هر تحول و تغییری در هر سطح و میزان و موردی، نیازمند یک مبناست که اگر اون مبنا دقیق و محکم و استوار باشه، تغییر مبتنی بر اون، به همان میزان محکم و ثابت باقی میمونه و هرچقدر اون مبنا تهی باشه اون تغییر هم به زودی یا بر اثر سختیهای پیش رو رنگ میبازه.
وقتی از تهی یا غنی بودن مبنا حرف میزنیم دقیقا از میزان دخالت و اثر عقلانیت در اون صحبت میکنیم. یعنی این مبنای شکل گرفته در وجود و ذهن ما از یک عقلانیت قابل اتکایی برخوردار باشه
حالا حرف عقلانیت صرفه؟ مطلقا خیر! اما عقلانیت و استدلال محکم مرحله اوله که بعد وارد ساحت ایمان قلبی میشه. پس اول باید از لحاظ عقلی ما مبنایی داشته باشیم و بعد ارجاعش بدیم به دل که به باور و همون ایمان برسیم. پس نه عقلانیت صرف و نه احساس و عواطف قلبی صرف
وقتی هم میگیم هر تغییری شما از بالاترین سطح تا نازل ترین سطح رو در نظر بگیر خودت که من زیاده گویی نکنم
(و اینجا ما مشخصا بحثمون تحول منفی به مثبته، حالا میتونیم بعدا سر اینکه چرا یچیزی رو منفی میدونیم یه چیزی رو مثبت بحث کنیم فعلا اینجا جاش نیست پس هر تغییری به سمت زندگی مؤمنانه مطابق با اسلام رو مثبت در نظر میگیریم و این پیشفرضمونه)
(و اینجا ما مشخصا بحثمون تحول منفی به مثبته، حالا میتونیم بعدا سر اینکه چرا یچیزی رو منفی میدونیم یه چیزی رو مثبت بحث کنیم فعلا اینجا جاش نیست پس هر تغییری به سمت زندگی مؤمنانه مطابق با اسلام رو مثبت در نظر میگیریم و این پیشفرضمونه)
خب حالا هر تغییر عقیدهای "معمولا" دو سطح رو با خودش به همراه داره. تغییر در ظاهر و تغییر در روش عملی اون فرد
تغییر در ظاهر اغلب پررنگترین و سریعترین و عجیبترین روند رو طی میکنه البته به زعم بنده بیشتر در تغییراتی با مبنای تهی!
و تغییر در شیوه عملی هم معمولا سخت ترین سطحه! یعنی فرد به چیزی که داره باعث تغییر نگاهش میشه برمیخوره، حالا یا احساسی میشه و وارد سطح ظاهر میشه یا نه به تعقل و تأمل و دنبال چرایی رفتن اون چیز میرسه و وارد ساحت تغییر روش میشه، برای مثال شروع میکنه به مطالعهٔ مبنایی یا سوال کردن از آدمای متخصص حوزه سوالش و بطور کلی وارد تدقیق و تحقیق میشه
یه حالت سومیم هست که چون موردشو دیدم ناچارم بگم. فرد ابتدا احساسی و دلی تغییر در ظاهرش پدید میاد و بعد این روند رو ادامه میده تا مبنای این تغییر رو خوب بفهمه و تدقیقش کنه!
خب حالا میرسیم به یه مسئله فرهنگی که حتما همه باهاش اشناییم. یا حداقل یبار برخورد کردیم یا شنیدیم و یا هم دربارهش تأمل کردیم و نقطه تلاقی بحث تحول با کتابهای معروف زندگینامههای شهداست!
اینکه خوندن اینکتابها زندگی خیلیارو، نوع نگاهشونو، سبک زندگیشونو... رو تغییر داده!
اولا باید طبق صحبتای بالا مشخص بشه اون تغییر مورد ادعا دقیقا از چه نوعه (تهی یا غنی) و تو کدوم ساحته (ظاهر روش عمل)؟ ثانیاً با وضعیت امروز و برگشت بسیاری از این افراد تحول یافته، مشخص بشه این تغییر چقدر از عنصر پایداری برخورداره؟!
این مسئله بسیار مهمه! همین ابتدا دو گزاره رو اعلام میکنم
"هرچه تغییر مبنای دقیقتر و عقلانیتری داشته باشه رابطه مستقیم داره با میزان استحکام و پایداری اون تغییر"
و "هرچی تغییر تهی از مبنای عقلانی و صرفا بر پایه احساسات باشه، احتمال صرف نظر از اون نه تنها زیاده بلکه در صورت بازگشت، فرد از دوره قبل، نسبت به اون وضع دیگری که حالا تجربه کرده بیاعتمادتره!"
"هرچه تغییر مبنای دقیقتر و عقلانیتری داشته باشه رابطه مستقیم داره با میزان استحکام و پایداری اون تغییر"
و "هرچی تغییر تهی از مبنای عقلانی و صرفا بر پایه احساسات باشه، احتمال صرف نظر از اون نه تنها زیاده بلکه در صورت بازگشت، فرد از دوره قبل، نسبت به اون وضع دیگری که حالا تجربه کرده بیاعتمادتره!"
حالا با همه مواردی که گفته شد میتونیم نقطه ضعف غالب زندگی نامههای شهدا تشخیص بدیم، سرشار بودن از عنصر احساسات و و تکیه بر خود فرد تحت عنوان یک فرد کامل نه مبانی فرد که او رو کامل کرده!
حالا مگه قراره کتابای شهدا بیان مبانی اعتقادی شهدارو ریز به ریز استدلال کنن؟
حتما خیر! ولی اینو نفی نمیکنه که اینطور عنصر احساس رو درش پررنگ کنن!
حتما خیر! ولی اینو نفی نمیکنه که اینطور عنصر احساس رو درش پررنگ کنن!
دهه هفتاد تو اوایل تهاجم فرهنگی رسانهای به کشور، رهبری از ضرورت پرداختن به سبک زندگی شهدا صحبت کردن، چیزی که بعد از جنگ بهش پرداخته نشد و نباید گذاشت که تو این تغییر سبک زندگی این شهدا فراموش بشن!
یا گزارههایی مثل اینکه اینا جوونای دورهٔ شاه بودن و اینا صرفا بخاطر وطن رفتن بولد بشن!
حرف این بوده که زندگی عملی این شهدا نشون میداده همون جوونایین که اولا مقابل شاه قیام کردن و مرید امام و مکتب عاشورا بودن و ثانیا چیزی که اونارو به دفاع از ممکلت و خاک کشونده، اصلاً اعتقاداتشون بوده (اینجا شهدای عزیز اقلیت مذهبیو حذف نمیکنیم ذیل مورد اول میگنجن)
پس قراره با توجه به صحبت آقا تو یه عملیات فرهنگی عظیم یاد و خاطره شهدا زنده نگه داشته بشه که قطعا کمتر از شهادت نیست. و این بین خود آقا اشاره میکنن به برخی شهدای شاخص که این شهدا بخاطر کاریزمایی که دارن دلها رو به خودشون جذب میکنن.
متاسفانه متولیان فرهنگیمون فقط قسمت آخر و بحث کاریزما و دل رو شنیدن و تو بسیاری موارد از تبیین صحیح اون دو مورد اول غافل شدن!