کردن رو بجون نخریم. مسئله‌م دقیقا اونجایی خودشو نشون میده که یه نفر واقعا به این باور میرسه که باید طور دیگه‌ای باشه، خوب یا بد، همون طور که همیشه رولشو بازی میکنه، و خب تو واقعیت خودش هیچ تلاشی در جهتش نمیکنه. اینجای آدما ترسناکه و البته رقت‌انگیز.
خونه ما نبشه. یعنی دیوارا تو سرما عرق می‌کنن و هرچی بهشون چسبیده باشه کثافت و کپک میگیره. اینو گفتم که ملموس شه چرا میریم سروقت وسایل اتاق اخر که بازنشدن و تو کارتنن و زیر و روشون میکنیم. اخه یبار که بی‌تجربه بودیم همه کارتنا خراب شد و در به در دنبال کارتن که عوض کنیم. یعنی هوا که خوب و بهاری میشه حجم قدی وسایل گوشه اتاق کم میشه و با سرما چون از دیوار فاصله‌شون میدیم ارتفاعشون زیاد میشه. اینارو گفتم که چی بشه؟ امروز رفتیم سروقتشون. من غر میزدم طبق معمول و هرچی دستم میومد میریختم دور و شاکی بودم ما که هیچی نمیخریم چرا هربار اینجا یعالمه چیز بیرون ریختنی پیدا میشه و هیچوقتم نمیفهمم احتمالا. حالا ولش کنید. یه بقچه‌ای تو این وسایل هست که مامان پارچه‌های خاصو گذاشته. چیزایی که به منظور خاصی تهیه شدن و جدای از بقیه نگهداری میشن. مثلا همون قواره چادری که من مرداد پارسال وقتی تنها رفته بودم زیارت، با ذوق از بازار نجف خریده بودم برای مامان و تبرک کرده بودم برای سر عقد زهرا و روسری که زهرا برای مامان خریده بود که باهاش سر کنه. روشن، زیبا و دوست داشتنی. برش نخورده و تا شده. مثل قواره چادری که زهرا برای خواستگاری بله برون خودش خریده بود و برش نخورده اونجا تا شده بود. مثل پارچه‌هایی که آلا و زینب آخرین بار که تهران اومدن برامون آوردن و من گفتم نگه داریم بله برون زهرا بدوزیم. آره تو هیچکدوم اسم خودم نیست و فقط برای زهرا برنامه‌ها دارم. حالا کاورشون یکم خیس شده بود و خوب شد زود رفتیم سراغشون. باز کردیم عوضشون کنیم. کلی خندیدیما ولی مامان اولاش میگفت ازدواج که نمیکنید من اینارو بدوزم. خواستگار که راه نمیدید همینجور موندن اینا. محض عوض کردن حال و هواش با خنده و شوخی گفتیم مامان بیا همین الان چادر زهرارو یه قیچی بزن یه بخت خیلی خوب ایشالا براش رقم بخوره. انداختیم سرش، کم اومد. گفتم شوهرت کوتوله میشه. بلندبلند میخندیدیم و چرت و پرت میگفتیم. هرکارش کردیم نرسید که گفتم من میرم کربلا عین همینو برات پیدا میکنم میبرم حرم عباس تبرک میکنم میگم بقیه‌ش تهرانه. گفت برو بگو اومدم برای هرکی هرچی خواست گرفتم ایندفعه نوبت زهراست. تو دلم گفتم اومدم هم ببینمت هم این یه تیکه پارچه رو ببرم که اندازه‌ش شه. توام یه پسر خوب هم اندازه خودش هم‌قدمش کن. همونجور که برای رضوان کردی. خندیدیم. خیلی خندیدیم. گفتم مامان چادر خودتم برش بزن. گوشه شو قیچی زد. چقدرم بهش میومد. من هیچی اون وسط نداشتم. دلم گرفت برای مامان که اومد گلایه کنه و دید دلم جایی گیره هیچی نگفت و آه کشید. خواستم بگم نکنه پشت سرش آه بکشی مامانا که تقصیری نداشت به جون خودت، هیچی قسمت نبود، همین. دلم سوخت همیشه براش از بچه‌هایی میگفتم که آرزوم بود بندازم به جونش از سر و کولش بالا برن و حالا هیچی.
نمیدونم شاید اینبار برای خودم هم یه قواره چادری آوردم!
وَ قَالَ علیه‌السّلام: الثَّنَاءُ بِأَكْثَرَ مِنَ الِاسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ، وَ التَّقْصِيرُ عَنِ الِاسْتِحْقَاقِ عِيٌّ أَوْ حَسَد.

و درود خدا بر او، فرمود: ستودن بيش از آنچه كه سزاوار است نوعى چاپلوسى، و كمتر از آن، درماندگى يا حسادت است.

{حکمت ٣۴٧ نهج‌البلاغه}
مامان برام پاپوش کاموا بافته. اونم آبی. چون بمحض بروز سردی پاهام از سرما کبود میشن و فلج میشم. خیلی مهربانانه چندبار شکافت و بافت تا اونچیزی بشه که میخوام. چون کاموا کلفت بود و سخت بود این مدلو دراره و زیبا بشه. احساس خرسندی دارم💙😌
وَ قَالَ علیه‌السّلام: أَشَدُّ الذُّنُوبِ، مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُه.

و درود خدا بر او، فرمود: سخت ترين گناه، آن كه گناهكار آن را كوچك بشمارد.

{حکمت ٣۴٨ نهج‌البلاغه}
از پیشرفت تکنولوژی هراس دارم🚶🏻‍♀
دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دل داری کند...

حافظ 🍃
داستانم را به مجنون گفتم و با خنده گفت:
اینهمه دیوانگی را از کجا آورده‌ای؟ ...

سجاد سامانی🍃
تیر خلاص امشبو آقای سامانی پراند.
بچه‌ها این روزا چیز جدیدی رو تجربه کردم که موندم چجور باهاش مواجه شم؛ "نتونستن"
یعنی تا قبل این، چیزایی که برام پیش اومده بود علی رغم سختی کمرشکنشون مفهوم نتونستن رو برام زنده تداعی نکرده بود.
از این رو خیلی سپر انداخته به نتونستن‌هایی که میتونن وجود داشته باشن و تو برای مهارشون هیچ ایده‌ای نداشته باشی فقط نگاه می‌کنم و حس خیلی بدی هم ندارم.
نه بده نه خوب. فقط نو و بدیعه. همین🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
طرف زنگ زده کلی صحبت کرده و مثل همیشه سعی کرده به چالش بکشم بعد میگه درباره چه مسئله‌ای تو حوزه اندیشه خلاء می‌بینید کار کنیم میگم تو حوزه فمينيسم ما کم کاری جدی داریم و یکم براش توضیح دادم. میگه خب یه طرح پیشنهادی بنویسید تا کی میرسونید؟ من: 😐😐😐 گفتم تا ده…
طرف چهارشنبه زنگ زده بود تو راه محل کار بودم گفتم غروب زنگ میزنم
انقدر خسته بودم یادم رفت یادم رفت یادم رفت تا الان آنلاین شدم دیدم پیاد داده سلام شب بخیر😂
من اسطوره فراموشکاریم. البته تقصیر خودشه گفته بودم سرم شلوغه.

فکر هرکس اینقدر درگیر باشه که تو خوابم به فکر کردنش ادامه بده فراموشکار میشه🤦🏻‍♀

چرا من انقدر سرم شلوغه؟!
بطرف میگم شما چون خیلی لجبازید حرف من رو نپذیرفتید وقتی گفتم نمیتونم میگه من خاطرم نیست به ده سال بزرگتر از خودم گفته باشم لجباز. میگم لجباز توهین نیست و من به شما توهین نکردم. صفت شخصیتیه و ادما صفات خوب و بد دارن وظیفم بود متذکر شم بهتون. میگه ماشالا هزار ماشالا واقعا ممنون که بمن اینقدر لطف دارید.
بنظر شما ما میتونیم باهم کار کنیم مسالمت آمیز؟ (۶نمره)😂
واقعاً عجب از شما
هفته کتابخوانیه بمن کتاب هدیه نمیدید؟ 😕
چرا فاضل نظری و بهروز شعیبی اینقدر ‌شبیه همن؟
چرا هردوشونو اینقدر دوست دارم؟ 🚶🏻‍♀
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
اشاره غیر مسقیم به خرید آثار فاضل
ناموسا اصلا این تو فکرم نبود
دیگه خودتون خواستید دیگه
از شما که آبی کتابی گرم نمیشه البته😁
مامان یَک شیرینی پخته که دارم ترغیب میشم برای تولدش همزن برقی بگیرم. با یک تیر چندنشون😋
#شکموها