🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
شما که چندماه هرشب با خواب اربعین
بند دل مارو پاره کردی
الان از یه خواب دریغ میداری؟
حالا خیال نکن میرم همه جا میگم
از شیش‌ماهت اربعین خواستم نداد
نه عزیزدلم، خیلی سوختنمون فدای
سینه‌ی سوخته‌ت💔
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
تو آن خیال محالی به حال هر شب من
من آن حضور پریشان نشسته بر غم تو..
[آیا این اندوه ما را به اربعین بعد می‌رساند؟]
#حسین_من
یازدهم. بعد شام به نمایندگی از زائرا رفتیم سراغ مدیر کاروان که چرا نمی‌ریم؟ راست یا دروغ گفت یه کاروان داشتن چندنفر بدون پاس رد می‌کردن مرزو بستن! گذشت. نیمه‌شب به خط شدیم که راه بیفتیم سمت گیت خروجی. عجب حال و هوایی. عجب شور و حالی... دل تو دلمون نبود.
شلوغ بود. کلی پیاده رفتیم تو صفر مرزی تا رسیدیم به گیتای عراق. مهر ورود که خورد باورم شد. سرمای شب که بهم خورد، گرم و سرد که شدم، فین‌فینم که شروع شد، فهمیدم سرما خوردم. ولی چه سرماخوردنی...
اونور مرز هم کلی معطل اتوبوس موندیم. راست یا دروغ گفتن طرف عراقی بدقولی کرده و گذاشته رفته. بالاخره سوار شدیم بسمت نجف. اتوبوس ما ازین کوچیکا بود که یکم از ونای ما بزرگترن. همه نشستن و من موندم جلوی در. رو یکی ازین صندلب کوچیکا که باز و بسته می‌شن نشستم ولی داشت به کمرم فشار می‌آورد، جمعش کردم و نشستم کف اتوبوس. بی‌نظمی و ناهماهنگی کاروان همون موقع خودشو جدی نشون داد، همه مسئولا با یه اتوبوس رفته بودن. تو اتوبوس ما فقط یه پسر ١٧ ساله همراه ٢٠ تا دختر بود. راننده و کمک راننده هم خیلی جوون بودن. به پمپ بنزین که رسیدیم رفتم جلوی یکی از اتوبوسا که پر مرد بودو گرفتم و گفتم لطفا یه آقا بیان تو اتوبوس ما هیچکس باهامون نیست. یه اقای درشت هیکلی اومد و من به غلط کردن افتادم. چون همون جای کوچیکم از دست دادم.
از مرز چزابه تا به نجف حدودا ۶ ساعت راه بود که از این مدت، تقریبا نزدیک به ۴ساعت و نیم رو پله ورودی ون سرپا ایستادم. وقتی رسیدیم نجف راننده که خیلیم از غر و جیغ دخترا بخاطر رانندگی خطرناکش شاکی بود نامردی نکرد و مارو تو دورترین نقطه‌ای که می‌تونست پیاده کرد. پاهام حس نداشتن و هرجا گیر می‌آوردم می‌نشستم که قوت بگیرم. وضعیت بدی شده بود. تمام انرژیم رفته بود. فقط می‌خواستم یکم استراحت کنم که جون بگیرم و برم حرم...
به هر بدبختی بود رسیدیم به جایی که بعنوان اسکان برامون در نظر گرفته بودن. از تعجب و عصبانیت دهن همه‌مون باز مونده بود. دیگه آخرش بود. خرابه! با خرابه بودنش مشکلی نداشتیم با اینکه وسط خاک بود هم. مشکل برزنتی بود که زیر آفتاب تبدیل به کوره آدم پزی می‌شد و داشتیم خفه می‌شدیم. اتوبوس مسئولا هنوز نرسیده بود. مسواک و لباس و حوله برداشتیم و رفتیم حمام عمومی. اولین حمام عمومی با صف‌های طولانی اونم فقط پنج دقیقه. خیلی تجربهٔ جذابی بود. اگه حمام نمی‌رفتم که خستگی تا اینجای راه در بره حتما یه بلایی سر مسئولای کاروان می‌آوردم. وقتی برگشتیم بنا شده بود بریم صحن حضرت فاطمة‌الزهرا که کلا اسکان ایرانی‌ها بود. یه طبقه رو مدیر کاروان برامون گرفته بود. از اونجا نجات پیدا کردیم. اینجا هم خاک بود و طبقه دوم ولی جای موندن بود.
بار اولمون بود و ناز و ادامون زیاد. چه می‌دونستیم یروزی می‌رسه حسرت همون برزنت که هیچ، یه تیکه سنگ که سرمونو بذاریم روش و تو طریق بخوابیم به دلمون می‌مونه...
ای اولین بارهای زیبا...
[گیت مرزی چذابه
نیمه‌شب دهم آبان ١٣٩۶]
اسکان اول نجف... 🍃
هزار تیکه شدم
تو خاطرات و لحظات بسیاری
تو زمان‌ها و مکان‌ها...
نمیتونم خودمو جمع کنم
وقتی میرسم کربلا
همه‌ی من یک‌جا جمع میشه :)
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
حقیقتا الان باید تو مشایه میبودیم نه تو خونه هامون... این رسمش نیس دوشب به اربعین اینهمه جای خواب داشته باشیم..این رسمش نیست پتوی گلبافت تمیز رومون بندازیم و موقع اومدن سمت رخت خواب نخواد مراقب باشیم دستی پایی رو لگد نکنیم
این رسمش نیست گوشی مون بدون صف بره تو شارژر و با خیال راحت بخوابیم

یا دهر اف لک💔
دلمون اتیش میگیره ولی بقول ارباب
خدا خواسته مارا اینگونه ببیند... :)
پارسالم شب اربعین بارون میومد...
فقط فرقش اینه تو مشایه بودیم
نزدیک کربلا :)
خوشا به حالِ خیالی که در حرم مانده🍃
Forwarded from الْمُنيب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
[اسمتو بردم زیر بارون ، بارون گریه کرد ... 💔 ]
بارون که اومد با این خیلی سینه زدیم
قسم به اشکایی که تو بارون گم شد
ما رو بازم بخواه...
قبیله بنی‌عامر وارد حرمین شدن :)
ترسناک‌ترین روضه‌ها داره تو سرم تکرار میشه
شبکه نمایش داره "هیهات" میده
ببینید💙
داد میزنه:
بیاید بیاید
ضریحِ آقامُنو آوُردم
بیـــاید
بخدا شفا میری قربُنت بُم...
من عاشق شما هستم
و این فاصله
چیزی از محبتم کم نمی‌کند...

|دعبل خزایی|