#حسین_من
هشتم. انگار نه انگار که هیچجا خونه خود آدم نمیشه. برج زهرمار بودم از برگشتن. مغموم بودم و دایی که اومد استقبالمون دوست نداشتم بغلش کنم. دلم تنگ شده بود ولی گفتم گذراست. تماسا که شروع شد و میپرسیدن حرفامونو گفتی و دعامون کردی و خاطرشونو جمع میکردم تازه یادم افتاد یادم رفته برای خودم کربلا بخوام. اون لحظه رو فراموش نمیکنم. فروریختم. حالم خیلی بد شد. ترس افتاد به دلم نکنه دیگه نطلبه. نکنه دیگه نبینمش. دلتنگیام شروع شد. همه رو کلافه کردم با بیتابیام. گوشی زهرا تو بینالحرمین گم شده بود و پیدا هم نشد و من خوشحال بودم بیشتر با گوشی من عکس انداختیم. یسره سرم تو گوشی بود و تو خودم بودم و عکسارو بالاپایین میکردم انقدر که میدونستم قبل و بعد کدوم عکس چیه. از هفته بعد و روضههای هفتگی آتیش دل من شعله ور تر شد. هیچ فکرشو نمیکردم اینجوری بشم. من با کلی التماس و امروز و فردا رفته بودم آروم بشم ولی الان چیزی ازم نمونده بود جز یه دل تنگ و چشمایی که پر از تصویر جای جای حرم بود و فکر و خیالی که تو حرم مونده بود.
برای سرور یه دستبند یاحسین شبیه برای خودم آورده بودم با یه تیکه از پارچهای که ایوون حرم امیرالمؤمنین رو باهاش تمیز میکردن. از خادم خواسته بودم و یه تیکهشو پاره کرد و بهم داد. تازه دوتا گوش خوب گیر آورده بودم که کلافه نمیشد هرچی از حرم میشنید و خوب گوش میداد و هیجان و بغض و گریه منو خریدار بود. من از ٢۵تیرماه چادر سر میکردم ولی از همون کربلا قول دادم دیگه آرایشم نکنم و نکردم. حالا که یادم رفته بود واسه خودم دعا کنم کربلا بخوام رعایت میکردم که باز قسمتم شه. هرکاری ازم برمیومد میکردم که توجهشونو جلب کنم.
همون اولا یبار تو روضه به بچگانهترین شکلی که بشه تصور کرد، مظلوم گفتم من به رسم مادرتون اول برای بقیه دعا کردم ولی انقدر دعاها زیاد بود یادم رفت برای خودم کربلا بخوام. من طاقت نمیارم دوریتونو اگه نطلبید بخدا دیگه برای هیچکسی دعا نمیکنم و بنا رو گذاشتم به گریه. بهونه میگرفتم و بهرکسی میرسیدم میگفتم توروخدا برای من کربلا بخواه. حال و هوام عوض شده بود. این حال و هوارو فقط خودم دوست داشتم. رفتارم بهتر شده بود. میگفتم روضه باید یه اثری داشته باشه که داشت. مامان فقط از ساعت برگشتنم ناراضی بود که انقدر براش توضیح دادم تا کوتاه اومد. دیگه میفهمیدم همه زندگیت بند روضه باشه یعنی چی. تو هیئت حالم خوب بود. وقتی روضهخون میگفت کربلا و همه ضجه میزدن حس میکردم منو میفهمن. حس میکردم همه ما یه دلتنگی و درد مشترک داریم. آدمای روضه رو دوست داشتم و همه رو با محبت نگاه میکردم. داشتم همه چیزایی که هیچوقت نداشتمو تجربه میکردم. داشتم تو روضه بزرگ میشدم. همینجور میگذشت و این دلتنگی بیشتر خودشو نشون میداد. همیشه شکر میکردم که اگه روضهها نبود حتما افسرده میشدم و غمباد میگرفتم. الان که اینجوری بیچاره و آواره و از هر روضهای مونده شدیم، معنای قدرندونستن به جونم نشسته. ما قدر ندونستیم...
هشتم. انگار نه انگار که هیچجا خونه خود آدم نمیشه. برج زهرمار بودم از برگشتن. مغموم بودم و دایی که اومد استقبالمون دوست نداشتم بغلش کنم. دلم تنگ شده بود ولی گفتم گذراست. تماسا که شروع شد و میپرسیدن حرفامونو گفتی و دعامون کردی و خاطرشونو جمع میکردم تازه یادم افتاد یادم رفته برای خودم کربلا بخوام. اون لحظه رو فراموش نمیکنم. فروریختم. حالم خیلی بد شد. ترس افتاد به دلم نکنه دیگه نطلبه. نکنه دیگه نبینمش. دلتنگیام شروع شد. همه رو کلافه کردم با بیتابیام. گوشی زهرا تو بینالحرمین گم شده بود و پیدا هم نشد و من خوشحال بودم بیشتر با گوشی من عکس انداختیم. یسره سرم تو گوشی بود و تو خودم بودم و عکسارو بالاپایین میکردم انقدر که میدونستم قبل و بعد کدوم عکس چیه. از هفته بعد و روضههای هفتگی آتیش دل من شعله ور تر شد. هیچ فکرشو نمیکردم اینجوری بشم. من با کلی التماس و امروز و فردا رفته بودم آروم بشم ولی الان چیزی ازم نمونده بود جز یه دل تنگ و چشمایی که پر از تصویر جای جای حرم بود و فکر و خیالی که تو حرم مونده بود.
برای سرور یه دستبند یاحسین شبیه برای خودم آورده بودم با یه تیکه از پارچهای که ایوون حرم امیرالمؤمنین رو باهاش تمیز میکردن. از خادم خواسته بودم و یه تیکهشو پاره کرد و بهم داد. تازه دوتا گوش خوب گیر آورده بودم که کلافه نمیشد هرچی از حرم میشنید و خوب گوش میداد و هیجان و بغض و گریه منو خریدار بود. من از ٢۵تیرماه چادر سر میکردم ولی از همون کربلا قول دادم دیگه آرایشم نکنم و نکردم. حالا که یادم رفته بود واسه خودم دعا کنم کربلا بخوام رعایت میکردم که باز قسمتم شه. هرکاری ازم برمیومد میکردم که توجهشونو جلب کنم.
همون اولا یبار تو روضه به بچگانهترین شکلی که بشه تصور کرد، مظلوم گفتم من به رسم مادرتون اول برای بقیه دعا کردم ولی انقدر دعاها زیاد بود یادم رفت برای خودم کربلا بخوام. من طاقت نمیارم دوریتونو اگه نطلبید بخدا دیگه برای هیچکسی دعا نمیکنم و بنا رو گذاشتم به گریه. بهونه میگرفتم و بهرکسی میرسیدم میگفتم توروخدا برای من کربلا بخواه. حال و هوام عوض شده بود. این حال و هوارو فقط خودم دوست داشتم. رفتارم بهتر شده بود. میگفتم روضه باید یه اثری داشته باشه که داشت. مامان فقط از ساعت برگشتنم ناراضی بود که انقدر براش توضیح دادم تا کوتاه اومد. دیگه میفهمیدم همه زندگیت بند روضه باشه یعنی چی. تو هیئت حالم خوب بود. وقتی روضهخون میگفت کربلا و همه ضجه میزدن حس میکردم منو میفهمن. حس میکردم همه ما یه دلتنگی و درد مشترک داریم. آدمای روضه رو دوست داشتم و همه رو با محبت نگاه میکردم. داشتم همه چیزایی که هیچوقت نداشتمو تجربه میکردم. داشتم تو روضه بزرگ میشدم. همینجور میگذشت و این دلتنگی بیشتر خودشو نشون میداد. همیشه شکر میکردم که اگه روضهها نبود حتما افسرده میشدم و غمباد میگرفتم. الان که اینجوری بیچاره و آواره و از هر روضهای مونده شدیم، معنای قدرندونستن به جونم نشسته. ما قدر ندونستیم...
یک دنیا عکس هست که دوست دارم بفرستم به مرور، منتهی دلنگرونم حوصلهتون نکشه حیف شن :)
این ربات ابرکلمات تلگرامو میبینید؟
وقتی داره استخراج میکنه، اون کلمهای که بهش فکر میکنی و دوست داری بیشتر باشه و کنجکاوی ببینی هست یا نه، اون کلمه بنظرم خیلی چیزارو مشخص میکنه.
وقتی داره استخراج میکنه، اون کلمهای که بهش فکر میکنی و دوست داری بیشتر باشه و کنجکاوی ببینی هست یا نه، اون کلمه بنظرم خیلی چیزارو مشخص میکنه.
قدم قدم
با یه علم
ایشالا اربعین میام سمتِ حرم
با مددِ
شاهِ کرم
ایشالا اربعین میام سمتِ حرم
ایشالا اربعین میام سمتِ حرم
ایشالا اربعین میام سمتِ حرم...
با یه علم
ایشالا اربعین میام سمتِ حرم
با مددِ
شاهِ کرم
ایشالا اربعین میام سمتِ حرم
ایشالا اربعین میام سمتِ حرم
ایشالا اربعین میام سمتِ حرم...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Salim Moazenzade – Ey Mani Avara Goyan Abalfazl
میگه: آل منی زیر پروئه، حسینیم حسینیم
میدونید؟
نژاد برام هیچ اهمیتی نداره
ولی وقتی حرف از عزاداری میشه
خیلی افتخار میکنم که تُرکم.
خدا خیلی به زبون ما نظر لطف داشته...
نژاد برام هیچ اهمیتی نداره
ولی وقتی حرف از عزاداری میشه
خیلی افتخار میکنم که تُرکم.
خدا خیلی به زبون ما نظر لطف داشته...