یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
(به نیت آرامش دل عزیزی که اولین
محرّم بدون پدرشونو میبینن)
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
(به نیت آرامش دل عزیزی که اولین
محرّم بدون پدرشونو میبینن)
اضطراب روز محشر را شبی ديدم به خواب...
چون به ياد آمد غمت؛ محشر نمیدانم چه شد...
چون به ياد آمد غمت؛ محشر نمیدانم چه شد...
مرا ببخش به مهمانیِ تو برنخورد
طَبَق به درد منو سفرۀ سحر نخورد
غذا طلب ننمودم مگر نمیدانی
رقیه هیچ به جز لقمۀ پدر نخورد
همیشه چشم من از ازدحام میترسید
که یک زمان تنم آنجا به یک نفر نخورد
بلد شدم بنویسم فرات ، بابا ، آب
و ان یکاد بخوان دخترت نظر نخورد...
طَبَق به درد منو سفرۀ سحر نخورد
غذا طلب ننمودم مگر نمیدانی
رقیه هیچ به جز لقمۀ پدر نخورد
همیشه چشم من از ازدحام میترسید
که یک زمان تنم آنجا به یک نفر نخورد
بلد شدم بنویسم فرات ، بابا ، آب
و ان یکاد بخوان دخترت نظر نخورد...
اربعین ٩٧ یعنی رقیهی حسین
محرّم خلاصه شد تو شب سوم
و شب سوم خلاصه شد تو دست بدامانی
التماس که تو عزیز بابای عزیزتی
اگه تو بخوای
اگه تو بگی
به موت قسم رد نمیکنه
آخ! موت...
الهی بمیرم برای صورت کبود و پاهای زخمیت
الهی بمیرم برای هراس و بیتابیت
جون بابات بهش بگو منم بیام
[و طریق با ذکر یا رقیه به دلدار ختم شد...]
محرّم خلاصه شد تو شب سوم
و شب سوم خلاصه شد تو دست بدامانی
التماس که تو عزیز بابای عزیزتی
اگه تو بخوای
اگه تو بگی
به موت قسم رد نمیکنه
آخ! موت...
الهی بمیرم برای صورت کبود و پاهای زخمیت
الهی بمیرم برای هراس و بیتابیت
جون بابات بهش بگو منم بیام
[و طریق با ذکر یا رقیه به دلدار ختم شد...]
چون فردا شد، عمر سعد با چهارهزار سوار بیامد تا بر حسین فرود آمد.
و آن روزِ سیّمِ محرّم بود.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
و آن روزِ سیّمِ محرّم بود.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
«...این مردم تنها مرا خواهند و چون بر من دست یافتند، به شما ننگرند.»
برادران و پسران و برادرزادگان و دو پسرِ عبداللّهِ جعفر گفتند «این کار برای چه کنیم؟ برای اینکه پس از تو زنده بمانیم؟ خدا نکند که هرگز چنین شود.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
برادران و پسران و برادرزادگان و دو پسرِ عبداللّهِ جعفر گفتند «این کار برای چه کنیم؟ برای اینکه پس از تو زنده بمانیم؟ خدا نکند که هرگز چنین شود.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
و زهیر ابن قین برخاست و گفت «دوست دارم کشته شوم، باز زنده شوم، باز کشته شوم، و همچنین هزار بار، تا خداوند کشتن را از تو و این جوانانِ اهلبیتِ تو بازگرداند.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
حسین گفت «همهی شما فردا کشته میشوید. و از شما یک تن هم نمانَد.»
گفتند « الحمدللّه که ما را به یاری کردنِ تو بنواخت و به کشته شدن با تو گرامی داشت.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
گفتند « الحمدللّه که ما را به یاری کردنِ تو بنواخت و به کشته شدن با تو گرامی داشت.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
(به نیت عزیزی که حسرت اشک بر حسین داره)
اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ...
(به نیت عزیزی که حسرت اشک بر حسین داره)
عمر ابن سعد سر به زیر انداخت. آنگاه گفت «به خدا سوگند ای همدانی، من میدانم آزار کردنِ او حرام است ولیکن در خود نمیبینم که بتوانم مُلکِ ری را به دیگری واگذارم.»
پس، بریر ابن خضیر همدانی بازگشت و با حسین گفت «عمرِ سعد راضی شد که تو را به ولایتِ ری بفروشد.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
پس، بریر ابن خضیر همدانی بازگشت و با حسین گفت «عمرِ سعد راضی شد که تو را به ولایتِ ری بفروشد.»
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه