🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صُراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش ببالین من آمد بنشست
سر فراگوشِ من آورد و بآوازِ حزین
گفت ای عاشقِ دیرینهٔ من خوابت هست
عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند
کافرِ عشق بود گر نشود باده پرست...
نوبت علی‌اکبر (ع) است. پسر یوسف جوشن می‌پوشد، وداع می‌کند و پیش می‌رود. زن‌ها گُر می‌گیرند، مشت به سینه می‌کوبند و مویه می‌کنند. علیرضا چندبار بر سپاه می‌تازد، دشمن را درمی‌نوردد و برمی‌گردد. زخم‌ها را نشان پدر می‌دهد و می‌گوید «تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن تاب از من ببُرد. شربت آبی هست که بر دفاع دشمن قوت یابم؟» زنی غش می‌کند کنار قتلگاه. علی‌اکبر (ع) بازمی‌گردد به میدان و می‌گوید «جنگ است که گوهر مردم را آشکار می‌کند.» اهل کوفه از کشتن او پرهیز می‌کنند. ترسِ به میدان آمدن رسول‌اللّه (ص) را دارند. مردی فریاد می‌کشد «گذاشتن داغ او بر دل پدرش با من.» با شمشیر بر علی‌اکبر می‌تازند و نیزه‌ها بر او فرو می‌بارند. از بام‌ها صدای شیون می‌آید. مردها، زنانه گریه می‌کنند علیرضا در خون خود می‌غلتد. اسب او را سوی لشکر دشمن می‌برد و شیون‌ها بالا می‌گیرد و قتلگاه، قیامت می‌شود. کمرِ آقایوسف وسط میدان خم می‌شود. ناله می‌کند و می‌گوید «خدا بکشد آن گروهی را که تو را کشتند.» روی بر روی جوان می‌گذارد و می‌گوید «بعد از تو خاک بر سر دنیا.» صدای گریه‌ی حسین(ع) بلند می‌شود. تا آن زمان کسی صدای گریه‌ی او را نشنیده بود.
«خیز ای بابا از این صحرا رویم
تا به سوی خیمه‌ی لیلا رویم
این بیابان جای خواب ناز نیست
ایمن از صیاد تیرانداز نیست
بیش از این بابا دلم را خون مکن
زاده‌ی لیلا مرا مجنون مکن
پیمبر جد و بابم حیدر است و مادرم زهرا
برادر مجتبی خود میر و سالار شهیدانم...»

#رست‌خیز 🍂
روایتِ "مرشد و اشقیا"
[تو که دل بردی و رفتی]
من افسرده نشدم ولی خسته؛ خیلی.
فقط میخوام از تک تک لحظات باقی مونده استفاده کنم
برخلاف سالی که گذشت
با اندوه
با اضطراب
با کابوس
با بی‌اعتمادی
ذائقه‌م خیلی تغییر کرده
در مورد همه چی
مثلا مدتهاست فقط بی‌کلام گوش میدم
ولی خب گاهیم اینجوریه دیگه
چه میشه کرد🤷🏻‍♀
اگه بخوام کسیو اذیت کنم سکوت میکنم.
خودمم میدونم سکوتم آزاردهنده‌ست
یبار رفیقم زد زیر گریه
سندروم وجود بی‌قرار منم
هی میرم در تراسو وا میکنم
نگاه میکنم
گاهی به ماه
گاهی به گنبد امام‌زاده
گاهی به سبزه هایی که یکم دیگه میشن غذای گوسفندا
گاهی به طوفان و بارون با شیب بیست درجه
گاهی به آسمون
و گاهیم نمیدونم نگاهم کجا میره که چشمام خیس میشن
فکر کنم موهامو آبی کنم حالم بِه شه 🤷🏻‍♀
سرم خلوت شده بود و راه برای فکر و خیال، باز.
این همه سال، داشتیم چکار می‌کردیم؟ دنبال کدام گم‌کرده می‌گشتیم؟ از چه چیزی ناراحت بودیم که ناراحتی‌مان تمام نمی‌شد؟ برای که گریه می‌کردیم‌؟
سوال‌ها بی‌انتهایند و جواب خیلی‌هایشان را هنوز نمی‌دانم. فقط می‌دانم که ما زیر عَلَمِ این خیمه آدم‌های بهتری شدیم.

#رست‌خیز 🍂
روایتِ "دم دیگ‌های سیاه"
آره من مخالف فراموشی بودم
هنوزم هستم
ولی کاش میشد گاهی حافظه رو برای مدتی بیرون آورد و فریز کرد.
هزار بار به خودم میگم باید باهاش مواجه شی
هر هزار بار خودم جواب خودمو میدم مگه تا الان فرار کردم ازش
یهو خودم به خودم لبخند میزنه میگه فرار نکردی ولی معنیش این نیست که باهاش مواجه شدی
تو فقط بیحال و کرخت و له و لورده و ناباور نشستی نگاه کردی که زمان بگذره
باید باهاش مواجه شی تا حل شه
خودتو گول نزن.