- فکر کردم مگر چه کرده بودیم که نخواستی
ما را ببینی...؟
- مدام به خاطرم آمد در مقاتل نوشتهاند به عبیداللّه ابن حرِّ جعفی فرمودی آنقدر دور شو که حتی صدای استغاثه ما را نشنوی....
- خواستی ما تو را نبینیم! ما محرومترینهای عالم که حالا ترسانیم نکند بخواهی آنقدر دور شویم که...
میدانی؟
منو جدایی ازین آستان؟
خدا نکند...
ما را ببینی...؟
- مدام به خاطرم آمد در مقاتل نوشتهاند به عبیداللّه ابن حرِّ جعفی فرمودی آنقدر دور شو که حتی صدای استغاثه ما را نشنوی....
- خواستی ما تو را نبینیم! ما محرومترینهای عالم که حالا ترسانیم نکند بخواهی آنقدر دور شویم که...
میدانی؟
منو جدایی ازین آستان؟
خدا نکند...
الانا بزور از شلوغی اطراف حرم حضرت امیر اومده بودیم بیرون
شایدم بعد دوروز خستگی و لهیدگی از حمام عمومی صحن حضرت فاطمه برمیگشتیم
جلوی درب حرم میایستادیم خم میشدیم سلام میدادیم و میرفتیم که نماز صبح خواب نمونیم :)
شایدم بعد دوروز خستگی و لهیدگی از حمام عمومی صحن حضرت فاطمه برمیگشتیم
جلوی درب حرم میایستادیم خم میشدیم سلام میدادیم و میرفتیم که نماز صبح خواب نمونیم :)
میدونم هیچکدوممون نمیتونیم
با کلمهای توصیف کنیم حال و روزمونو
چیزی بیشتر از درده
چیزی بیشتر از سوختنه
چیزی بیشتر از بهته
چیزی بیشتر از حسرته...
با کلمهای توصیف کنیم حال و روزمونو
چیزی بیشتر از درده
چیزی بیشتر از سوختنه
چیزی بیشتر از بهته
چیزی بیشتر از حسرته...
الانا دیگه آماده میشدیم برای آخرین زیارت حضرت امیر که بعدش بار برداریم و بریم سمت طریق... :)
گفت کاش هیچوقت کربلا نرفته بودم
گفتم میگی کاش، ولی حرف دلت این نیست
ما این دربدریو دوست داریم
این بیچارگی مارو میسازه
این آوارگی آخر مارو به حسین میرسونه...
گفتم میگی کاش، ولی حرف دلت این نیست
ما این دربدریو دوست داریم
این بیچارگی مارو میسازه
این آوارگی آخر مارو به حسین میرسونه...
ببین
باور کن
حسابکتاب زندگی
واسه اونیکه اربعین رفته
متفاوت میشه
اونجا همه چی
یجور دیگه معنی میشه
وسط پسامدرنیسم و تنهایی بشر
یهو همه چی عوض میشه
باور کن اربعین که بری
دیگه نمیتونی مثل قبل زندگی کنی
و به روت نیاری
یکی یجایی از تاریخ صدات کرده...
باور کن
حسابکتاب زندگی
واسه اونیکه اربعین رفته
متفاوت میشه
اونجا همه چی
یجور دیگه معنی میشه
وسط پسامدرنیسم و تنهایی بشر
یهو همه چی عوض میشه
باور کن اربعین که بری
دیگه نمیتونی مثل قبل زندگی کنی
و به روت نیاری
یکی یجایی از تاریخ صدات کرده...
میدونم باید راضی باشم
ولی شبیهت نشدم
هزار افسوس
یکروز تو بارون تیر و سیل خون
سر به آسمون بلند کردی و گفتی
رضاً برضاک
و حالا قرنها بعد
اینجای تاریخ
ما بلدِ راضی شدن به دوریت نشدیم
ما بلدِ راضی شدن به رضای خدات نشدیم...
ولی شبیهت نشدم
هزار افسوس
یکروز تو بارون تیر و سیل خون
سر به آسمون بلند کردی و گفتی
رضاً برضاک
و حالا قرنها بعد
اینجای تاریخ
ما بلدِ راضی شدن به دوریت نشدیم
ما بلدِ راضی شدن به رضای خدات نشدیم...
- انقدر خاطراتو بالا پایین نکن
انقدر خودتو عذاب نده
+ من کاری نمیکنم به خودش قسم
همه چی زندهست
پررنگتر از خاطرهست
جاری و ساریه
انگار کن همین چندلحظه پیش گذشته باشه...
انقدر خودتو عذاب نده
+ من کاری نمیکنم به خودش قسم
همه چی زندهست
پررنگتر از خاطرهست
جاری و ساریه
انگار کن همین چندلحظه پیش گذشته باشه...
صاف شو صاف که تا می نشود صاف از درد
نیست ممکن به لب یار رساند خود را
صائب تبریزی🍃
نیست ممکن به لب یار رساند خود را
صائب تبریزی🍃
هانیه که رحمت خدا بر طبع بلندش گفت:
نمیدونم..
من دارم فکر میکنم میان خوف و رجا حالتی ست عارف را
شایدم نهانش نظری با ما بود
تو ادبیات عرفانی این عرفا اگه بلایی سرشون میومد خوشحال میشدن
میگفتن مهم فعله نه جهت فعل
مهم اینه که ما طرف حساب معشوق باشیم
چه لطف چه قهر؛ چه وفا چه جفا...
نمیدونم..
من دارم فکر میکنم میان خوف و رجا حالتی ست عارف را
شایدم نهانش نظری با ما بود
تو ادبیات عرفانی این عرفا اگه بلایی سرشون میومد خوشحال میشدن
میگفتن مهم فعله نه جهت فعل
مهم اینه که ما طرف حساب معشوق باشیم
چه لطف چه قهر؛ چه وفا چه جفا...