یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
(به نیت عزیزی که حسرت اشک بر حسین داره)
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
(به نیت عزیزی که حسرت اشک بر حسین داره)
عمر ابن سعد سر به زیر انداخت. آنگاه گفت «به خدا سوگند ای همدانی، من میدانم آزار کردنِ او حرام است ولیکن در خود نمیبینم که بتوانم مُلکِ ری را به دیگری واگذارم.»
پس، بریر ابن خضیر همدانی بازگشت و با حسین گفت «عمرِ سعد راضی شد که تو را به ولایتِ ری بفروشد.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
پس، بریر ابن خضیر همدانی بازگشت و با حسین گفت «عمرِ سعد راضی شد که تو را به ولایتِ ری بفروشد.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
کسی، قسم به نگاهت! که بیپناه نماند
چنین که مثل منی را تو در پناه گرفتی
چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می گفتم اشتباه گرفتی
من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی...
چنین که مثل منی را تو در پناه گرفتی
چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می گفتم اشتباه گرفتی
من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی...
Forwarded from بسیج دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی
یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
واللّه لا اُفارقُ [جَدّی]
حرف اینکه
ما از قافلهی کربلا جاموندیم
ما تو زمان گم شدیم و به حسین نرسیدیم
ولی به دست کوچک بریده و آویخته
و قسم مردانهت قسم
ما از حسین جدا نمیشیم
ما آخر یک روز فدای او میشیم...
حرف اینکه
ما از قافلهی کربلا جاموندیم
ما تو زمان گم شدیم و به حسین نرسیدیم
ولی به دست کوچک بریده و آویخته
و قسم مردانهت قسم
ما از حسین جدا نمیشیم
ما آخر یک روز فدای او میشیم...
گیرم میان ما و فرزندان تو فرق است
قاسم چه شد من نیز فرزند حسن هستم
شمشیر دستم نیست عیبی نیست با این دست
لحظه شمار یک نبرد تن به تن هستم
از غربتت چشمان عمه اشک می بارید
گفتم رها کن دست هایم عمه من هستم
قاسم چه شد من نیز فرزند حسن هستم
شمشیر دستم نیست عیبی نیست با این دست
لحظه شمار یک نبرد تن به تن هستم
از غربتت چشمان عمه اشک می بارید
گفتم رها کن دست هایم عمه من هستم