🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
بچه‌های مردم تو حل مکعب روبیک
سرعت دارن من تو شکستن تخمه✌️🏻🚶🏻‍♀
یعنی اینجوری که حریف میطلبم🤦🏻‍♀🔪
ولی میدونستید تخمه شکستن از
کاراییه که اراده رو سست میکنه؟🤦🏻‍♀
نشینید پاش تفننی بزنید🤷🏻‍♀🚶🏻‍♀🚬
من با تو زیرِ هیچ بارانی
خاطره نداشته‌ام اما
کافیست باران بزند...🌧
خب بهرحال توام زیر همین آسمون نفس
میکشی، حالا یه چندصدکیلومتر دورتر🍂
اون شبم بارون اومد
رفتنشو نگاه کردم
سرمو انداختم پایین
بعدها تو پیجش نوشت
"تو چرا بازنگشتی دیگر؟"
شاید باید وقتی گفت حرفی ندارید؟
بجای "نه" می‌گفتم دارم
بمون من صبر می‌کنم
صبرم کردما ولی نگفتم
واقعا من چرا بازنگشتم دیگر؟
انگار اهمیتی نداره
انگار بود و نبودش فرقی نداره
که داره دیگه!
چه می‌دونم.
رنج فراق هست و اميد وصال نيست
همین.🍂
دیدید چیشد؟
یادم رفت متن استعفا بنویسم
چه فراموشکار شدم🤦🏻‍♀
هی میخوام به دوستم که همسرش فوت شد پیام بدم حالشو بپرسم
مینویسم سلام حالت بهتره بعد میگم کودن توقع داری بهتر باشه و پاک میکنم
مینویسم حالت چطوره بعد میگم اسکل باید چجوری باشه و در آخر هاج و واج نگاه میکنم و کلمه کم میارم. خدا نصیب نکنه بابا خدا نیاره...
خیال نکنید حسرت می‌خورم
من فقط نمی‌دونم
و بهشون زیاد فکر می‌کنم🚶🏻‍♀
«توی سرش بازار مسگرهاست، توی دلش رخت می‌شورند، توی پاهاش سیم می‌کشند.»

عباس معروفی
سمفونی مردگان📚
دیشب لای در تراس تا صبح باز بود
و عین چی می‌لرزیدم🤦🏻‍♀
تازه سویشرت و جوراب پشمی داشتم
واقعا اونایی که سقف ندارن
پول لباس ندارن
تو این سرمای استخوان‌سوز
تازه هنوز آذر و دی نشده🚶🏻‍♀
زهرا برام از آسمون اهواز عکس و فیلم میفرسته
و خب احتمالاً خودشم ندونه تا چه اندازه خوشحالم میکنه💙😌🍃
#حسین_من
دوازدهم. زیارت می‌رفتیم. صحن حضرت فاطمه زهرا رو تازه وصل کرده بودن به حرم و خیلی کار داشت ولی تند کار می‌کردن. دفعه قبل تو هتل آشپز ایرانی داشتیم به چشممون نمی‌اومد تفاوت ذائقه دو ملت. منم مریض بودم و بدغذا و بی‌اشتها. شب اول برگشتنی از حرم دیدیم دست همه آدما گوشه کنارا ظرفای بزرگ یبار مصرف هست. جلوتر که رفتیم رسیدیم به مضیف حضرت پدر. صف داشت اندازه چهارتا کوچه. نرسید بهمون. غذا تموم شد جمعیت متفرق شد. وایسادم جلوی مضیف و گفتم یعنی یه غذا تبرک بما نمیدی اینهمه وایسادیم. رفتیم تو اسکان، غذا عربی بود و منم دلم اینور اونور میشد و حالت تهوع داشتم و مثل زنای حامله از قیافه غذاهام حالم بد می‌شد حتی. یهو بوی قیمه ایرانی بلند شد. یه موکب تو صحن قیمه داده بودن و چندتا رسیده بود به کاروان ما. یکیشو دادن بمن که از گشنگی تلف نشم. هنوز مزه‌ش زیر زبونمه. مثلشو نخوردم هیچوقت.
فرداش با کلی التماس و خواهش آقای ح‌پ رو راضی کردیم ببرنمون قبرستان وادی‌السلام و من که تو سفر اول نشده بود برم سر خاک شهید ذوالفقاری بچه‌ها رو هرجور بود بردم و چه حال و هوایی. چقدر شلوغ بود. بهش می‌گفتن "شهیدایرانی". خیلی شلوغ بود اونجا و مردامون راه باز می‌کردن و از پشت سر مراقبمون بودن که مشکلی پیش نیاد. رسیدیم حرم خداحافظی کردیم ازشون و زیارت رفتیم و برگشتیم سمت اسکان. زودتر که به صف غذای مضیف برسیم. غذای سفره پدر رو نمی‌شد ازش گذشت. نمی‌دونم فکر کنم چهل دقیقه یک ساعت بلکه بیشتر تو صف بودیم تا نوبتمون شد و بهمون غذا رسید اینبار. عجب غذایی. فارغ از اینکه غذای مضیف بود، برای من که تو چهار روز دو وعده غذا خورده بودم شاهانه بود. با اشتها خوردیم و خیلی مزه داد.
روزای نجف و اون حال و هواش خیلی خوب بود. مخصوصا که اولین اربعین بود و همه چی تازه. شب بعد انار خریدیم با میوه فروش چونه زدیم رو بالکن صحن حضرت فاطمه مقابل گنبد از پشت فنسا عکس انداختیم.
از روز دوم نجف اون اتفاقی که مسیر زندگیمو قرار بود تغییر بده، افتاد. یچیزی تو معاون کاروان توجه منو به خودش جلب کرده بود. همون پسرک قدبلندی که روز اول چهارساعت دیر رسید اتوبوسش به مرز. حیای فوق‌العاده‌ش که توجه بقیه رو هم کم و بیش جلب کرده بود. بچه‌ها که فهمیدن تو اکیپ چهارنفره‌مون هی دستم مینداختن و منم می‌خندیدم. بگذریم.
نجف وادی شعف بود. آدم حالش خوب بود. انگار که پدر نمی‌ذاشت بفهمی چه بلایی سرت اومده. نمی‌ذاشت حواست جمع شه ته مسیر به کی و کجا می‌رسی.
چجوری می‌رسی. قراره سخت‌تر بشه همه‌چی. هزاربارم که بری تا وقتی تو نجفی سختی نمی‌فهمی یعنی چی؛ یعنی او نمی‌گذاره که مزه سختی بچشی...
ای اولین بارهای زیبا 🍃💙
صدای خسته و نفس بریده‌ی مطیعی شب دهم تو گوشم زمزمه می‌کنه "میاد خاطراتم جلوی چشام..."
اون فیلم حاج قاسمِ عزیز رو دیدین؟
شعر میخونه در فراق حاج احمد و رفقای شهیدش و میگه فکر میکنم مصداق این، هستم.
حالا من همینجوری هزار بار خوندم و دیدم مصداق این، هستم.
"من جا موندم
شبیه کسی
که هر چی دوید
ولی نرسید..."
فکر کن بری برای چیزی فراتر از زیارت
و تو یه لحظه همه چی خراب بشه
هی بری و نرسی. بقیه میگن خوشبحالت چه خوش روزی همش زیارتی. ولی خودت میدونی نرسیدن مزه خون میده، خون خودتو میخوری و دم نمیزنی بهوای اینکه شاید بار بعدی وقت رسیدن باشه. یهو میای به خودت میبینی بار بعدی رسید و تو حتی نتونستی بری که بخوای برسی یا نرسی.