آدم جدل کنی سر خدا نیستم ولی اگر بخوام چونه بزنم تنها دلیل نشدنش رو همین میدونم! این بهترین راه بود برای اینکه بهم نشون بده هر غلطی یه تاوانی داره!
گذاشتش سر راهم، هرکار کردم ازش سر باز بزنم باز منو هل داد توش و آخر که دلم از دست رفت گفت حالا که واقعنی عاشق شدی، مال تو نیست.
گذاشتش سر راهم، هرکار کردم ازش سر باز بزنم باز منو هل داد توش و آخر که دلم از دست رفت گفت حالا که واقعنی عاشق شدی، مال تو نیست.
و از شما چه پنهون؟
شاید توقع داشت خیلی گلایه کنم!
یا میخواست بهم نشون بده تا چه اندازه مغرورم
ولی من نه گریه کردم نه گلایه کردم و نه حتی یکبار خواستمش!
و میدونم از سر رضاً برضاک نبود
از غرورم بود!
نمیخواستم جلوی خدا کم بیارم
بخاطر همین تا اردیبهشت ماه که تیر آخرو به مقاومتم زد حسرت چشیدن طعم رضاً برضاک به دلم مونده بود!
شاید توقع داشت خیلی گلایه کنم!
یا میخواست بهم نشون بده تا چه اندازه مغرورم
ولی من نه گریه کردم نه گلایه کردم و نه حتی یکبار خواستمش!
و میدونم از سر رضاً برضاک نبود
از غرورم بود!
نمیخواستم جلوی خدا کم بیارم
بخاطر همین تا اردیبهشت ماه که تیر آخرو به مقاومتم زد حسرت چشیدن طعم رضاً برضاک به دلم مونده بود!
اون شب ١٢ام ماه رمضون
قرار بود روم کم شه.
گریه کردم، تمام دوسالی که نداشتمش و میسوختم و دم نمیزدم رو گریه کردم
و بزبون اومدم
نخواستمش اما بخدا التماس کردم مراقب دلش باشه
و برای اولین بار روبروی خدا تو قنوت نمازم اقرار کردم به دوست داشتنش و با گریه خواستم دلش آروم باشه
چندماه پیش تو اون شب تازه فهمیدم تا چه اندازه دوستش دارم و ازش گذشتم
و وقتی شکستنمو دید تازه بهم طعم چیزیو که حسرتشو میخوردم چشوند!
قرار بود روم کم شه.
گریه کردم، تمام دوسالی که نداشتمش و میسوختم و دم نمیزدم رو گریه کردم
و بزبون اومدم
نخواستمش اما بخدا التماس کردم مراقب دلش باشه
و برای اولین بار روبروی خدا تو قنوت نمازم اقرار کردم به دوست داشتنش و با گریه خواستم دلش آروم باشه
چندماه پیش تو اون شب تازه فهمیدم تا چه اندازه دوستش دارم و ازش گذشتم
و وقتی شکستنمو دید تازه بهم طعم چیزیو که حسرتشو میخوردم چشوند!
مغروق . [ م َ ] (ص ) غوطه ورشده در آب . فرورفته در آب . غرق شدن . غرقه . غرق شده
واقعا سخته آدم ندونه دقیقا احساسش چیه!
فقط میتونم بگم مثل همیشه نیستم
اما اینکه دلتنگم، دلگیرم، دلخورم، ناراحتم، غصهمندم، دردمندم، شکستهام، فسردهام، بیحوصلهام، مغشوشم یا هزاران احساس دیگه، نمیدونم!
فقط میتونم بگم مثل همیشه نیستم
اما اینکه دلتنگم، دلگیرم، دلخورم، ناراحتم، غصهمندم، دردمندم، شکستهام، فسردهام، بیحوصلهام، مغشوشم یا هزاران احساس دیگه، نمیدونم!
التیام . (اِ تِ) [ ع. التئام ] بهبود یافتن زخم . سازگاری میان دو چیز . به هم پیوستگی . مترادف: بهبود . تسکین . شفا
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[التیام] 🍃
اون تاور کرین پشت گنبد لابد برای وصل
تل زینبیه به حرمه :)
هربار میرفتم با اینکه فاصله زمانی کم بود ولی انقدر همه چی تغییر میکرد که از سرعت کار
حیرت میکردم، بخصوص تو نجف و صحن
حضرت فاطمةالزهرا سلاماللّهعلیها 🍃
تل زینبیه به حرمه :)
هربار میرفتم با اینکه فاصله زمانی کم بود ولی انقدر همه چی تغییر میکرد که از سرعت کار
حیرت میکردم، بخصوص تو نجف و صحن
حضرت فاطمةالزهرا سلاماللّهعلیها 🍃
#حسین_من
ششم. حالم توصیف کردنی نبود. آروم گرفته بودم و به خیال خام اون زمان واسه همیشه آروم میموندم. تو حرم چرخ زدم. دوست داشتم تک تک سنگا و فرشا و آینهکاریارو ببوسم. دوست داشتم همهچی مال من باشه. دلم نمیومد آب بخورم. مخصوصا تو حرم. تو سه روزی که کربلا بودیم فقط روز سوم دو لیوان آب خوردم اونم تو هتل. قلبم فشرده میشد از فکر آب خوردن پیش لبای تشنه. حرمو چرخ میزدم و سقفو نگاه میکردم . دوست داشتم همه چی با جزئیات یادم بمونه. دوست داشتم اونجارو مثل خونه خودم بشناسم. مگه نه اینکه دلت هرجا باشه اونجا خونته؟روبروی مشک ایوون طلاش نشستم و غرق خیال و شعر شدم. فقط خیلی دلم میخواست تو حرم روضه گوش کنم که نمیشد، سخت و دقیق میگشتن، مخصوصا خانومارو. از اون زمان دیگه رابطهی ما شد نگاه. من چیزی نمیگفتم دیگه فریاد نمیزدم. فقط نگاه میکردم. چقدر همه چی زیبا بود. چقدر همه چی دوستداشتنی بود. رفتم طبقه پایین، هیچکس نبود. خادما جارو میزدن. با ایما و اشاره گفتم میشه منم جارو بزنم؟ دسته جارو برقیو که گرفت سمتم میخواستم دستاشو ماچ کنم. آروم و با احتیاط فرشای حرم عزیزدلمو جارو کشیدم، انقدر با احتیاط که انگار برگ گل بودن فرشاش. لطیفتر از هرزمانی میشدم تو حرم. تموم که شد شونهٔ خادمو بوسیدم و رفتم کنار ضریح. دیگه فقط من و خودش بودیم. چادرمو عوض کردم و همون کنار ضریح ۴۶رکعت نماز خوندم. برای هرکس خواسته بود جدا. برای همه اونایی که گفته بودن دعا کردم. گفتم میگن هرچی دفعه اول از تو بخوایم رد نمیکنی. یادمه اولین دعام برای کربلای سرور بود. بهش گفتم سرور دست منو گرفت و برد روضه ولی الان بدون اون اینجام. تا سال بعد حتما بطلبش دلش گیر برادرته. اونموقع نمیدونستم و فکرشم نمیکردم که این مرد باوفا و باادب دل منم گیر برادرش کنه. فکر نمیکردم یروز خلاف همه گذشته قرار باشه کسی بیشتر از عباسم دوست داشته باشم. قشنگش این بود سال بعد سرور همون زمانی کربلا بود که من بودم. خیلی خاطره خوبی شد. بقیه چیزاییم که هرکسی سفارش کرده بود و خواسته بودم، مستجاب شد. دیدم راست میگن که رد نمیکنه . دلم میخواست به همه بگم عباس همه دعاهای منو مستجاب کرد...
شبا تا صبح تو بین الحرمین و حرما میچرخیدم و تا قبل اذون جلو مشک علمدار مینشستم و از شیشههای سقف به گنبد و رقص پرچم نگاه میکردم . قرآن قبل اذان صبح که شروع میشد میگفتم قربونت برم با اجازهت برای نماز میرم حرم امام. خیلی سرم نمیشدا ولی من باب ادب اینکارو میکردم و خاطرم نیست اونموقع دلم خواسته باشه با اینکار به چشم عباسِ علی بیام.
شب دوم تو حرم امام داشتیم با زهرا اون نماز دورکعتی طولانی زیارت سیدالشهداء رو میخوندیم و همین که سر از سجده برداشتم، سیدمجید بنیفاطمه از جلو رومون دست به سینه رد شد و رفت سمت حرم. نماز خیلی طول کشید. امشب زهرا هم باهام مونده بود حرم. یعنی دیده بود من خیلی کیفورم. شبای حرم یه چیز دیگه بود. باهم راه افتادیم سمت حرم عزیزدل. زیارت کردیم و رفتیم روبروی مشک بشینیم که صدای آشنا شنیدیم، سیدمجید همون جای شب قبل من نشسته بود و داشت روضه میخوند. مردا آروم دورش جمع شدن و خانوما دو دل سرپا نگاه میکردن. ما که رفتیم با فاصله نشستیم خانوماهم کنارمون نشستن و مجلس روضه نصفهشبی کنار حرم فراهم شد. اون سالا تا اربعین همین سال قبل نمیذاشتن گوشی ببریم تو، ما بودیم و روضههای تو سرمون ولی امشب عزیزدل خیلی برامون سنگ تموم گذاشته بود. سید که میخواست بره خیلی ازش تشکر کردیم.
ما روزا میخوابیدیم و همه کاروان میرفتن زیارتگاههای مختلف و من و زهرا شب با مداح کاروان میرفتیم همونجاها. مرد خوبی بود. دو تا دل آمادهام پیدا کرده بود و دریغ نمیکرد. خدا خیرش بده. همون شب دوم مارو همه مقاما برد. برامون خاطره میگفت و روضه میخوند. اولین بار مقام حضرت علیاکبرو همون موقع بود که دیدم و احساس کردم قلبم تکون خورد. دست کشیدم رو قفلای ضریح کوچیک مقام و یادم نیومد روضه خون شب هشتم چی میخونه. ولی قرار نبود همیشه همینجوری بمونه....
ششم. حالم توصیف کردنی نبود. آروم گرفته بودم و به خیال خام اون زمان واسه همیشه آروم میموندم. تو حرم چرخ زدم. دوست داشتم تک تک سنگا و فرشا و آینهکاریارو ببوسم. دوست داشتم همهچی مال من باشه. دلم نمیومد آب بخورم. مخصوصا تو حرم. تو سه روزی که کربلا بودیم فقط روز سوم دو لیوان آب خوردم اونم تو هتل. قلبم فشرده میشد از فکر آب خوردن پیش لبای تشنه. حرمو چرخ میزدم و سقفو نگاه میکردم . دوست داشتم همه چی با جزئیات یادم بمونه. دوست داشتم اونجارو مثل خونه خودم بشناسم. مگه نه اینکه دلت هرجا باشه اونجا خونته؟روبروی مشک ایوون طلاش نشستم و غرق خیال و شعر شدم. فقط خیلی دلم میخواست تو حرم روضه گوش کنم که نمیشد، سخت و دقیق میگشتن، مخصوصا خانومارو. از اون زمان دیگه رابطهی ما شد نگاه. من چیزی نمیگفتم دیگه فریاد نمیزدم. فقط نگاه میکردم. چقدر همه چی زیبا بود. چقدر همه چی دوستداشتنی بود. رفتم طبقه پایین، هیچکس نبود. خادما جارو میزدن. با ایما و اشاره گفتم میشه منم جارو بزنم؟ دسته جارو برقیو که گرفت سمتم میخواستم دستاشو ماچ کنم. آروم و با احتیاط فرشای حرم عزیزدلمو جارو کشیدم، انقدر با احتیاط که انگار برگ گل بودن فرشاش. لطیفتر از هرزمانی میشدم تو حرم. تموم که شد شونهٔ خادمو بوسیدم و رفتم کنار ضریح. دیگه فقط من و خودش بودیم. چادرمو عوض کردم و همون کنار ضریح ۴۶رکعت نماز خوندم. برای هرکس خواسته بود جدا. برای همه اونایی که گفته بودن دعا کردم. گفتم میگن هرچی دفعه اول از تو بخوایم رد نمیکنی. یادمه اولین دعام برای کربلای سرور بود. بهش گفتم سرور دست منو گرفت و برد روضه ولی الان بدون اون اینجام. تا سال بعد حتما بطلبش دلش گیر برادرته. اونموقع نمیدونستم و فکرشم نمیکردم که این مرد باوفا و باادب دل منم گیر برادرش کنه. فکر نمیکردم یروز خلاف همه گذشته قرار باشه کسی بیشتر از عباسم دوست داشته باشم. قشنگش این بود سال بعد سرور همون زمانی کربلا بود که من بودم. خیلی خاطره خوبی شد. بقیه چیزاییم که هرکسی سفارش کرده بود و خواسته بودم، مستجاب شد. دیدم راست میگن که رد نمیکنه . دلم میخواست به همه بگم عباس همه دعاهای منو مستجاب کرد...
شبا تا صبح تو بین الحرمین و حرما میچرخیدم و تا قبل اذون جلو مشک علمدار مینشستم و از شیشههای سقف به گنبد و رقص پرچم نگاه میکردم . قرآن قبل اذان صبح که شروع میشد میگفتم قربونت برم با اجازهت برای نماز میرم حرم امام. خیلی سرم نمیشدا ولی من باب ادب اینکارو میکردم و خاطرم نیست اونموقع دلم خواسته باشه با اینکار به چشم عباسِ علی بیام.
شب دوم تو حرم امام داشتیم با زهرا اون نماز دورکعتی طولانی زیارت سیدالشهداء رو میخوندیم و همین که سر از سجده برداشتم، سیدمجید بنیفاطمه از جلو رومون دست به سینه رد شد و رفت سمت حرم. نماز خیلی طول کشید. امشب زهرا هم باهام مونده بود حرم. یعنی دیده بود من خیلی کیفورم. شبای حرم یه چیز دیگه بود. باهم راه افتادیم سمت حرم عزیزدل. زیارت کردیم و رفتیم روبروی مشک بشینیم که صدای آشنا شنیدیم، سیدمجید همون جای شب قبل من نشسته بود و داشت روضه میخوند. مردا آروم دورش جمع شدن و خانوما دو دل سرپا نگاه میکردن. ما که رفتیم با فاصله نشستیم خانوماهم کنارمون نشستن و مجلس روضه نصفهشبی کنار حرم فراهم شد. اون سالا تا اربعین همین سال قبل نمیذاشتن گوشی ببریم تو، ما بودیم و روضههای تو سرمون ولی امشب عزیزدل خیلی برامون سنگ تموم گذاشته بود. سید که میخواست بره خیلی ازش تشکر کردیم.
ما روزا میخوابیدیم و همه کاروان میرفتن زیارتگاههای مختلف و من و زهرا شب با مداح کاروان میرفتیم همونجاها. مرد خوبی بود. دو تا دل آمادهام پیدا کرده بود و دریغ نمیکرد. خدا خیرش بده. همون شب دوم مارو همه مقاما برد. برامون خاطره میگفت و روضه میخوند. اولین بار مقام حضرت علیاکبرو همون موقع بود که دیدم و احساس کردم قلبم تکون خورد. دست کشیدم رو قفلای ضریح کوچیک مقام و یادم نیومد روضه خون شب هشتم چی میخونه. ولی قرار نبود همیشه همینجوری بمونه....