همین الان متوجه شده از مرحوم #عین_صاد ۶٢ کتاب موجوده که من فقط ١٠ تاشو میشناسم و افسردگی دامنمو ول نمیکنه😭
درسته خیلی از آثار تالیفی نیستن
درسته تو خیلی موارد سخنرانی خوندن اعصاب و تمرکز میخواد
ولی آخه تو کی بودی مرد؟
درسته تو خیلی موارد سخنرانی خوندن اعصاب و تمرکز میخواد
ولی آخه تو کی بودی مرد؟
همین الان تصمیم گرفتیم همهشونو بخریم و بخونیم
بعلاوه همه آثار شهیدمطهری
بعلاوه همه آثار شهید بهشتی
بعلاوه همه آثار شهید چمران
بعلاوه همه آثار شهید آوینی
بعلاوه همه آثار امام موسی صدر
بعلاوه همه آثار شهیدمطهری
بعلاوه همه آثار شهید بهشتی
بعلاوه همه آثار شهید چمران
بعلاوه همه آثار شهید آوینی
بعلاوه همه آثار امام موسی صدر
درسته الان جوزدگی بنظر میاد ولی فقط تصمیمش و برنامه ریزیشه که الان انجام شد
خیلی فکر و بررسی کردم
این چندنفر نوع نگاه های متفاوت و عمیقی به موضوعات یکسان دارن.
خیلی فکر و بررسی کردم
این چندنفر نوع نگاه های متفاوت و عمیقی به موضوعات یکسان دارن.
نوبت علیاکبر (ع) است. پسر یوسف جوشن میپوشد، وداع میکند و پیش میرود. زنها گُر میگیرند، مشت به سینه میکوبند و مویه میکنند. علیرضا چندبار بر سپاه میتازد، دشمن را درمینوردد و برمیگردد. زخمها را نشان پدر میدهد و میگوید «تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن تاب از من ببُرد. شربت آبی هست که بر دفاع دشمن قوت یابم؟» زنی غش میکند کنار قتلگاه. علیاکبر (ع) بازمیگردد به میدان و میگوید «جنگ است که گوهر مردم را آشکار میکند.» اهل کوفه از کشتن او پرهیز میکنند. ترسِ به میدان آمدن رسولاللّه (ص) را دارند. مردی فریاد میکشد «گذاشتن داغ او بر دل پدرش با من.» با شمشیر بر علیاکبر میتازند و نیزهها بر او فرو میبارند. از بامها صدای شیون میآید. مردها، زنانه گریه میکنند علیرضا در خون خود میغلتد. اسب او را سوی لشکر دشمن میبرد و شیونها بالا میگیرد و قتلگاه، قیامت میشود. کمرِ آقایوسف وسط میدان خم میشود. ناله میکند و میگوید «خدا بکشد آن گروهی را که تو را کشتند.» روی بر روی جوان میگذارد و میگوید «بعد از تو خاک بر سر دنیا.» صدای گریهی حسین(ع) بلند میشود. تا آن زمان کسی صدای گریهی او را نشنیده بود.
«خیز ای بابا از این صحرا رویم
تا به سوی خیمهی لیلا رویم
این بیابان جای خواب ناز نیست
ایمن از صیاد تیرانداز نیست
بیش از این بابا دلم را خون مکن
زادهی لیلا مرا مجنون مکن
پیمبر جد و بابم حیدر است و مادرم زهرا
برادر مجتبی خود میر و سالار شهیدانم...»
#رستخیز 🍂
روایتِ "مرشد و اشقیا"
«خیز ای بابا از این صحرا رویم
تا به سوی خیمهی لیلا رویم
این بیابان جای خواب ناز نیست
ایمن از صیاد تیرانداز نیست
بیش از این بابا دلم را خون مکن
زادهی لیلا مرا مجنون مکن
پیمبر جد و بابم حیدر است و مادرم زهرا
برادر مجتبی خود میر و سالار شهیدانم...»
#رستخیز 🍂
روایتِ "مرشد و اشقیا"
فقط میخوام از تک تک لحظات باقی مونده استفاده کنم
برخلاف سالی که گذشت
با اندوه
با اضطراب
با کابوس
با بیاعتمادی
برخلاف سالی که گذشت
با اندوه
با اضطراب
با کابوس
با بیاعتمادی
ذائقهم خیلی تغییر کرده
در مورد همه چی
مثلا مدتهاست فقط بیکلام گوش میدم
ولی خب گاهیم اینجوریه دیگه
چه میشه کرد🤷🏻♀
در مورد همه چی
مثلا مدتهاست فقط بیکلام گوش میدم
ولی خب گاهیم اینجوریه دیگه
چه میشه کرد🤷🏻♀
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اگه بخوام کسیو اذیت کنم سکوت میکنم.
فقط یبار به این نیت سکوت کردم
بخدا🙌🏻
بخدا🙌🏻
سندروم وجود بیقرار منم
هی میرم در تراسو وا میکنم
نگاه میکنم
گاهی به ماه
گاهی به گنبد امامزاده
گاهی به سبزه هایی که یکم دیگه میشن غذای گوسفندا
گاهی به طوفان و بارون با شیب بیست درجه
گاهی به آسمون
و گاهیم نمیدونم نگاهم کجا میره که چشمام خیس میشن
هی میرم در تراسو وا میکنم
نگاه میکنم
گاهی به ماه
گاهی به گنبد امامزاده
گاهی به سبزه هایی که یکم دیگه میشن غذای گوسفندا
گاهی به طوفان و بارون با شیب بیست درجه
گاهی به آسمون
و گاهیم نمیدونم نگاهم کجا میره که چشمام خیس میشن