Forwarded from 🚩|در فلق بود| (bluebell⁷)
یبار یادمه.
نزدیک اربعین بود.
دیگه هرکیو میدیدم باید ازش خداحافظی میکردم.
غروب داشتم از کتابخونه مرکزی به سمت در شونزده آذر میرفتمو سرم تو گوشیم بود تا به سید پیام بدم بیاد باهم برگردیم که بتونم ازش خداحافظی کنم و درعین حال به این فکر میکردم که با زهره خداحافظی نکردم یهو دیدم یکی صدام میکنه. گفت توعم که همش سرت تو گوشیته :)
دم در شونزده آذر زهره بغلم کرد. ازون بغلا که دوست داری مثل احمقا فقط گریه کنی و التماس دعا و این حرفا...
خدایا منو به اون موقع برگردون حاضرم فقط با همه خداحافظی کنم و راهی شن برن کربلا و من فقط نگاه کنم ولی بتونم ببینمشون...
نزدیک اربعین بود.
دیگه هرکیو میدیدم باید ازش خداحافظی میکردم.
غروب داشتم از کتابخونه مرکزی به سمت در شونزده آذر میرفتمو سرم تو گوشیم بود تا به سید پیام بدم بیاد باهم برگردیم که بتونم ازش خداحافظی کنم و درعین حال به این فکر میکردم که با زهره خداحافظی نکردم یهو دیدم یکی صدام میکنه. گفت توعم که همش سرت تو گوشیته :)
دم در شونزده آذر زهره بغلم کرد. ازون بغلا که دوست داری مثل احمقا فقط گریه کنی و التماس دعا و این حرفا...
خدایا منو به اون موقع برگردون حاضرم فقط با همه خداحافظی کنم و راهی شن برن کربلا و من فقط نگاه کنم ولی بتونم ببینمشون...
🚩|در فلق بود|
یبار یادمه. نزدیک اربعین بود. دیگه هرکیو میدیدم باید ازش خداحافظی میکردم. غروب داشتم از کتابخونه مرکزی به سمت در شونزده آذر میرفتمو سرم تو گوشیم بود تا به سید پیام بدم بیاد باهم برگردیم که بتونم ازش خداحافظی کنم و درعین حال به این فکر میکردم که با زهره…
ایشالا قسمت شه به توام از طرف امامحسین قول بدم.
بله اولین بغل متعلق به شخصِ شخیصِ blue عه💙
بله اولین بغل متعلق به شخصِ شخیصِ blue عه💙
تا دلتون بخواد برای آدما کربلا خواستم زیر قبه
اما بعضی وقتا از طرف امام حسین به بعضیا قول دادم
جسارت بزرگیه ولی همون اول بهش گفتم من قول میدم و دیگه تویی و خوشقولیت. هربار امام حسین سر قولی که من از طرفش داده بودم موند. و بهرکسی قولشو دادم تند راهی شد.
ولی ساز و کارش؟
نمیدونم!
انگار اصلا این من نیستم که قول میدم چون تا الان فقط برای چهار نفر به دلم افتاده که قول از طرفش بیاد رو زبونم.
راستشو بخواید پارسال جسارتو تموم کردم و تو حرم نجف از طرف امام علی به خودم اربعینو قول دادم و گفتم پدر که زیر قولش نمیزنه؛ پس اربعین میبینمت و دیدمش.
پریشون بودم و بیچاره و زخمی امتحان ولی دیدمش. سر قولش موند و تعجبیم نداشت.
اما بعضی وقتا از طرف امام حسین به بعضیا قول دادم
جسارت بزرگیه ولی همون اول بهش گفتم من قول میدم و دیگه تویی و خوشقولیت. هربار امام حسین سر قولی که من از طرفش داده بودم موند. و بهرکسی قولشو دادم تند راهی شد.
ولی ساز و کارش؟
نمیدونم!
انگار اصلا این من نیستم که قول میدم چون تا الان فقط برای چهار نفر به دلم افتاده که قول از طرفش بیاد رو زبونم.
راستشو بخواید پارسال جسارتو تموم کردم و تو حرم نجف از طرف امام علی به خودم اربعینو قول دادم و گفتم پدر که زیر قولش نمیزنه؛ پس اربعین میبینمت و دیدمش.
پریشون بودم و بیچاره و زخمی امتحان ولی دیدمش. سر قولش موند و تعجبیم نداشت.
هنوز سیزده سالم نشده بود اما تولد سیزده سالگیام را گرفته بودند. مادر هیچ جوری زیرِ بار بیست و هفتِ دی نمیرفت و مثل هرسال، چهارم شعبان برایم تولد گرفته بود. انگار که معنای خاصی در این همزمانی پیدا کرده بود، در این که او و امالبنين پسرهایشان را، با یک فاصلهی هزار و چند صد ساله، در یک روز به دنیا آوردهاند. وگرنه این همه روز و این همه ماه، چرا این یکی؟ آن بعد از ظهر گرم تابستانی، ظلّ آفتاب، ایستاده وسط پیاده رو، ربطش را پیدا کردم. برادری که یک عمر خجالت میکشید برادرش را به اسم صدا بزند، مردی که خجالت کشیده بود لب به آب ببرد وقتی بچه ها تشنهاند، سقایی که شرمش آمده بود مشک خالی را برگرداند به خیمه گاه.
وقتی رسیدم به خانه دیگر شکسته و درب و داغان نبودم. خوشحال هم نبودم. غمگین بودم. یک جور غم آرام بیآزار آشنا. آن روز، یک بار برای همیشه، پای تراژدی شخصی خودم میخکوب شده بودم. پای پردهای که تنها تماشاگرش خودم بودم. پای لحظهای که فقط من میفهمیدمش. منِ کمروی سربهزیر. من میفهمیدم حال آن آبآوری را که مشکش تیر خورده و خجالت میکشد سرش را بالا بگیرد. «ای ماه من، بالا نمیگیری سرت را» مال من بود. فقط من و فقط همان یک ثانیه. باقیاش را هیچ کس، هیچ وقت نتوانسته تاب بیاورد... هیچ کس، الا او...
#رستخیز 🍂
روایتِ "تراژدی شخصی"
وقتی رسیدم به خانه دیگر شکسته و درب و داغان نبودم. خوشحال هم نبودم. غمگین بودم. یک جور غم آرام بیآزار آشنا. آن روز، یک بار برای همیشه، پای تراژدی شخصی خودم میخکوب شده بودم. پای پردهای که تنها تماشاگرش خودم بودم. پای لحظهای که فقط من میفهمیدمش. منِ کمروی سربهزیر. من میفهمیدم حال آن آبآوری را که مشکش تیر خورده و خجالت میکشد سرش را بالا بگیرد. «ای ماه من، بالا نمیگیری سرت را» مال من بود. فقط من و فقط همان یک ثانیه. باقیاش را هیچ کس، هیچ وقت نتوانسته تاب بیاورد... هیچ کس، الا او...
#رستخیز 🍂
روایتِ "تراژدی شخصی"
و همه دیروز به این فکر میکردم خدا از چیزی که اتمسفر امتحانو داره تا لحظه آخر دست نمیکشه.
مثلا همون لحظه که تو تصمیم میگیری سمت چیزی نری و تا حدودیم مطمئنی ازش سوژه رو جوری میچینه و باهات کاری میکنه و طوری سر راهت قرارش میده و تو یه هزارراه برنامه ریزی شده میندازتت که آخر بگی غلط کردم به خودم مطمئن شدم. حالا این سوژه میتونه پول باشه عشق باشه عزیزانت باشه یاهرچیزی که تو لحظه ای از مقاومتت در برابرش مطمئن میشی!
اگه روزی که ترکشاش تمام یکسال ٩٨ منو تحت تاثیر قرار داد و تا بهمن ماه هرشب بیوقفه کابوس دیدم، ۶ام نبود و قبل یا بعدش بود که الان با شروع ماهی که نمیخواستم به هیچ قیمتی ازدستش بدم تقارن پیدا نمیکرد میتونستم بگم خدا از امتحان من با این ماجرا دست برداشته!
مثلا اگه من اون سال ٩۶ تو اردوی راهیان نور مسئولیتم باعث نمیشد از همه دیرتر بیام سمت ورودی شلمچه، اصلا کی میدیدمش که دلم اونجوری بره؟
[البته نمیدونم حتما خدا یه ترتیب دیگه ای میداد]
[البته نمیدونم حتما خدا یه ترتیب دیگه ای میداد]
🔻پیتـوســ 🇮🇷
راستی راستی لحظه خیلی مهمه! آدمیزاد یه لحظه هایی تو زندگیش داره که تو اون لحظه ها جا میمونه و بعدِ سال ها میبینه هزار تیکه شده هرتیکه تو یه لحظه جامونده جمع شدنی ام نیست هیام اون لحظه ها جلو چشاش تکرار میشن...
ولی آخدا
من یه ساله تو همون یه لحظهی ۶اردیبهشت پارسال گیر افتادم و خلاص نشدم فدات شم
میبینی تو این یه مورد جونشو ندارم پیله کردی به طرق مختلف باهمین امتحانم کنی.
من یه ساله تو همون یه لحظهی ۶اردیبهشت پارسال گیر افتادم و خلاص نشدم فدات شم
میبینی تو این یه مورد جونشو ندارم پیله کردی به طرق مختلف باهمین امتحانم کنی.
تتطلب منی الحیاة نسیانک
و هذا ما لایستطیع قلبی تفهمه
زندگی از من میخواهد
که فراموشت کنم و این چیزیست
که دلم نمیتواند بفهمد
[محمود درویش] 🚬
و هذا ما لایستطیع قلبی تفهمه
زندگی از من میخواهد
که فراموشت کنم و این چیزیست
که دلم نمیتواند بفهمد
[محمود درویش] 🚬
ولی اگه کسی دلیل ازدواج نکردنشو عشق اهل بیت یا خدا عنوان کرد از طرف من با لگد برید تو شکمش.
در عین حال هیچوقت از کسی نپرسید چرا ازدواج نمیکنی، پس کی ازدواج میکنی،... چون نه تنها تو دلش حس میکنه چقدر فضول و تهوع آورید ممکنه مثل من رک باشه که تو چشماتون نگاه کنه و حس قلبیشو بیرون بریزه و اونوقت خودتون ضایع میشید.
(واقعاً بماچه، نه؟!)
(واقعاً بماچه، نه؟!)
استاد عزیزم گفته ده صبح زنگ بزنم که مشکلمو توضیح بده که بتونم مقالمو بنویسم
حالا من تازه چند میخوابم؟
بله ٨صبح
[مرگ بر تغییر ساعت خواب]
حالا من تازه چند میخوابم؟
بله ٨صبح
[مرگ بر تغییر ساعت خواب]
استاد عربی یکمون یه جوونِ جاهل و لاسو تشریف دارن
بعدِ سه جلسه از شروع ترم اومد سر کلاس و همون اول که غش کردناشو دیدم زدم تو پرش که هوس نکنه با منم لاس بزنه
بعدِ همون جلسه از پاقدمش دانشگاها تعطیل و قرنطینه شروع شد
مردک بعد اینهمه وقت تازه گروه زده و میخواد شروع کنه.
لعنت به گروه فلسفه با این استاد مدعوش، اونم تو دانشکدهای که بهترین استادای عربیو داره🤦🏻♀
بدبختی اینه بغیر من همه ورودیان و برای استاد بگو بخند کن ضعف میرن و هنوز نمیدونن چه مصیبتیه.
مرگ بر واحد مشترک با ورودی ها
(اونم وقتی سال اخری)
بعدِ سه جلسه از شروع ترم اومد سر کلاس و همون اول که غش کردناشو دیدم زدم تو پرش که هوس نکنه با منم لاس بزنه
بعدِ همون جلسه از پاقدمش دانشگاها تعطیل و قرنطینه شروع شد
مردک بعد اینهمه وقت تازه گروه زده و میخواد شروع کنه.
لعنت به گروه فلسفه با این استاد مدعوش، اونم تو دانشکدهای که بهترین استادای عربیو داره🤦🏻♀
بدبختی اینه بغیر من همه ورودیان و برای استاد بگو بخند کن ضعف میرن و هنوز نمیدونن چه مصیبتیه.
مرگ بر واحد مشترک با ورودی ها
(اونم وقتی سال اخری)
🔻پیتـوســ 🇮🇷
استاد عربی یکمون یه جوونِ جاهل و لاسو تشریف دارن بعدِ سه جلسه از شروع ترم اومد سر کلاس و همون اول که غش کردناشو دیدم زدم تو پرش که هوس نکنه با منم لاس بزنه بعدِ همون جلسه از پاقدمش دانشگاها تعطیل و قرنطینه شروع شد مردک بعد اینهمه وقت تازه گروه زده و میخواد…
این اشکال به وی کاملا وارده
مرگ بر خودت که برنداشتی و گذاشتی ترمای اخر 🤟🏻
مرگ بر خودت که برنداشتی و گذاشتی ترمای اخر 🤟🏻