🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
گفتم بهش بگو ما جونمون کم شد از داغ کربلا. سلاممونو برسون بگو ما بی‌معرفت نبودیم، همه تلاشمونو کردیم خودمونو بهت برسونیم؛ نشد...
[خدا خواسته ما را اینگونه ببیند...]🍃
باشد حسین! کرب‌وبلا مالِ خوب‌ها...

[یعنی ما اینقدر بدیم؟]
ای که از بوی طعام خانه‌ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت "هم زد" گریه کرد
با تمام این اسیران فرق داری، قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد، گریه کرد
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش در آمد، گریه کرد...

#دخترسه‌ساله‌امام‌حسین‌ع 💔
تو کانال عتبه یه هشتگ ثابتی داره
#وفاء_للحسین
هیچی! فقط با هر پستش آتیش میگیرم
پارسال خونه که رسیدیم
پاسپورتو تو کشو گذاشتنی
نگاه کردم و گفتم دمت گرم
خیلی دوستت دارم تو یکیو
ورقت که میزنم خاطره‌ی بد نداری
همه یاد کربلاست
همه یاد بهترین ساعتای عمره
گفتم ببینم وفا میکنی قبل پایان اعتبار
کل برگه‌هات مهر عراق بخوره؟
چی بگم...؟
گسستن . [ گ ُ س َس ْ ت َ ] (مص ) قطع کردن . بریدن . جدا کردن . منقطع گشتن . شکسته شدن . رها شدن .
من برای امام خویش تعیین تکلیف نمی‌کنم که تکلیف خویش را از حسین می‌پرسم. آیا بعد از حسین کسی را می‌شناسی که من جانم را فدایش کنم؟ من حسین را برای دنیای خویش نمی‌خواهم، که دنیای خویش را برای حسین می‌خواهم...

📚 نامیرا
"صادق کرمیار"
[ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد]
[١:٢٠] 💔🍃
سلام ما برسان...
معنای "دلم می‌سوزد و کاری ز دستم برنمی‌آید"
ولی ارباب!
جای پرچم ما خالی نیست؟ :)
🇮🇷🇮🇶
یکروز به دخترک جوانِ دل شده‌ای که
شاید هیچوقت نباشه تا ازم بپرسه مامان
تا حالا دلت سوخته؟ این عکسارو نشون
میدم و میگم آره مامان! اربعین اونسال
خیلی سخت گذشت.
ما سوختیم...
[اماما!
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش]
#حسین_من
دهم. رسیدیم تهران. فرداش کلاس داشتیم. کلاس اخرم که کنسل شد رفتم خونه و له و لورده لباسامو درآوردم که بخوابم، گوشیو به شارژ زدنی دیدم پیامک دارم. باز کردم. زده بود آخرین مهلت قطعی کردن ثبت نام تو کاروان تا ساعت ٧ شبه که باید مدارک ببریم. کجا؟ دانشگاه. از جا جستم. به دو لباس پوشیدم و هرچی داشتم ریختم تو کیفم و با اسنپ باز برگشتم دانشگاه...
کارای ثبت نام انجام شد، پول نداشتم؛ طبق معمول! گفتن از وام می‌تونید استفاده کنید، نفری ٢۵٠ دادیم و ۵٠٠ وام! چک ضمانت می‌خواستن، جور شد؛ همه چی جور شد...
از همه خداحافظی کردم. دل تو دلم نبود. هنوز یه سال نشده بود. با خودم می‌گفتم عباس خوب هوامو داشت. گفتم من به عشقت رسم ادبو بجا آوردم اول همه رو دعا کردم خودمو یادم رفت. چقده تو ماهی که یه سال نشده منو خواستی...
من و زهرا هرکدوم یه کوله خیلی سنگین بستیم برای سفر. بار اولمون بود، نمی‌دونستیم چجور بریم. من فقط شش دست لباس خونه برداشته بودم! مکافاتی بود حمل کردنش. روز سفر دوتا کلاس آخرمو نرفتم به هوای اینکه دیر نشه غافل از اینکه کاروانمون ازون بی‌نظمای مثال‌زدنی بود! هیچیش سر جاش نبود! تنها خوبیش این بود که می‌برد عراق. آهان تیم حمل بار هم داشت که خودش بعدا مصیبتی شد. تا شب طولش دادن. با بچه‌ها عکس خداحافظی انداختیم. زینب گفت به آقا بگو این بدبخت بیچاره رو بطلب، عینشو گفتم. هرکی هرچی می‌خواست عینشو رسوندم، اینو خوب یادمه ولی چون وقتی داشتم می‌گفتم یاد برق چشمای زینب افتادم و به حضرت گفتم از طرفت بهش قول می‌دما. کلی اسم داشتم که هر عمودو از طرف یکی برم، اونایی که ازشون دل خوشی نداشتمو اول نوشتم، گفته بودن دلتونو صاف کنید. می‌خواستم صاف باشم...
اتوبوس بعد اذان رسید. نمازو تند تو مسجد دانشگاه خوندیم و با شوق و ذوق راه افتادیم. کنار پنجره سمت راننده نشسته بودم. به میدون حرّ که رسیدیم، اتوبوس قارقار کرد و خراب شد. یک ساعت و نیم تو اتوبوس نشستیم و شام خوردیم. الویه نامی‌نو بود. اتوبوس که درست شد راه افتادیم. ما فکر می‌کردیم از همه عقب‌تریم نگو یه اتوبوس کلاً کنسل کرده بوده و این شده که اتوبوس آقای م‌.الف راه نیفتاده تا چهارساعت بعد! اتوبوسمون ازین تنگ و ناراحتا بود. به هر سختی بود رسیدیم مرز چزابه. نزدیکای ظهر بود.
همه چی تازه بود. عربا و فارسای منطقه موکب زده بودن تو مرز برای پذیرایی از زائرا. خیلی قشنگ بود. پیاده‌روی اربعین از همونجا داشت شروع می‌شد انگار. کلی گشت و گذار کردیم که گفتن یکم بمونیم و ناهارو مهمان یکی از موکباییم تا اتوباس آقای م.الف برسه. معاون کاروان بود. یکم بمونیم یکم بمونیم شد شب. هوا خیلی گرم بود و کولر موکب جواب نمی‌داد. گرمازده شدم همونجا. سختی سفر شروع که نه، جدی‌تر شده بود! از خدا سختی خواسته بودم که یکم حال اهل بیت حضرتو درک کنم! چه آرزوی دوری! چه خیال محالی...
تهران_میدان حر
٨آبان١٣٩۶...🍃
گفته بودم
امسال از طریق العلما بریم...

[عرفت اللّه بفسخ العزائم]
بغضی که چنگ میندازه به گلومو
نمیدونم چه خاکی بسرش کنم.