#حسین_من
دوازدهم. زیارت میرفتیم. صحن حضرت فاطمه زهرا رو تازه وصل کرده بودن به حرم و خیلی کار داشت ولی تند کار میکردن. دفعه قبل تو هتل آشپز ایرانی داشتیم به چشممون نمیاومد تفاوت ذائقه دو ملت. منم مریض بودم و بدغذا و بیاشتها. شب اول برگشتنی از حرم دیدیم دست همه آدما گوشه کنارا ظرفای بزرگ یبار مصرف هست. جلوتر که رفتیم رسیدیم به مضیف حضرت پدر. صف داشت اندازه چهارتا کوچه. نرسید بهمون. غذا تموم شد جمعیت متفرق شد. وایسادم جلوی مضیف و گفتم یعنی یه غذا تبرک بما نمیدی اینهمه وایسادیم. رفتیم تو اسکان، غذا عربی بود و منم دلم اینور اونور میشد و حالت تهوع داشتم و مثل زنای حامله از قیافه غذاهام حالم بد میشد حتی. یهو بوی قیمه ایرانی بلند شد. یه موکب تو صحن قیمه داده بودن و چندتا رسیده بود به کاروان ما. یکیشو دادن بمن که از گشنگی تلف نشم. هنوز مزهش زیر زبونمه. مثلشو نخوردم هیچوقت.
فرداش با کلی التماس و خواهش آقای حپ رو راضی کردیم ببرنمون قبرستان وادیالسلام و من که تو سفر اول نشده بود برم سر خاک شهید ذوالفقاری بچهها رو هرجور بود بردم و چه حال و هوایی. چقدر شلوغ بود. بهش میگفتن "شهیدایرانی". خیلی شلوغ بود اونجا و مردامون راه باز میکردن و از پشت سر مراقبمون بودن که مشکلی پیش نیاد. رسیدیم حرم خداحافظی کردیم ازشون و زیارت رفتیم و برگشتیم سمت اسکان. زودتر که به صف غذای مضیف برسیم. غذای سفره پدر رو نمیشد ازش گذشت. نمیدونم فکر کنم چهل دقیقه یک ساعت بلکه بیشتر تو صف بودیم تا نوبتمون شد و بهمون غذا رسید اینبار. عجب غذایی. فارغ از اینکه غذای مضیف بود، برای من که تو چهار روز دو وعده غذا خورده بودم شاهانه بود. با اشتها خوردیم و خیلی مزه داد.
روزای نجف و اون حال و هواش خیلی خوب بود. مخصوصا که اولین اربعین بود و همه چی تازه. شب بعد انار خریدیم با میوه فروش چونه زدیم رو بالکن صحن حضرت فاطمه مقابل گنبد از پشت فنسا عکس انداختیم.
از روز دوم نجف اون اتفاقی که مسیر زندگیمو قرار بود تغییر بده، افتاد. یچیزی تو معاون کاروان توجه منو به خودش جلب کرده بود. همون پسرک قدبلندی که روز اول چهارساعت دیر رسید اتوبوسش به مرز. حیای فوقالعادهش که توجه بقیه رو هم کم و بیش جلب کرده بود. بچهها که فهمیدن تو اکیپ چهارنفرهمون هی دستم مینداختن و منم میخندیدم. بگذریم.
نجف وادی شعف بود. آدم حالش خوب بود. انگار که پدر نمیذاشت بفهمی چه بلایی سرت اومده. نمیذاشت حواست جمع شه ته مسیر به کی و کجا میرسی.
چجوری میرسی. قراره سختتر بشه همهچی. هزاربارم که بری تا وقتی تو نجفی سختی نمیفهمی یعنی چی؛ یعنی او نمیگذاره که مزه سختی بچشی...
دوازدهم. زیارت میرفتیم. صحن حضرت فاطمه زهرا رو تازه وصل کرده بودن به حرم و خیلی کار داشت ولی تند کار میکردن. دفعه قبل تو هتل آشپز ایرانی داشتیم به چشممون نمیاومد تفاوت ذائقه دو ملت. منم مریض بودم و بدغذا و بیاشتها. شب اول برگشتنی از حرم دیدیم دست همه آدما گوشه کنارا ظرفای بزرگ یبار مصرف هست. جلوتر که رفتیم رسیدیم به مضیف حضرت پدر. صف داشت اندازه چهارتا کوچه. نرسید بهمون. غذا تموم شد جمعیت متفرق شد. وایسادم جلوی مضیف و گفتم یعنی یه غذا تبرک بما نمیدی اینهمه وایسادیم. رفتیم تو اسکان، غذا عربی بود و منم دلم اینور اونور میشد و حالت تهوع داشتم و مثل زنای حامله از قیافه غذاهام حالم بد میشد حتی. یهو بوی قیمه ایرانی بلند شد. یه موکب تو صحن قیمه داده بودن و چندتا رسیده بود به کاروان ما. یکیشو دادن بمن که از گشنگی تلف نشم. هنوز مزهش زیر زبونمه. مثلشو نخوردم هیچوقت.
فرداش با کلی التماس و خواهش آقای حپ رو راضی کردیم ببرنمون قبرستان وادیالسلام و من که تو سفر اول نشده بود برم سر خاک شهید ذوالفقاری بچهها رو هرجور بود بردم و چه حال و هوایی. چقدر شلوغ بود. بهش میگفتن "شهیدایرانی". خیلی شلوغ بود اونجا و مردامون راه باز میکردن و از پشت سر مراقبمون بودن که مشکلی پیش نیاد. رسیدیم حرم خداحافظی کردیم ازشون و زیارت رفتیم و برگشتیم سمت اسکان. زودتر که به صف غذای مضیف برسیم. غذای سفره پدر رو نمیشد ازش گذشت. نمیدونم فکر کنم چهل دقیقه یک ساعت بلکه بیشتر تو صف بودیم تا نوبتمون شد و بهمون غذا رسید اینبار. عجب غذایی. فارغ از اینکه غذای مضیف بود، برای من که تو چهار روز دو وعده غذا خورده بودم شاهانه بود. با اشتها خوردیم و خیلی مزه داد.
روزای نجف و اون حال و هواش خیلی خوب بود. مخصوصا که اولین اربعین بود و همه چی تازه. شب بعد انار خریدیم با میوه فروش چونه زدیم رو بالکن صحن حضرت فاطمه مقابل گنبد از پشت فنسا عکس انداختیم.
از روز دوم نجف اون اتفاقی که مسیر زندگیمو قرار بود تغییر بده، افتاد. یچیزی تو معاون کاروان توجه منو به خودش جلب کرده بود. همون پسرک قدبلندی که روز اول چهارساعت دیر رسید اتوبوسش به مرز. حیای فوقالعادهش که توجه بقیه رو هم کم و بیش جلب کرده بود. بچهها که فهمیدن تو اکیپ چهارنفرهمون هی دستم مینداختن و منم میخندیدم. بگذریم.
نجف وادی شعف بود. آدم حالش خوب بود. انگار که پدر نمیذاشت بفهمی چه بلایی سرت اومده. نمیذاشت حواست جمع شه ته مسیر به کی و کجا میرسی.
چجوری میرسی. قراره سختتر بشه همهچی. هزاربارم که بری تا وقتی تو نجفی سختی نمیفهمی یعنی چی؛ یعنی او نمیگذاره که مزه سختی بچشی...
صدای خسته و نفس بریدهی مطیعی شب دهم تو گوشم زمزمه میکنه "میاد خاطراتم جلوی چشام..."
اون فیلم حاج قاسمِ عزیز رو دیدین؟
شعر میخونه در فراق حاج احمد و رفقای شهیدش و میگه فکر میکنم مصداق این، هستم.
حالا من همینجوری هزار بار خوندم و دیدم مصداق این، هستم.
"من جا موندم
شبیه کسی
که هر چی دوید
ولی نرسید..."
شعر میخونه در فراق حاج احمد و رفقای شهیدش و میگه فکر میکنم مصداق این، هستم.
حالا من همینجوری هزار بار خوندم و دیدم مصداق این، هستم.
"من جا موندم
شبیه کسی
که هر چی دوید
ولی نرسید..."
فکر کن بری برای چیزی فراتر از زیارت
و تو یه لحظه همه چی خراب بشه
هی بری و نرسی. بقیه میگن خوشبحالت چه خوش روزی همش زیارتی. ولی خودت میدونی نرسیدن مزه خون میده، خون خودتو میخوری و دم نمیزنی بهوای اینکه شاید بار بعدی وقت رسیدن باشه. یهو میای به خودت میبینی بار بعدی رسید و تو حتی نتونستی بری که بخوای برسی یا نرسی.
و تو یه لحظه همه چی خراب بشه
هی بری و نرسی. بقیه میگن خوشبحالت چه خوش روزی همش زیارتی. ولی خودت میدونی نرسیدن مزه خون میده، خون خودتو میخوری و دم نمیزنی بهوای اینکه شاید بار بعدی وقت رسیدن باشه. یهو میای به خودت میبینی بار بعدی رسید و تو حتی نتونستی بری که بخوای برسی یا نرسی.
از همون بار اول یچیزی کم بود. تازه تازه تو جونم نقش میبست کربلا به رفتن نیست به شدن است چی چیه. من رفته بودم. بارها و بارها و هربار بیشتر نرسیده بودم و بیشتر ترسیده بودم.
Karimi
www.ChadoreKhaki.com
ای ماهی دریا
برایت گریه کرده...
برای شبهای جمعه💔
برایت گریه کرده...
برای شبهای جمعه💔
آدمهای بسیاری تلاش میکنن خودشونو چیز دیگهای یا فرای چیزی که هستن نشون بدن. چراشو نمیدونم شاید چون خوب نیستن یا مهمتر اینکه فهم درستی از خوب بودن ندارن.
اما الان مسئلهم این نیست که خودمونو همونجور که هستیم بپذیریم و رنج نقش بازی کردن رو بجون نخریم. مسئلهم دقیقا اونجایی خودشو نشون میده که یه نفر واقعا به این باور میرسه که باید طور دیگهای باشه، خوب یا بد، همون طور که همیشه رولشو بازی میکنه، و خب تو واقعیت خودش هیچ تلاشی در جهتش نمیکنه. اینجای آدما ترسناکه و البته رقتانگیز.
اما الان مسئلهم این نیست که خودمونو همونجور که هستیم بپذیریم و رنج نقش بازی کردن رو بجون نخریم. مسئلهم دقیقا اونجایی خودشو نشون میده که یه نفر واقعا به این باور میرسه که باید طور دیگهای باشه، خوب یا بد، همون طور که همیشه رولشو بازی میکنه، و خب تو واقعیت خودش هیچ تلاشی در جهتش نمیکنه. اینجای آدما ترسناکه و البته رقتانگیز.
خونه ما نبشه. یعنی دیوارا تو سرما عرق میکنن و هرچی بهشون چسبیده باشه کثافت و کپک میگیره. اینو گفتم که ملموس شه چرا میریم سروقت وسایل اتاق اخر که بازنشدن و تو کارتنن و زیر و روشون میکنیم. اخه یبار که بیتجربه بودیم همه کارتنا خراب شد و در به در دنبال کارتن که عوض کنیم. یعنی هوا که خوب و بهاری میشه حجم قدی وسایل گوشه اتاق کم میشه و با سرما چون از دیوار فاصلهشون میدیم ارتفاعشون زیاد میشه. اینارو گفتم که چی بشه؟ امروز رفتیم سروقتشون. من غر میزدم طبق معمول و هرچی دستم میومد میریختم دور و شاکی بودم ما که هیچی نمیخریم چرا هربار اینجا یعالمه چیز بیرون ریختنی پیدا میشه و هیچوقتم نمیفهمم احتمالا. حالا ولش کنید. یه بقچهای تو این وسایل هست که مامان پارچههای خاصو گذاشته. چیزایی که به منظور خاصی تهیه شدن و جدای از بقیه نگهداری میشن. مثلا همون قواره چادری که من مرداد پارسال وقتی تنها رفته بودم زیارت، با ذوق از بازار نجف خریده بودم برای مامان و تبرک کرده بودم برای سر عقد زهرا و روسری که زهرا برای مامان خریده بود که باهاش سر کنه. روشن، زیبا و دوست داشتنی. برش نخورده و تا شده. مثل قواره چادری که زهرا برای خواستگاری بله برون خودش خریده بود و برش نخورده اونجا تا شده بود. مثل پارچههایی که آلا و زینب آخرین بار که تهران اومدن برامون آوردن و من گفتم نگه داریم بله برون زهرا بدوزیم. آره تو هیچکدوم اسم خودم نیست و فقط برای زهرا برنامهها دارم. حالا کاورشون یکم خیس شده بود و خوب شد زود رفتیم سراغشون. باز کردیم عوضشون کنیم. کلی خندیدیما ولی مامان اولاش میگفت ازدواج که نمیکنید من اینارو بدوزم. خواستگار که راه نمیدید همینجور موندن اینا. محض عوض کردن حال و هواش با خنده و شوخی گفتیم مامان بیا همین الان چادر زهرارو یه قیچی بزن یه بخت خیلی خوب ایشالا براش رقم بخوره. انداختیم سرش، کم اومد. گفتم شوهرت کوتوله میشه. بلندبلند میخندیدیم و چرت و پرت میگفتیم. هرکارش کردیم نرسید که گفتم من میرم کربلا عین همینو برات پیدا میکنم میبرم حرم عباس تبرک میکنم میگم بقیهش تهرانه. گفت برو بگو اومدم برای هرکی هرچی خواست گرفتم ایندفعه نوبت زهراست. تو دلم گفتم اومدم هم ببینمت هم این یه تیکه پارچه رو ببرم که اندازهش شه. توام یه پسر خوب هم اندازه خودش همقدمش کن. همونجور که برای رضوان کردی. خندیدیم. خیلی خندیدیم. گفتم مامان چادر خودتم برش بزن. گوشه شو قیچی زد. چقدرم بهش میومد. من هیچی اون وسط نداشتم. دلم گرفت برای مامان که اومد گلایه کنه و دید دلم جایی گیره هیچی نگفت و آه کشید. خواستم بگم نکنه پشت سرش آه بکشی مامانا که تقصیری نداشت به جون خودت، هیچی قسمت نبود، همین. دلم سوخت همیشه براش از بچههایی میگفتم که آرزوم بود بندازم به جونش از سر و کولش بالا برن و حالا هیچی.
نمیدونم شاید اینبار برای خودم هم یه قواره چادری آوردم!
نمیدونم شاید اینبار برای خودم هم یه قواره چادری آوردم!
وَ قَالَ علیهالسّلام: الثَّنَاءُ بِأَكْثَرَ مِنَ الِاسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ، وَ التَّقْصِيرُ عَنِ الِاسْتِحْقَاقِ عِيٌّ أَوْ حَسَد.
و درود خدا بر او، فرمود: ستودن بيش از آنچه كه سزاوار است نوعى چاپلوسى، و كمتر از آن، درماندگى يا حسادت است.
{حکمت ٣۴٧ نهجالبلاغه}
و درود خدا بر او، فرمود: ستودن بيش از آنچه كه سزاوار است نوعى چاپلوسى، و كمتر از آن، درماندگى يا حسادت است.
{حکمت ٣۴٧ نهجالبلاغه}
وَ قَالَ علیهالسّلام: أَشَدُّ الذُّنُوبِ، مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُه.
و درود خدا بر او، فرمود: سخت ترين گناه، آن كه گناهكار آن را كوچك بشمارد.
{حکمت ٣۴٨ نهجالبلاغه}
و درود خدا بر او، فرمود: سخت ترين گناه، آن كه گناهكار آن را كوچك بشمارد.
{حکمت ٣۴٨ نهجالبلاغه}
دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دل داری کند...
حافظ 🍃
نومید نتوان بود از او باشد که دل داری کند...
حافظ 🍃
داستانم را به مجنون گفتم و با خنده گفت:
اینهمه دیوانگی را از کجا آوردهای؟ ...
سجاد سامانی🍃
اینهمه دیوانگی را از کجا آوردهای؟ ...
سجاد سامانی🍃