🔻پیتـوســ 🇮🇷
@basij_utl – جان پدر کجاستی؟
روز ولادت نبی بود
او که مهربان بود و مشفق
آه...💔
او که مهربان بود و مشفق
آه...💔
اینو نمیگم که جنبه سرزنش داشته باشه
میگم که گوش دلمون تیز شه
همین کنار خودمون، دم گوشمون از هموطنامون، کسایی هستن که انقدر عرب و افغانستانی و پاکستانیو پست میدونن که میگن حقشونه بمیرن و ککشونم نمیگزه
اینا آدمای خطرناکین که از انسانیت چیز زیادی توشون نمونده و ایران پره از این آدمای خطرناک🙌🏻
میگم که گوش دلمون تیز شه
همین کنار خودمون، دم گوشمون از هموطنامون، کسایی هستن که انقدر عرب و افغانستانی و پاکستانیو پست میدونن که میگن حقشونه بمیرن و ککشونم نمیگزه
اینا آدمای خطرناکین که از انسانیت چیز زیادی توشون نمونده و ایران پره از این آدمای خطرناک🙌🏻
یجای #انسان٢۵٠ساله درمورد صلح امامحسن مجتبی علیهالسّلام، آقا اینطور توضیح میدن که: برای حق، عقبنشینی کردن ننگ و عار نیست وقتی اصل در خطر باشد. ولی ما خیلی وقتها از عقبنشینی احساس ننگ میکنیم، اگر رضای خدا و خواست او اصل باشد، آنجا که لازم است و مقاومت به ضرر است عقبنشینی برای بقای اصل ننگ ندارد.
به خانه برمیگردیم یه کارشناس حقوقی میارن. مدل حرف زدن خود یارو انقدر ضدزن و تهوعآوره که اصلا نمیرسم به باگهای حقوق زنان در قانون فکر کنم.
داره حقوق قانونی که زن با ازدواج از دست میده رو نام میبره. فقط حق حیات موند که نگفت😂🤦🏻♀
#مزاح
#مزاح
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صُراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
غزل ١٣٧🍃
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صُراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
غزل ١٣٧🍃
وَ قَالَ علیهالسّلام : لَوْ رَأَى الْعَبْدُ الْأَجَلَ وَ مَصِيرَهُ، لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ غُرُورَه.
و درود خدا بر او، فرمود: اگر بنده خدا أجل و پايان كارش را مى ديد، با آرزو و فريب آن دشمنى مىورزيد.
{حکمت ٣٣۴ نهجالبلاغه}
و درود خدا بر او، فرمود: اگر بنده خدا أجل و پايان كارش را مى ديد، با آرزو و فريب آن دشمنى مىورزيد.
{حکمت ٣٣۴ نهجالبلاغه}
گریه نمیدهد امان و به مریضترین حالتی که میتونه وجود داشته باشه جلوی خودمو میگیرم.
بله ممکنه آدما تو یه برههای متوجه دلایلت نشن
متوجه نشن وقتی همیشه براشون از موندن و ساختن گفتی ولی ناگزیر شدی خودت عقب بکشی، یحتمل این عقب نشینی سازنده بوده
ممکنه سرزنش بشی ممکنه سابقهت خدشهدار شه ممکنه اسمتو بعدا با اکراه با پوزخند با تمسخر ببرن
ولی اون لحظهای که بعد مدتها چالش و تلاش برات حجت تموم میشه که ضرر و آسیبِ موندن هم به جایی که درش قرار گرفتی هم به خودت بیشتر از عقبنشینیه، دیگه تعلل معنی نداره حتی اگه نتونی توضیحش بدی
بهتره شهامت بخرج بدی🍃
متوجه نشن وقتی همیشه براشون از موندن و ساختن گفتی ولی ناگزیر شدی خودت عقب بکشی، یحتمل این عقب نشینی سازنده بوده
ممکنه سرزنش بشی ممکنه سابقهت خدشهدار شه ممکنه اسمتو بعدا با اکراه با پوزخند با تمسخر ببرن
ولی اون لحظهای که بعد مدتها چالش و تلاش برات حجت تموم میشه که ضرر و آسیبِ موندن هم به جایی که درش قرار گرفتی هم به خودت بیشتر از عقبنشینیه، دیگه تعلل معنی نداره حتی اگه نتونی توضیحش بدی
بهتره شهامت بخرج بدی🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
آخرش خفه میشم از بغض. همین.
اخر شبی،شب جمعهای جلو همه این آدما که ازت براشون گفتم میگم
میگم که ببینی خرابی از حد گذشته که به زبون اومدم حرفای درگوشیو جار میزنم
من با بندبند وجودم میفهمم که ازم رو برگردوندی و راستشو بخوای ارباب!
همین همه ترسم بود و حالا سرم اومده
انگار مدتهاست. کم التماس کردم ببخشی. هی به خودم گفتم نه. هی جلو اشکامو گرفتم. ولی قسم به اون حیرت و بهت عباست که یجا نشون داد بدون تو عباس نمیشد و دستمو گذاشت تو دست خودت من میفهمم نگاهتو ازم گرفتی که اینقدر پریشونم ولی بچه اشتباه میکنه پدر نبخشه بچه بیسرپناه میشه. بیسرپناه بشه خراب میشه. من نمیخوام خراب بشم. حالا که مزه کسوکار رفته زیر دندونم نمیخوام بیکس بشم. ولم کنی رو پای خودم وایسادنو بلد نیستم. خب ببخش بچه رو.
میگم که ببینی خرابی از حد گذشته که به زبون اومدم حرفای درگوشیو جار میزنم
من با بندبند وجودم میفهمم که ازم رو برگردوندی و راستشو بخوای ارباب!
همین همه ترسم بود و حالا سرم اومده
انگار مدتهاست. کم التماس کردم ببخشی. هی به خودم گفتم نه. هی جلو اشکامو گرفتم. ولی قسم به اون حیرت و بهت عباست که یجا نشون داد بدون تو عباس نمیشد و دستمو گذاشت تو دست خودت من میفهمم نگاهتو ازم گرفتی که اینقدر پریشونم ولی بچه اشتباه میکنه پدر نبخشه بچه بیسرپناه میشه. بیسرپناه بشه خراب میشه. من نمیخوام خراب بشم. حالا که مزه کسوکار رفته زیر دندونم نمیخوام بیکس بشم. ولم کنی رو پای خودم وایسادنو بلد نیستم. خب ببخش بچه رو.