و جمعه بود، دهمِ محرّمِ سالِ شصتویکم، مابینِ نمازِ ظهر و عصر.
و حسین پنجاهوهشت سال داشت.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
و حسین پنجاهوهشت سال داشت.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آه از آن ساعتی...
آخرکس از اصحابِ حسین، سوید ابن عمرو ابن ابیالمطاعِ خثعمی بود: زخمِ سنگین وی را رسیده و افتاده بود بیهوش.
وقتی به هوش آمد که شنید میگفتند «حسین کشته شد!»
شمشیر از او گرفته بودند، کاردی همراه داشت و با آن حرب کرد و کشته شد. عروة ابن بطارِ تغلبی و زید ابن رقادِ جهنی او را بکشتند.
و او آخر قتیل بود. مردی شریف و بسیارنماز بود، مانندِ شیرِ خشمگین جنگ کرد و بر مصیبتِ بزرگ شکیب نمود تا میانِ کشتگان بیفتاد.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
وقتی به هوش آمد که شنید میگفتند «حسین کشته شد!»
شمشیر از او گرفته بودند، کاردی همراه داشت و با آن حرب کرد و کشته شد. عروة ابن بطارِ تغلبی و زید ابن رقادِ جهنی او را بکشتند.
و او آخر قتیل بود. مردی شریف و بسیارنماز بود، مانندِ شیرِ خشمگین جنگ کرد و بر مصیبتِ بزرگ شکیب نمود تا میانِ کشتگان بیفتاد.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
🔻پیتـوســ 🇮🇷
و جمعه بود، دهمِ محرّمِ سالِ شصتویکم، مابینِ نمازِ ظهر و عصر. و حسین پنجاهوهشت سال داشت. #مقتلخوانی 📚کتابِ آه
زینب سلاماللّهعلیها گفت
و سقیفه، دوشنبه بود...
و سقیفه، دوشنبه بود...
یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
(به نیت دل کربلا نرفتهها...)
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
(به نیت دل کربلا نرفتهها...)
اولبار، نجف که رسیدیم، مدیر کاروان
با لحنی استیصالگونه و آرام گفت:
زائرای عزیز! اگر قصد خرید کفن دارید
همینجا خرید کنید، نذارید برای کربلا.
و سرشو انداخت پایین...
با لحنی استیصالگونه و آرام گفت:
زائرای عزیز! اگر قصد خرید کفن دارید
همینجا خرید کنید، نذارید برای کربلا.
و سرشو انداخت پایین...
فقط تو میدونی من چقدر دوستش دارم
فقط تو میفهمی وقتی یکیو از خودت
بیشتر دوست داشته باشم یعنی چی...
#حبیبیحسین 💔
فقط تو میفهمی وقتی یکیو از خودت
بیشتر دوست داشته باشم یعنی چی...
#حبیبیحسین 💔
نشاندی روی زخم کهنهٔ من مرهم خوبی
حریمت آشنا کرده مرا با عالم خوبی
جهان، این هیچ سر درگم، فریبم داد با گندم
برای دفعه چندم نبودم آدم خوبی
گریزان از همه دنیا خودم را یافتم اینجا
خودم را با بدیهایم کنارت ای همه خوبی
رها کردی مرا از غم نشاندی جای آن غم، غم
غمِ دیگر که خیلی دوستش دارم غم خوبی
شلوغی ضریح تو عجب آشفته گیسوییست
سپیدیها سیاهیها چه درهم برهم خوبی
تو میآیی و از نزدیک میبینم تو را آخر
همان وقتی که میمیرم، عجب میمیرم خوبی
#سیدحمیدرضابرقعی
حریمت آشنا کرده مرا با عالم خوبی
جهان، این هیچ سر درگم، فریبم داد با گندم
برای دفعه چندم نبودم آدم خوبی
گریزان از همه دنیا خودم را یافتم اینجا
خودم را با بدیهایم کنارت ای همه خوبی
رها کردی مرا از غم نشاندی جای آن غم، غم
غمِ دیگر که خیلی دوستش دارم غم خوبی
شلوغی ضریح تو عجب آشفته گیسوییست
سپیدیها سیاهیها چه درهم برهم خوبی
تو میآیی و از نزدیک میبینم تو را آخر
همان وقتی که میمیرم، عجب میمیرم خوبی
#سیدحمیدرضابرقعی
تو میآیی و از نزدیک میبینم تو را آخر
همان وقتی که میمیرم، عجب میمیرم خوبی...
همان وقتی که میمیرم، عجب میمیرم خوبی...