میدونید؟
نژاد برام هیچ اهمیتی نداره
ولی وقتی حرف از عزاداری میشه
خیلی افتخار میکنم که تُرکم.
خدا خیلی به زبون ما نظر لطف داشته...
نژاد برام هیچ اهمیتی نداره
ولی وقتی حرف از عزاداری میشه
خیلی افتخار میکنم که تُرکم.
خدا خیلی به زبون ما نظر لطف داشته...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Salim Moazenzade – Ey Mani Avara Goyan Abalfazl
میگه: لطف الدون نوکروئا، حسینیم حسینیم
به نوکرت لطف کردی، حسین من...
به نوکرت لطف کردی، حسین من...
یکی از اقوام تو بیمارستان بستری بودن بعد تخت بغلی از قضا انقلابی بوده، این بنده خدام از لج اون مدام صدر تا ذیل نظامو به فحش میکشیده :)
خالم داره با دخترش حرف میزنه میگه اصلا بخاطر اون بوده فحش میداده مگه مجید (داییم) نیست؟ تا میاد میبینه زهره زهرا اینجان میدونه حساسن شروع میکنه فحش دادن به خمینی و خامنهای...
الان نمیخوام بگم جواب میدم یا نه که خیلی از مواقع اجازه نمیدم اصلا پیش ما دهانی به هرزگویی باز شه
الان میخوام بگم فقط خداروشکر مارو به این چیزا میشناسن :)
خالم داره با دخترش حرف میزنه میگه اصلا بخاطر اون بوده فحش میداده مگه مجید (داییم) نیست؟ تا میاد میبینه زهره زهرا اینجان میدونه حساسن شروع میکنه فحش دادن به خمینی و خامنهای...
الان نمیخوام بگم جواب میدم یا نه که خیلی از مواقع اجازه نمیدم اصلا پیش ما دهانی به هرزگویی باز شه
الان میخوام بگم فقط خداروشکر مارو به این چیزا میشناسن :)
تو رجز خواندی و دیدم همگی لرزیدند
یاعلی گفتی و دیدم که چه غوغایی شد
کاش عباس و علی اکبرت اینجا بودند
صحنۀ رزم تو لب تشنه! تماشایی شد...
یاعلی گفتی و دیدم که چه غوغایی شد
کاش عباس و علی اکبرت اینجا بودند
صحنۀ رزم تو لب تشنه! تماشایی شد...
میگفت این مصیبت اونقدر بزرگ هست که ما توان فهمشم نداشته باشیم، لازم نیست واسه اینکه ملتو بسوزونی جای یه سیلی بگی ده تا سیلی، جای یه تازیانه بگی ده تا تازیانه...
میدونی چی میگم؟ آدم اگه بفهمه همون یه سیلی کار خودشو میکنه
میگفت حرمت اهل بیت حسینو شکوندن! ما دیگه احترامشونو نگه داریم. بعضی از مداحا برای یکم اشک بیشتر عزت خاندان رسولو نادیده میگیرن، خوار و خفیفشون میکنن.
میدونی چی میگم؟ آدم اگه بفهمه همون یه سیلی کار خودشو میکنه
میگفت حرمت اهل بیت حسینو شکوندن! ما دیگه احترامشونو نگه داریم. بعضی از مداحا برای یکم اشک بیشتر عزت خاندان رسولو نادیده میگیرن، خوار و خفیفشون میکنن.
دلم روضه شناسنامهدار میخواد
روضه اصیل
جایی که حس کنم در و دیوار و آجراشم گریه میکنن...
دلم اصفهان و یزد و زنجان میخواد
دلم قزوین و اهواز و بوشهر
دلم کاشان و کرمان و مشهد
دلم گلمالی خرمآباد
دلم کاهریزون قم میخواد...
دلم روضههای کوچیک و اصیل و سادهٔ روستایی میخواد
دلم دسته سینهزنی بدون علامت و طبل و سنچ و زنجیر میخواد
دلم تعزیههای از دل و جون و اسبای مغموم و بغضکرده میخواد
دلم هق هق مردای سفت و سخت ترک میخواد
دلم روضه سنگین زنای عرب میخواد
دلم اصالت میخواد
روضه اصیل
جایی که حس کنم در و دیوار و آجراشم گریه میکنن...
دلم اصفهان و یزد و زنجان میخواد
دلم قزوین و اهواز و بوشهر
دلم کاشان و کرمان و مشهد
دلم گلمالی خرمآباد
دلم کاهریزون قم میخواد...
دلم روضههای کوچیک و اصیل و سادهٔ روستایی میخواد
دلم دسته سینهزنی بدون علامت و طبل و سنچ و زنجیر میخواد
دلم تعزیههای از دل و جون و اسبای مغموم و بغضکرده میخواد
دلم هق هق مردای سفت و سخت ترک میخواد
دلم روضه سنگین زنای عرب میخواد
دلم اصالت میخواد
Forwarded from 🔻پیتـوســ 🇮🇷
به هرکسی که دلتنگ بود رسیدم و گفتم امام حسین زیرِ بارِ دلِ تنگ عاشقاش نمیمونه
به هرکس بعد ازین برسم بازم میگم
امام حسین زیرِ بارِ دلِ تنگ عاشقاش نمیمونه
به هرکس بعد ازین برسم بازم میگم
امام حسین زیرِ بارِ دلِ تنگ عاشقاش نمیمونه
🔻پیتـوســ 🇮🇷
@MeysamMotiee_ir – مداحی فارسی و عربی ویژه اربعین: میآم پیاده سوی تو، یه قطره از دریا…
اون روزو خوب یادمه...
اون روزی که اینو خوند
سال ٩٧ بود و بین خوف و رجا گرفتار بودم
ده روز قبل اربعین بود
خیلی گریه کردم خیلی گریه کردم
چند روز بعد رفقامو راهی کردم
پیر شدم تا طلبید
ولی ته دلم قرص بود که حسین به رقیهساداتش نه نمیگه
اخه از سه سالهش خواسته بودم...
دوهفته بعد تو طریق زمزمه میکردیم:
شوق دیدار....💔
اون روزی که اینو خوند
سال ٩٧ بود و بین خوف و رجا گرفتار بودم
ده روز قبل اربعین بود
خیلی گریه کردم خیلی گریه کردم
چند روز بعد رفقامو راهی کردم
پیر شدم تا طلبید
ولی ته دلم قرص بود که حسین به رقیهساداتش نه نمیگه
اخه از سه سالهش خواسته بودم...
دوهفته بعد تو طریق زمزمه میکردیم:
شوق دیدار....💔
#حسین_من
نهم. قرار بود بسیج دانشکده اردوی مشهد ببره ورودیارو. معاون سیاسی دانشکده بودم. سال ٩۶. نمیشد برم. پولشو نداشتم. چقدر بود؟ ٧٠تومن. نداشتم! نکو زنگ زد گفت همینطوری بیا، گفتم حقالناس نمیشه؟ گفت زنگ زده دفتر آقا شرایطو گفته و پرسیده میشه و گفتن میشه ... یادم اومد اون سال آخر دبیرستانم که نقلشو گفتم پول نداشتم. الانم که مینویسم مطمئن میگم من هیچوقت سر زیارت پول نداشتم. معنی خرج زیارت جور میشه و بارشو آدم حس نمیکنه، به بندبند وجودم فهمیدم و شهادت میدم. رفتیم زیارت. چه خوش زیارتی. یادش بخیر... روز آخر صبحانههارو که پخش کردیم و سامون دادیم. گفتم میرم وداع. تک و تنها راه افتادم سمت حرم. با دل سوخته و چشم پر، نگاهم به گنبد بود، به آقارضا گفتم: میگن جوادتو خیلی دوست داری، میگن قسم جوادتو رد نمیکنی. میخوام از بابالجوادت بیام و قسمت بدم به پسرت که حاجتمو رد نکنی. بذار بفهمم راست گفتن که رو جوادت حساسی...
باید دور میزدم که به بابالجواد برسم. تو راه یکی از بچهها بهم رسید. میخواست بره وداع. گفت باهم بریم راهمون یکیه. گفتم از بابالجواد بریم. گفت دوره. گفتم پس منو دعا کن، من باید از بابالجواد برم...
سرمو گذاشتم رو ستون ورودی بابالجواد، نگاهمو انداختم به اسمش و گفتم تو رو جون جوادت، اربعین و بغضم ترکید...
خمیده و آروم و گریون رفتم تا رسیدم صحن اسمالطلا. نشستم روبروی پنجره فولاد. خوندم پنجره فولاد رضا برات کربلا میده. پنجره فولاد رضا برات کربلا میده. پنجره فولاد رضا برات کربلا میده؟! راسته؟ چشم دوختم به پنجره و آدمایی که بند شبکههاش بودن. گفتم نشستم روبرو پنجره فولادت و به جوادت قسمت میدم که اربعین منو امضا کنی. میدونی به مو بندم. راستم گفتم. به مو بند بودم. نقل همون روزاییه که گفتم فکر کردم خبریه، فکر کردم خودم این اعتقادو بدست آوردم و به ایمانم مغرور شدم و خدا با مغز زمین زدم که بفهمم هیچم.
گفتم این آخرین نقطه باورمه. بعد این همه وقت و این همه راه از تو میخوام که هزار بار توبه شکوندنمو دیدی و باز تا دلم گرفت و خواستت اجابت کردی.
مویه میکردم که نکو رسید بالاسرم. گفت باید بریم به قطار برسیم. گفتم بشین من یکم دیگه نگاه کنم. نشست گوشیشو نشونم داد. دیدم اسمم "سربند" سیوه. خندیدم. گفت یادته روز اولی که اومدی اتاق بسیج گفتی یکی ازین سربندا میشه بردارم؟ گفتی عاشق سربندی. خندیدم. سربند یا ابالفضل العباس بود.
بلند شدیم، دیر بود. از صحن بیرون اومدنی گفتم اون ستون و این پنجره شاهدن که ازت خواستم. خودت میدونی.
تو قطار نشسته بودیم. روهم روهم. یه نفر اضافه داشتیم. کنار پنجره به بیرون نگاه میکردم. تو خودم بودم. شب شده بود و تو سیاهی فکر قسم جوادالائمه و اجابت بودم. امید داشتم؟ نه! به مو بند بودم؛ هم خودم هم باورم.
حرف اربعین شد. بغضم گرفت. عکسای حرمو نگاه کردم و تو دلم گفتم دلتنگتم، یعنی دیگه دیدنت میشه یه آرزوی محال؟ زینب اومد دم در کوپه، داشتم میگفتم خیلی دلم میخواد اربعین برم ولی هیچجارو نمیشناسم پولشم ندارم. شنید. گفت زهره من یجارو میشناسم اتفاقا از طرف دانشگاهه، وامم میدن، چشمام پر شد. گفت فقط نمیدونم ثبت نامش تموم شده یا نه. پژمرده شدم. گفتم میشه نگاه کنی ببینی؟ دنبال نت میگشت. یکم که گذشت دوید سر کوپه و گفت تمدید شده. بغضم شد هق هق بلندی که کل واگنو خبر کرد. آروم نمیشدم. دلم میخواست سجده شکر کنم همون وسط. ساعت ٨ شب بود. ما آدمای نشونهها، خوب اینارو یادمون میمونه...
نهم. قرار بود بسیج دانشکده اردوی مشهد ببره ورودیارو. معاون سیاسی دانشکده بودم. سال ٩۶. نمیشد برم. پولشو نداشتم. چقدر بود؟ ٧٠تومن. نداشتم! نکو زنگ زد گفت همینطوری بیا، گفتم حقالناس نمیشه؟ گفت زنگ زده دفتر آقا شرایطو گفته و پرسیده میشه و گفتن میشه ... یادم اومد اون سال آخر دبیرستانم که نقلشو گفتم پول نداشتم. الانم که مینویسم مطمئن میگم من هیچوقت سر زیارت پول نداشتم. معنی خرج زیارت جور میشه و بارشو آدم حس نمیکنه، به بندبند وجودم فهمیدم و شهادت میدم. رفتیم زیارت. چه خوش زیارتی. یادش بخیر... روز آخر صبحانههارو که پخش کردیم و سامون دادیم. گفتم میرم وداع. تک و تنها راه افتادم سمت حرم. با دل سوخته و چشم پر، نگاهم به گنبد بود، به آقارضا گفتم: میگن جوادتو خیلی دوست داری، میگن قسم جوادتو رد نمیکنی. میخوام از بابالجوادت بیام و قسمت بدم به پسرت که حاجتمو رد نکنی. بذار بفهمم راست گفتن که رو جوادت حساسی...
باید دور میزدم که به بابالجواد برسم. تو راه یکی از بچهها بهم رسید. میخواست بره وداع. گفت باهم بریم راهمون یکیه. گفتم از بابالجواد بریم. گفت دوره. گفتم پس منو دعا کن، من باید از بابالجواد برم...
سرمو گذاشتم رو ستون ورودی بابالجواد، نگاهمو انداختم به اسمش و گفتم تو رو جون جوادت، اربعین و بغضم ترکید...
خمیده و آروم و گریون رفتم تا رسیدم صحن اسمالطلا. نشستم روبروی پنجره فولاد. خوندم پنجره فولاد رضا برات کربلا میده. پنجره فولاد رضا برات کربلا میده. پنجره فولاد رضا برات کربلا میده؟! راسته؟ چشم دوختم به پنجره و آدمایی که بند شبکههاش بودن. گفتم نشستم روبرو پنجره فولادت و به جوادت قسمت میدم که اربعین منو امضا کنی. میدونی به مو بندم. راستم گفتم. به مو بند بودم. نقل همون روزاییه که گفتم فکر کردم خبریه، فکر کردم خودم این اعتقادو بدست آوردم و به ایمانم مغرور شدم و خدا با مغز زمین زدم که بفهمم هیچم.
گفتم این آخرین نقطه باورمه. بعد این همه وقت و این همه راه از تو میخوام که هزار بار توبه شکوندنمو دیدی و باز تا دلم گرفت و خواستت اجابت کردی.
مویه میکردم که نکو رسید بالاسرم. گفت باید بریم به قطار برسیم. گفتم بشین من یکم دیگه نگاه کنم. نشست گوشیشو نشونم داد. دیدم اسمم "سربند" سیوه. خندیدم. گفت یادته روز اولی که اومدی اتاق بسیج گفتی یکی ازین سربندا میشه بردارم؟ گفتی عاشق سربندی. خندیدم. سربند یا ابالفضل العباس بود.
بلند شدیم، دیر بود. از صحن بیرون اومدنی گفتم اون ستون و این پنجره شاهدن که ازت خواستم. خودت میدونی.
تو قطار نشسته بودیم. روهم روهم. یه نفر اضافه داشتیم. کنار پنجره به بیرون نگاه میکردم. تو خودم بودم. شب شده بود و تو سیاهی فکر قسم جوادالائمه و اجابت بودم. امید داشتم؟ نه! به مو بند بودم؛ هم خودم هم باورم.
حرف اربعین شد. بغضم گرفت. عکسای حرمو نگاه کردم و تو دلم گفتم دلتنگتم، یعنی دیگه دیدنت میشه یه آرزوی محال؟ زینب اومد دم در کوپه، داشتم میگفتم خیلی دلم میخواد اربعین برم ولی هیچجارو نمیشناسم پولشم ندارم. شنید. گفت زهره من یجارو میشناسم اتفاقا از طرف دانشگاهه، وامم میدن، چشمام پر شد. گفت فقط نمیدونم ثبت نامش تموم شده یا نه. پژمرده شدم. گفتم میشه نگاه کنی ببینی؟ دنبال نت میگشت. یکم که گذشت دوید سر کوپه و گفت تمدید شده. بغضم شد هق هق بلندی که کل واگنو خبر کرد. آروم نمیشدم. دلم میخواست سجده شکر کنم همون وسط. ساعت ٨ شب بود. ما آدمای نشونهها، خوب اینارو یادمون میمونه...