🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
🔻پیتـوســ 🇮🇷
من اینجا برای چله هرروز یک سلام به حضرت میذارم به نیت رفع مشکلات اخلاقی همه‌مون و آماده شدن روح و دلمون برای ورود به ماه عزای سیدالشهداء و اجازه و رزق اشک از حضرت صدیقه سلام‌اللّه‌علیها.🍃
روز سی‌وهشتم
سلام بدیم به سیدالشهداء 🍃

اَلسَّلامُ عَلَيک يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتى‏ حَلَّتْ بِفِنآئِک عَلَيکم مِنّى‏ سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى‏ لِزِيارَتِکمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ اَوْلادِ الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ اَصْحابِ الْحُسَين
[التفات]🍃
التفات . (اِ تِ) [ ع. ] بازنگریستن . روی کردن . برگشته نگریستن . بگوشهٔ چشم نگریستن . مهربانی . لطف . توجه
بگوشهٔ چشم نگریستن :)
صلي اللّه علیک یا اباعبداللّه 💔
کم مارو به زیاد خودت ببخش
همین.
خواب اربعین میبینم
خواب اربعین میبینم
خواب اربعين میبینم...
[تلاطم]
تلاطم . [ ت َ طُ ] (ع مص ) برهم خوردگی . آشوب . شوریدگی . شورش . جنب و جوش
مامان میگه پروتکل‌های عزاداری در حرمین هم اعلام شد، فقط دو دسته همزمان میتونن باشن، یکی در حرم امام و یکی در حرم علمدار و جا به جا بشن.
پرت میشم تو اربعین پارسال، سر دسته جوانان حضرت عباس، وسط حرم علمدار بود و ته دسته هنوز از حرم امام خارج نشده بود. فاصله هر فرد سی سانت بود و چهار ردیف جوون "بوفاضل" گویان و سینه زنان میرفتن به سمت حرم علمدار...
کتابِ آه روبرومه و مثل هرسال صاف میرم سروقت جناب حرّ...
ما توبه کرده‌هارو این مرد خوب میفهمه
ما با شما نسبتی دیرینه داریم
مارو شفاعت کن...

و گفت: « چون من نخست به جنگِ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزدِ تو کشته شوم...»
یک روز می‌رسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست خدا را چه دیده‌ای؟
اگر حرّ ادب نمی‌کرد
اگر احترام مادرشو نگه نمی‌داشت
الان ما بهش سلام نمی‌دادیم
ما غبطه‌شو نمی‌خوردیم...
Forwarded from 🚩|در فلق بود| (زهــــ🍀ــــرا)
مگر انسان به هرچه آرزو کند می‌رسد؟
با من از نرسیدن به بزرگترین آرزوم حرف نزنید
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلام
منظورت از احترام به مادرش یعنی چی؟
یعنی این... :)
پارسال قبل محرّم گفتم
اگه یه قطره اشک برای غیر تو بریزم
از خجالت آب می‌شم
و خودت نذاشتی خجالت بکشم
مهربان اماما! امسالم نذار...
بر لب نامِ زیبایت...
#حسین_من
هفتم. و بالاخره شب آخر رسید، فرداش میرفتیم و دیگه شب حرمو نمیدیدم. کاروان رفت برای زیارت وداع. نرفتم. دلم نمی‌خواست وداع کنم. تنها موندم. من و بین الحرمینی که خلوت بود. نشستم و چشمامو بستم. از ناله‌های پرسوز عربی چشمامو باز کردم و برگشتم و دیدم یه پسر سید جوون عرب با دشداشه مشکی و دستار سبز به فاصله ده متر پشت سرم نشسته و پاهاشو تو بغلش جمع کرده و اشک میریزه به پهنای صورت و چند ثانیه به چندثانیه می‌گه "مولای" و هق هق می‌کنه . خیلی دلم آتیش گرفت با هر مولای که می‌گفت منم اشک می‌ریختم ولی اصلا حواسم نبود که روبروی حرم سیدالشهداء نشستم. نگاه کردم به حرم و گفتم یعنی تموم شد روزای خوب من؟ غصه بندبند وجومو گرفت. دلم می‌خواست همونجا بمیرم و این آرزوی غریبی نبود. بلند شدم. دوست داشتم به سبک خودم تشکر کنم ولی گفتم وداع هرگز. راه که افتادم پوست تیز تخمه رفت تو پام. نگاه کردم و فهمیدم چجور تشکر کنم. آروم آروم هرقدم رو پام می‌نشستم و آشغالای کف بین الحرمینو جمع می‌کردم . پوست تخمه، ته سیگار، کاغذ و... دلم می‌خواست بد و بیراه بگم که چرا اینجا اشغال می‌ریزید ولی گفتم اشکال نداره بابا قسمتت شد تو جمعشون کنی خداتم شکر کن. همینطور جمع می‌کردم که خادم بین‌الحرمین اومد و یه جارو و خاک انداز دسته بلند بهم داد. نیاز به تشکر نبود که ذوق چشمام گویا بود. شروع کردم از دم حرم امام حسین جارو کردن و اشک ریزون رسیدم به وسط بین الحرمین. فکر نمی‌کرد قصد داشته باشم همه جارو جارو بزنم، فکر می‌کرد محض دلگرمیه. فکر می‌کرد خسته می‌شم ولی من عرض این سنگای سفیدو طی می‌کردم و دوباره برمی‌گشتم و احساس می‌کردم هیچکس خوشبخت‌تر از من نیست. اومد سمتم ازم بگیره. می‌خندید و انگار می‌گفت بسه حاجتتو گرفتی. حاجت کدوم بود؟ من فقط داشتم تشکر می‌کردم. نمیدونستم چجور خواهش کنم بذاره دستم بمونه. با چشمای اشکی مستأصل به گنبد نگاه می‌کردم که یه جوون دشداشه پوش اومد و شروع کرد عربی حرف زدن و بحث با خادم. بعد فارسی بهم گفت آبجی هروقت کارت تموم شد بیا تحویل من بده، منم دعام کن. عرب اهواز بود و هر بار که رفتم کربلا بجز اربعین پارسال اونجا دیدمش. فرداشم تو جمع سینه‌زنای بین‌الحرمین دیدمش. جوری سینه می‌زدن که قفسه سینه من درد می‌گرفت. بعدا فهمیدم همشون برائتین و اهل فحش و این صحبتا به اهل سنت. ولی من ازش همیشه ممنون بودم. بگذریم...
تا نزدیکیای حرم علمدار جارو کشیدم که مامانینا رسیدن. گفتن خوشبحالت بابا چقدر بهت می‌رسن و من واقعاً خوشبحالم بود که عباس انقدر برام سنگ تموم گذاشته. روز قبلش پاسپورتارو برده بودم و فیش غذا گرفته بودم از حرم علمدار و مامانینا قرار بود ظهر برن بگیرن. همه بهترین چیزای دنیا نصیبم شده بود. هرکار کردم نذاشتن مساحت باقی‌مونده رو جارو بکشم. جارو خاک اندازو تحویل اون جوون دادم و ازش تشکر کردم و گفتم همیشه دعاتون می‌کنم.
دلِ دل کندن نداشتم. یهو بخودم اومدم و دیدم واقعاً باید برم. عین خواب و رویا بود. نگاهم ازش کنده نمی‌شد. سر کوچه‌ای که می‌پیچیدیم و حرم ناپدید می‌شد بغض چنگ انداخت به گلوم. نگاهش کردم و زیر لب گفتم تو همه چیزِ منی. دوسِت دارم. خیلی دوسِت دارم...
من، علمدار و اون جوان عرب.