🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
شنبه شب، دهم آبان تو کانال درباره کارکردن، اشتغال، پول درآوردن حرف بزنیم؟
"با محوریت سؤالای شما"
Anonymous Poll
97%
آره بزنیم نیازه
3%
نه ما سرخوش‌تر از این حرفاییم
[١:٢٠] 💔🍃
حالا فکر نکن ما بریدیم
ما اربعین حرم ندیدیم
داریم عین مار بخودمون میپیچیم
خسته و زخمی و کلافه‌ایم
سلام مارو به سیدالشهداء برسون
همین.
وَ قَالَ علیه‌السّلام : إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِي أَمْوَالِ الْأَغْنِيَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ؛ فَمَا جَاعَ فَقِيرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِيٌّ، وَ اللَّهُ تَعَالَى سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِكَ.

درود خدا بر او، فرمود: همانا خداى سبحان روزى فقراء را در اموال سرمايه داران قرار داده است، پس فقيرى گرسنه نمى ماند جز به كاميابى توانگران، و خداوند از آنان در باره گرسنگى گرسنگان خواهد پرسيد.

{حکمت ٣٢٨ نهج‌البلاغه}
سلاااام🙋🏻‍♀💙
وگرنه ما اینجا پولدار نداریم
یه مشت مستضعف دور هم جمع شدیم
و خوشیم😁😎
تلویزیون داره زاپاسو نشون میده
من عاشق روایتِ بچه هه ام🚶🏻‍♀🍃
میگه دل سوختنو دیگه بلدم
با دل گرفتن و دل گیر کردن فرق داره
اونروز دلم خیلی برای بابا سوخت
اصلا خیلی بچه‌ی باحالیه🤦🏻‍♀
تنهایی بده
نمیدونم بابا دلش شکسته بود یا دلتنگ شده بود
هرچی بود به دل ربط داشت...
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
یادم باشه یبار خاطره جوجه خوردن تو عروسی رضوانو براتون تعریف کنم بخندیم دورهم🙄😁


میشه این خاطره رو تعریف کنی!؟
بچه‌ها دلم میخواد اینو ویس بدم تعریف کنم
اصلا حق حکایت تو نوشته ادا نمیشه😂🤦🏻‍♀
بچه‌ها
این بلاگرا چه پووووولی درمیارن🤦🏻‍♀
یاللعجب از اینستاگرام
ذکر امشب تا صبح:
چرا باید خبرگزاری دانشجو نکات زندگی بذاره؟
اگرچه نزد شما تشنه‌ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می‌شود آری
همیشه بی‌خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آن‌چه شیفته‌تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی‌ها را؟
اشاره‌ای کنم، انگار کوهکن بودم.

محمدعلی بهمنی🍃
گمون نکنم مراعات و ملاحظه بقیه رو کردن و سعی در درک آدما ازون چیزایی باشه که بعدا ازش پشیمون بشیم.
خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه
#سایه 🍃
دوساعته دارم یه نامه می‌نویسم
باز شروع شد🤦🏻‍♀
آمدمت که بنگرم
گریه نمی‌دهد امان...🍃