🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
با من از نرسیدن به بزرگترین آرزوم حرف نزنید
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلام
منظورت از احترام به مادرش یعنی چی؟
یعنی این... :)
پارسال قبل محرّم گفتم
اگه یه قطره اشک برای غیر تو بریزم
از خجالت آب می‌شم
و خودت نذاشتی خجالت بکشم
مهربان اماما! امسالم نذار...
بر لب نامِ زیبایت...
#حسین_من
هفتم. و بالاخره شب آخر رسید، فرداش میرفتیم و دیگه شب حرمو نمیدیدم. کاروان رفت برای زیارت وداع. نرفتم. دلم نمی‌خواست وداع کنم. تنها موندم. من و بین الحرمینی که خلوت بود. نشستم و چشمامو بستم. از ناله‌های پرسوز عربی چشمامو باز کردم و برگشتم و دیدم یه پسر سید جوون عرب با دشداشه مشکی و دستار سبز به فاصله ده متر پشت سرم نشسته و پاهاشو تو بغلش جمع کرده و اشک میریزه به پهنای صورت و چند ثانیه به چندثانیه می‌گه "مولای" و هق هق می‌کنه . خیلی دلم آتیش گرفت با هر مولای که می‌گفت منم اشک می‌ریختم ولی اصلا حواسم نبود که روبروی حرم سیدالشهداء نشستم. نگاه کردم به حرم و گفتم یعنی تموم شد روزای خوب من؟ غصه بندبند وجومو گرفت. دلم می‌خواست همونجا بمیرم و این آرزوی غریبی نبود. بلند شدم. دوست داشتم به سبک خودم تشکر کنم ولی گفتم وداع هرگز. راه که افتادم پوست تیز تخمه رفت تو پام. نگاه کردم و فهمیدم چجور تشکر کنم. آروم آروم هرقدم رو پام می‌نشستم و آشغالای کف بین الحرمینو جمع می‌کردم . پوست تخمه، ته سیگار، کاغذ و... دلم می‌خواست بد و بیراه بگم که چرا اینجا اشغال می‌ریزید ولی گفتم اشکال نداره بابا قسمتت شد تو جمعشون کنی خداتم شکر کن. همینطور جمع می‌کردم که خادم بین‌الحرمین اومد و یه جارو و خاک انداز دسته بلند بهم داد. نیاز به تشکر نبود که ذوق چشمام گویا بود. شروع کردم از دم حرم امام حسین جارو کردن و اشک ریزون رسیدم به وسط بین الحرمین. فکر نمی‌کرد قصد داشته باشم همه جارو جارو بزنم، فکر می‌کرد محض دلگرمیه. فکر می‌کرد خسته می‌شم ولی من عرض این سنگای سفیدو طی می‌کردم و دوباره برمی‌گشتم و احساس می‌کردم هیچکس خوشبخت‌تر از من نیست. اومد سمتم ازم بگیره. می‌خندید و انگار می‌گفت بسه حاجتتو گرفتی. حاجت کدوم بود؟ من فقط داشتم تشکر می‌کردم. نمیدونستم چجور خواهش کنم بذاره دستم بمونه. با چشمای اشکی مستأصل به گنبد نگاه می‌کردم که یه جوون دشداشه پوش اومد و شروع کرد عربی حرف زدن و بحث با خادم. بعد فارسی بهم گفت آبجی هروقت کارت تموم شد بیا تحویل من بده، منم دعام کن. عرب اهواز بود و هر بار که رفتم کربلا بجز اربعین پارسال اونجا دیدمش. فرداشم تو جمع سینه‌زنای بین‌الحرمین دیدمش. جوری سینه می‌زدن که قفسه سینه من درد می‌گرفت. بعدا فهمیدم همشون برائتین و اهل فحش و این صحبتا به اهل سنت. ولی من ازش همیشه ممنون بودم. بگذریم...
تا نزدیکیای حرم علمدار جارو کشیدم که مامانینا رسیدن. گفتن خوشبحالت بابا چقدر بهت می‌رسن و من واقعاً خوشبحالم بود که عباس انقدر برام سنگ تموم گذاشته. روز قبلش پاسپورتارو برده بودم و فیش غذا گرفته بودم از حرم علمدار و مامانینا قرار بود ظهر برن بگیرن. همه بهترین چیزای دنیا نصیبم شده بود. هرکار کردم نذاشتن مساحت باقی‌مونده رو جارو بکشم. جارو خاک اندازو تحویل اون جوون دادم و ازش تشکر کردم و گفتم همیشه دعاتون می‌کنم.
دلِ دل کندن نداشتم. یهو بخودم اومدم و دیدم واقعاً باید برم. عین خواب و رویا بود. نگاهم ازش کنده نمی‌شد. سر کوچه‌ای که می‌پیچیدیم و حرم ناپدید می‌شد بغض چنگ انداخت به گلوم. نگاهش کردم و زیر لب گفتم تو همه چیزِ منی. دوسِت دارم. خیلی دوسِت دارم...
من، علمدار و اون جوان عرب.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
من اینجا برای چله هرروز یک سلام به حضرت میذارم به نیت رفع مشکلات اخلاقی همه‌مون و آماده شدن روح و دلمون برای ورود به ماه عزای سیدالشهداء و اجازه و رزق اشک از حضرت صدیقه سلام‌اللّه‌علیها.🍃
روز سی‌ونهم
سلام بدیم به سیدالشهداء 🍃

اَلسَّلامُ عَلَيک يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتى‏ حَلَّتْ بِفِنآئِک عَلَيکم مِنّى‏ سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى‏ لِزِيارَتِکمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ اَوْلادِ الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ اَصْحابِ الْحُسَين
مامانبزرگم کرونا گرفتن
لطفا برای شفاشون دعا کنید
و حمدشفا بخونید عزیزانم 🍃
خیلی صبرم بالا رفته زنگ نمیزنم هرچه از
دهنم درمیاد بار دایی‌ها و پسردایی‌هام کنم
ما دوماه مادربزرگمو ندیدیم که مریض نشه
زبونمون دراومد نرید اونجا رعایتم نمیکنید
خدایا یا به آدمای بیشعور شعور بده
یا خودت شرشونو کم کن :)
هر تحول و تغییری در هر سطح و میزان و موردی، نیازمند یک مبناست که اگر اون مبنا دقیق و محکم و استوار باشه، تغییر مبتنی بر اون، به همان میزان محکم و ثابت باقی میمونه و هرچقدر اون مبنا تهی باشه اون تغییر هم به زودی یا بر اثر سختی‌های پیش رو رنگ میبازه.
وقتی از تهی یا غنی بودن مبنا حرف میزنیم دقیقا از میزان دخالت و اثر عقلانیت در اون صحبت میکنیم. یعنی این مبنای شکل گرفته در وجود و ذهن ما از یک عقلانیت قابل اتکایی برخوردار باشه
حالا حرف عقلانیت صرفه؟ مطلقا خیر! اما عقلانیت و استدلال محکم مرحله اوله که بعد وارد ساحت ایمان قلبی میشه. پس اول باید از لحاظ عقلی ما مبنایی داشته باشیم و بعد ارجاعش بدیم به دل که به باور و همون ایمان برسیم. پس نه عقلانیت صرف و نه احساس و عواطف قلبی صرف
وقتی هم میگیم هر تغییری شما از بالاترین سطح تا نازل ترین سطح رو در نظر بگیر خودت که من زیاده گویی نکنم
(و اینجا ما مشخصا بحثمون تحول منفی به مثبته، حالا میتونیم بعدا سر اینکه چرا یچیزی رو منفی میدونیم یه چیزی رو مثبت بحث کنیم فعلا اینجا جاش نیست پس هر تغییری به سمت زندگی مؤمنانه مطابق با اسلام رو مثبت در نظر میگیریم و این پیش‌فرض‌مونه)
خب حالا هر تغییر عقیده‌ای "معمولا" دو سطح رو با خودش به همراه داره. تغییر در ظاهر و تغییر در روش عملی اون فرد
تغییر در ظاهر اغلب پررنگ‌ترین و سریع‌ترین و عجیب‌ترین روند رو طی میکنه البته به زعم بنده بیشتر در تغییراتی با مبنای تهی!
و تغییر در شیوه عملی هم معمولا سخت ترین سطحه! یعنی فرد به چیزی که داره باعث تغییر نگاهش میشه برمیخوره، حالا یا احساسی میشه و وارد سطح ظاهر میشه یا نه به تعقل و تأمل و دنبال چرایی رفتن اون چیز میرسه و وارد ساحت تغییر روش میشه، برای مثال شروع میکنه به مطالعهٔ مبنایی یا سوال کردن از آدمای متخصص حوزه سوالش و بطور کلی وارد تدقیق و تحقیق میشه