اسنپ گرفتم تا از شلوغی فرار کنم
کمی دورتر از مبداء گرفتم
مامان گفت خب بشین تا برسه بعد برو بیرون
گفتم الان میرسه
نتونستم بگم تا چه اندازه احتیاج دارم بارون محکم به صورتم بخوره
تا چه اندازه نیاز دارم نفس بکشم
خیس شدم و لرز کردم
ولی ارزششو داشت 🌧
کمی دورتر از مبداء گرفتم
مامان گفت خب بشین تا برسه بعد برو بیرون
گفتم الان میرسه
نتونستم بگم تا چه اندازه احتیاج دارم بارون محکم به صورتم بخوره
تا چه اندازه نیاز دارم نفس بکشم
خیس شدم و لرز کردم
ولی ارزششو داشت 🌧
آدما چجوری فرصت غرق شدن تو چشمای کسی که دوستشون داره رو از دست میدن؟
[کاش میتونستم بفهمم]
[کاش میتونستم بفهمم]
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اسنپ گرفتم تا از شلوغی فرار کنم کمی دورتر از مبداء گرفتم مامان گفت خب بشین تا برسه بعد برو بیرون گفتم الان میرسه نتونستم بگم تا چه اندازه احتیاج دارم بارون محکم به صورتم بخوره تا چه اندازه نیاز دارم نفس بکشم خیس شدم و لرز کردم ولی ارزششو داشت 🌧
حتی میتونم بگم نیاز دارم این صاعقهها به تن من بخوره
حتی اگه بعدش پودر شده باشم🚶🏻♀
حتی اگه بعدش پودر شده باشم🚶🏻♀
حتی بارونم بارونِ نیمه شعبان ٩٧ کربلاست.
باد و بارون جابهجامون میکرد.
خیس خیس انگار شیرجه زده باشیم تو استخر
بارون محکم میکوبید به وجودمون و ما تو کوچه پس کوچههای خلوت کربلا میچرخیدیم و میخندیدیم
زینب میگفت زهره کفشامون پر آب شده زخمای پات عفونت میکنه حتما
گفتم ببین اصلا درد نمیکنه میتونم راحت بذارمشون زمین و بعد چندبار پریدم تا ببینه راست میگم
رسیدیم بین الحرمین
بارون اروم گرفته بود
دیگه خندههامون تبدیل شدن به گریه...
نوحه ببار ای بارون کریمی رو پلی کردیم و زار زدیم
چادرامونو به زور از بدنمون جدا میکردیم
وارد نشدیم که فرشای حرمو گلی نکنیم
وقتی برگشتیم زینب باند گلی رو از پام باز کرد که عوضش کنه
زخما خوب شده بودن.
باد و بارون جابهجامون میکرد.
خیس خیس انگار شیرجه زده باشیم تو استخر
بارون محکم میکوبید به وجودمون و ما تو کوچه پس کوچههای خلوت کربلا میچرخیدیم و میخندیدیم
زینب میگفت زهره کفشامون پر آب شده زخمای پات عفونت میکنه حتما
گفتم ببین اصلا درد نمیکنه میتونم راحت بذارمشون زمین و بعد چندبار پریدم تا ببینه راست میگم
رسیدیم بین الحرمین
بارون اروم گرفته بود
دیگه خندههامون تبدیل شدن به گریه...
نوحه ببار ای بارون کریمی رو پلی کردیم و زار زدیم
چادرامونو به زور از بدنمون جدا میکردیم
وارد نشدیم که فرشای حرمو گلی نکنیم
وقتی برگشتیم زینب باند گلی رو از پام باز کرد که عوضش کنه
زخما خوب شده بودن.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
حتی بارونم بارونِ نیمه شعبان ٩٧ کربلاست. باد و بارون جابهجامون میکرد. خیس خیس انگار شیرجه زده باشیم تو استخر بارون محکم میکوبید به وجودمون و ما تو کوچه پس کوچههای خلوت کربلا میچرخیدیم و میخندیدیم زینب میگفت زهره کفشامون پر آب شده زخمای پات عفونت میکنه حتما…
با هر بارون یادتو میافتم
مثل اینکه
روا بوَد که چنین بیحساب دل ببری😌
مثل اینکه
روا بوَد که چنین بیحساب دل ببری😌
برای یک و بیست دقیقهای که نتم وصل نمیشد
چشمای بارونی
نگاه منتظر
للحروب رجالاً...
چشمای بارونی
نگاه منتظر
للحروب رجالاً...
وقتی انلاین میشی
استادت انگار کمین کرده باشه
پیام میده ویسو گوش دادی؟
و تو نمیتونی دروغ بگی
دقیقا همون لحظه یه لبه ی تیزی میخوام که سرمو بکوبونم بهش 🔪
استادت انگار کمین کرده باشه
پیام میده ویسو گوش دادی؟
و تو نمیتونی دروغ بگی
دقیقا همون لحظه یه لبه ی تیزی میخوام که سرمو بکوبونم بهش 🔪
دهه گذشت و من هنوز دنبال نمره ام بودم. میخواستم ببینم چقدر غش دارم، چقدر بازیگرم. برگشتم که بروم با خود شیخ عادل بنشینم حساب و کتاب کنم. نشد. شیخ عادل هرچه فرمان را پیچانده بود به راست، فایده نکرده بود. «از همون اولش معلوم بود نمیمونه.» این را رانندهی کامیون به داماد شیخ گفته بود. «از دور که تصادف رو دیدم گفتم همه شون رفتن . اومدم بالاسرش ببینم کاری از دستم برمیآد، دیدم داره حرف میزنه. رفتم جلو. داشت یا حسين میگفت. هیچی نمیفهمید اما تا خود بیمارستان یا حسین میگفت. این جا که رسیدیم تموم کرد. میخواستم نیام ولی با خودم گفتم باس برم ببینم کیه. چقد خوشگل تموم کرد. معلوم بود آقاس.» راست میگفت. شیخ «خوشگل تموم کرده بود»، بازیگری نکرده بود. اگرنه لحظهی آخر که خود آدم میریزد بیرون، ذکر حسین از دهنش نمیریخت.
#رستخیز 🍂
روایتِ "نابازیگری"
#رستخیز 🍂
روایتِ "نابازیگری"
مامان میگفت تو خواب میخندیدی!
عجیب بود
کاش یادم میومد چی خواب دیدم که خندیدم
اونم بعد یه سال.
عجیب بود
کاش یادم میومد چی خواب دیدم که خندیدم
اونم بعد یه سال.
{اِنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ}
مبارکه انفال - شریفه ٢۴
او از من به من نزدیکتر و بین من و دلم حائل است✨
مبارکه انفال - شریفه ٢۴
او از من به من نزدیکتر و بین من و دلم حائل است✨