بأبی أنتَ و اُمی زیارتشو
تا وقتی مطمئن نشدیم
آروم و بااحتیاط بگیم...
[آقاجون خودت برا ما بخواه همه
هستیمونو فدات کنیم]
تا وقتی مطمئن نشدیم
آروم و بااحتیاط بگیم...
[آقاجون خودت برا ما بخواه همه
هستیمونو فدات کنیم]
الرحیل
اپیزود ششم
هیبت نام تو یک عمر تکانم دادهست
رسم مردانگیات راه نشانم دادهست
.
.
و اربعین، تنگنای تلاقی تاریخ است...
گذرگاهی که تو را با نوای الرحیلِ خطبههای زینب (س) از کوفه تا کربلای حسین (ع) راهی میکند...
🎙فصل دوم پادکست الرحیل🎙
🆔 [ @basijutl ]
رسم مردانگیات راه نشانم دادهست
.
.
و اربعین، تنگنای تلاقی تاریخ است...
گذرگاهی که تو را با نوای الرحیلِ خطبههای زینب (س) از کوفه تا کربلای حسین (ع) راهی میکند...
🎙فصل دوم پادکست الرحیل🎙
🆔 [ @basijutl ]
بوی خاک بارون خورده میاد...
نزدیکای عمود 1350
همونجا که کفش دراوردم نذر ادا کنم
بارون گرفت
زمین خیس شده بود
زیر قدمام خنک بود و تو جورابام پر گل و لای...
نزدیکای عمود 1350
همونجا که کفش دراوردم نذر ادا کنم
بارون گرفت
زمین خیس شده بود
زیر قدمام خنک بود و تو جورابام پر گل و لای...
الانا رسیده بودیم موکب دانشگاه امامصادق
و مطیعی احتمالا روضه سه ساله میخوند...
و مطیعی احتمالا روضه سه ساله میخوند...
گاهی انقدر دیر میشه که
حتی فرصت نمیکنی بری بگی غلط کردم
تا وقتی داریش نمیفهمی...
حتی فرصت نمیکنی بری بگی غلط کردم
تا وقتی داریش نمیفهمی...
Forwarded from قناة العتبة الحسينية المقدسة
عن الامام الرضا عليه السلام
يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ بَكَيْتَ عَلَى الْحُسَيْنِ حَتَّى تَصِيرَ دُمُوعُكَ عَلَى خَدَّيْكَ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتَه..
📚بحار الأنوار ، ج44، ص: 286
#وفاء_للحسين
يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ بَكَيْتَ عَلَى الْحُسَيْنِ حَتَّى تَصِيرَ دُمُوعُكَ عَلَى خَدَّيْكَ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتَه..
📚بحار الأنوار ، ج44، ص: 286
#وفاء_للحسين
🔻پیتـوســ 🇮🇷
@khodahafez_refigh – Hams-Mohamed Naiem
زهرا اون اتاق پشت در بسته اینو گوش میده
همزمان که داشتم مجدد میگفتم
"مارو میبینی، نه؟"
همزمان که داشتم مجدد میگفتم
"مارو میبینی، نه؟"
شما که چندماه هرشب با خواب اربعین
بند دل مارو پاره کردی
الان از یه خواب دریغ میداری؟
بند دل مارو پاره کردی
الان از یه خواب دریغ میداری؟
حالا خیال نکن میرم همه جا میگم
از شیشماهت اربعین خواستم نداد
نه عزیزدلم، خیلی سوختنمون فدای
سینهی سوختهت💔
از شیشماهت اربعین خواستم نداد
نه عزیزدلم، خیلی سوختنمون فدای
سینهی سوختهت💔
Forwarded from برنامه ناشناس
تو آن خیال محالی به حال هر شب من
من آن حضور پریشان نشسته بر غم تو..
تو آن خیال محالی به حال هر شب من
من آن حضور پریشان نشسته بر غم تو..
#حسین_من
یازدهم. بعد شام به نمایندگی از زائرا رفتیم سراغ مدیر کاروان که چرا نمیریم؟ راست یا دروغ گفت یه کاروان داشتن چندنفر بدون پاس رد میکردن مرزو بستن! گذشت. نیمهشب به خط شدیم که راه بیفتیم سمت گیت خروجی. عجب حال و هوایی. عجب شور و حالی... دل تو دلمون نبود.
شلوغ بود. کلی پیاده رفتیم تو صفر مرزی تا رسیدیم به گیتای عراق. مهر ورود که خورد باورم شد. سرمای شب که بهم خورد، گرم و سرد که شدم، فینفینم که شروع شد، فهمیدم سرما خوردم. ولی چه سرماخوردنی...
اونور مرز هم کلی معطل اتوبوس موندیم. راست یا دروغ گفتن طرف عراقی بدقولی کرده و گذاشته رفته. بالاخره سوار شدیم بسمت نجف. اتوبوس ما ازین کوچیکا بود که یکم از ونای ما بزرگترن. همه نشستن و من موندم جلوی در. رو یکی ازین صندلب کوچیکا که باز و بسته میشن نشستم ولی داشت به کمرم فشار میآورد، جمعش کردم و نشستم کف اتوبوس. بینظمی و ناهماهنگی کاروان همون موقع خودشو جدی نشون داد، همه مسئولا با یه اتوبوس رفته بودن. تو اتوبوس ما فقط یه پسر ١٧ ساله همراه ٢٠ تا دختر بود. راننده و کمک راننده هم خیلی جوون بودن. به پمپ بنزین که رسیدیم رفتم جلوی یکی از اتوبوسا که پر مرد بودو گرفتم و گفتم لطفا یه آقا بیان تو اتوبوس ما هیچکس باهامون نیست. یه اقای درشت هیکلی اومد و من به غلط کردن افتادم. چون همون جای کوچیکم از دست دادم.
از مرز چزابه تا به نجف حدودا ۶ ساعت راه بود که از این مدت، تقریبا نزدیک به ۴ساعت و نیم رو پله ورودی ون سرپا ایستادم. وقتی رسیدیم نجف راننده که خیلیم از غر و جیغ دخترا بخاطر رانندگی خطرناکش شاکی بود نامردی نکرد و مارو تو دورترین نقطهای که میتونست پیاده کرد. پاهام حس نداشتن و هرجا گیر میآوردم مینشستم که قوت بگیرم. وضعیت بدی شده بود. تمام انرژیم رفته بود. فقط میخواستم یکم استراحت کنم که جون بگیرم و برم حرم...
به هر بدبختی بود رسیدیم به جایی که بعنوان اسکان برامون در نظر گرفته بودن. از تعجب و عصبانیت دهن همهمون باز مونده بود. دیگه آخرش بود. خرابه! با خرابه بودنش مشکلی نداشتیم با اینکه وسط خاک بود هم. مشکل برزنتی بود که زیر آفتاب تبدیل به کوره آدم پزی میشد و داشتیم خفه میشدیم. اتوبوس مسئولا هنوز نرسیده بود. مسواک و لباس و حوله برداشتیم و رفتیم حمام عمومی. اولین حمام عمومی با صفهای طولانی اونم فقط پنج دقیقه. خیلی تجربهٔ جذابی بود. اگه حمام نمیرفتم که خستگی تا اینجای راه در بره حتما یه بلایی سر مسئولای کاروان میآوردم. وقتی برگشتیم بنا شده بود بریم صحن حضرت فاطمةالزهرا که کلا اسکان ایرانیها بود. یه طبقه رو مدیر کاروان برامون گرفته بود. از اونجا نجات پیدا کردیم. اینجا هم خاک بود و طبقه دوم ولی جای موندن بود.
بار اولمون بود و ناز و ادامون زیاد. چه میدونستیم یروزی میرسه حسرت همون برزنت که هیچ، یه تیکه سنگ که سرمونو بذاریم روش و تو طریق بخوابیم به دلمون میمونه...
یازدهم. بعد شام به نمایندگی از زائرا رفتیم سراغ مدیر کاروان که چرا نمیریم؟ راست یا دروغ گفت یه کاروان داشتن چندنفر بدون پاس رد میکردن مرزو بستن! گذشت. نیمهشب به خط شدیم که راه بیفتیم سمت گیت خروجی. عجب حال و هوایی. عجب شور و حالی... دل تو دلمون نبود.
شلوغ بود. کلی پیاده رفتیم تو صفر مرزی تا رسیدیم به گیتای عراق. مهر ورود که خورد باورم شد. سرمای شب که بهم خورد، گرم و سرد که شدم، فینفینم که شروع شد، فهمیدم سرما خوردم. ولی چه سرماخوردنی...
اونور مرز هم کلی معطل اتوبوس موندیم. راست یا دروغ گفتن طرف عراقی بدقولی کرده و گذاشته رفته. بالاخره سوار شدیم بسمت نجف. اتوبوس ما ازین کوچیکا بود که یکم از ونای ما بزرگترن. همه نشستن و من موندم جلوی در. رو یکی ازین صندلب کوچیکا که باز و بسته میشن نشستم ولی داشت به کمرم فشار میآورد، جمعش کردم و نشستم کف اتوبوس. بینظمی و ناهماهنگی کاروان همون موقع خودشو جدی نشون داد، همه مسئولا با یه اتوبوس رفته بودن. تو اتوبوس ما فقط یه پسر ١٧ ساله همراه ٢٠ تا دختر بود. راننده و کمک راننده هم خیلی جوون بودن. به پمپ بنزین که رسیدیم رفتم جلوی یکی از اتوبوسا که پر مرد بودو گرفتم و گفتم لطفا یه آقا بیان تو اتوبوس ما هیچکس باهامون نیست. یه اقای درشت هیکلی اومد و من به غلط کردن افتادم. چون همون جای کوچیکم از دست دادم.
از مرز چزابه تا به نجف حدودا ۶ ساعت راه بود که از این مدت، تقریبا نزدیک به ۴ساعت و نیم رو پله ورودی ون سرپا ایستادم. وقتی رسیدیم نجف راننده که خیلیم از غر و جیغ دخترا بخاطر رانندگی خطرناکش شاکی بود نامردی نکرد و مارو تو دورترین نقطهای که میتونست پیاده کرد. پاهام حس نداشتن و هرجا گیر میآوردم مینشستم که قوت بگیرم. وضعیت بدی شده بود. تمام انرژیم رفته بود. فقط میخواستم یکم استراحت کنم که جون بگیرم و برم حرم...
به هر بدبختی بود رسیدیم به جایی که بعنوان اسکان برامون در نظر گرفته بودن. از تعجب و عصبانیت دهن همهمون باز مونده بود. دیگه آخرش بود. خرابه! با خرابه بودنش مشکلی نداشتیم با اینکه وسط خاک بود هم. مشکل برزنتی بود که زیر آفتاب تبدیل به کوره آدم پزی میشد و داشتیم خفه میشدیم. اتوبوس مسئولا هنوز نرسیده بود. مسواک و لباس و حوله برداشتیم و رفتیم حمام عمومی. اولین حمام عمومی با صفهای طولانی اونم فقط پنج دقیقه. خیلی تجربهٔ جذابی بود. اگه حمام نمیرفتم که خستگی تا اینجای راه در بره حتما یه بلایی سر مسئولای کاروان میآوردم. وقتی برگشتیم بنا شده بود بریم صحن حضرت فاطمةالزهرا که کلا اسکان ایرانیها بود. یه طبقه رو مدیر کاروان برامون گرفته بود. از اونجا نجات پیدا کردیم. اینجا هم خاک بود و طبقه دوم ولی جای موندن بود.
بار اولمون بود و ناز و ادامون زیاد. چه میدونستیم یروزی میرسه حسرت همون برزنت که هیچ، یه تیکه سنگ که سرمونو بذاریم روش و تو طریق بخوابیم به دلمون میمونه...
هزار تیکه شدم
تو خاطرات و لحظات بسیاری
تو زمانها و مکانها...
نمیتونم خودمو جمع کنم
وقتی میرسم کربلا
همهی من یکجا جمع میشه :)
تو خاطرات و لحظات بسیاری
تو زمانها و مکانها...
نمیتونم خودمو جمع کنم
وقتی میرسم کربلا
همهی من یکجا جمع میشه :)