🔻پیتـوســ 🇮🇷
یکی حلقه سوم انسان ٢۵٠ ساله رو برام بخره
الان اینو فوروارد کردید برای من بخرن
یا برای خودتون نامردا؟ 😂
یا برای خودتون نامردا؟ 😂
دلم بود امشب حرف بزنیم اما سرم داره
منهدم میشه از درد. به خدا میسپارمتون.
اگه امشب حال روضه داشتید که ایشالا
داشته باشید منم دعا کنید رفقا🍃
منهدم میشه از درد. به خدا میسپارمتون.
اگه امشب حال روضه داشتید که ایشالا
داشته باشید منم دعا کنید رفقا🍃
#حسین_من
پنجم. عقب عقب و بهت زده از این واقعیت عینی از حرم خارج شدم. وارد لاین بعد شدم و رفتم سمت پایین پا؛ پایین پای شمع یعنی قبر پروانه... قبر پروانهی حسین، قبر علی اکبر حسین... بغلش که کردم دیدم چقدر دوسش دارم... جمعیت روونهم کرد بیرون. دیدم خب ادب کردم اول حسینو زیارت کردم پس منتظر چی هستم؟ اومدم بیرون و هر چندقدم یبار برگشتم و نگاهش کردم تا رسیدم به خروجی بین الحرمین. اونموقعا درارو بلد نبودم حتما شماره رو نگاه میکردم که گم نشم... کفشامو نگرفتمو با همون بهت پای برهنه راه افتادم سمت عباسم، سمت همه آرزوم . نزدیکای حرم یکم از وسط بین الحرمین اونورتر نشستم، که بیشتر نگاهش کنم. اللّه اکبر چه ابهتی. نشستم و همینجور که نگاهش میکردم گفتم تو چقدر خوشگلی. خوشگل من. چشمام پر شد. کی دلش اومد تیر بزنه به چشمونت؟ دل داشتن اونایی که دستای قشنگتو بریدن؟ گریه نمیکردم. پوشیه داشتم و راحت لبخند روونه گنبد و گلدستههاش میکردم. شروع کردم زمزمهی میباره بارون بنیفاطمه. چقدر دوست داشتم بارون بینالحرمینو ببینم. به زبون اومدم گفتم عباسم حالا که اومدم میشه بارون بین الحرمینم نصیبم کنی خیلی دوست دارم، من همون مجنونتم که بارون میخواد. میدونید؟ دو دقیقه بعد نم نم بارون شروع شد. با اشک خندیدم؛ تو چقدر لطف میکنی به من. من چقدر دوسِت دارم. تو چقدر دوسم داری. قربونت برم. خیلی کوتاه بود. با خنده گفتم اینا هیچکدوم نمیدونن که من ازت بارون خواستم و تو بهم نه نگفتی. چقدر گذشته بود؟ نمیدونم ولی مامانم سراسیمه بالاسرم ظاهر شد که اینجا چیکار میکنی؟ نصفه عمر شدم. گفتم مامان بارون اومد انقدر قشنگ بود جاتون خالی. گفت یه خبر میدادی ترسیدم حالت بد شه. گفتم من دیگه حالم بد نمیشه. حالم برای چی بد شه وقتی به آرزوم رسیدم. گفت پاشو بریم گفتم میخوام تنها باشم شما برید هتل من میخوام تا صب پیشش بمونم. مامان میترسید من دیوونه شده باشم و بلایی سرم بیاد ولی وقتی دید نمیتونه منو راضی کنه از جام بلند شم با بقیه رفت. نمیدونم چقدر نشستم که بالاخره کنده شدم سمت حرم. اروم اروم میرفتم سمت ورودی. ساعت ١٢ شب بود و خانوما انگار که برنامه ریزی کرده باشن تو خلوتی بیان سرازیر میشدن سمت بابالحوائجشون. من چی میخواستم؟ هیچی. فقط یه بوسه یه آغوش. از سرمم زیادی بود. ولی لطفش تمومی نداشت. خودمو میکشیدم رو سرمای سنگای دیواره حرم تا رسیدم. پنج متری ضریح. چه شکوهی چه ابهتی. ترس ریخت به جونم. پاهام سست شد و همونجا نشستم. اشک چشمام خشک شده بودن و فقط نگاه میکردم. میترسیدم دستم که به ضریح بخوره از خواب بپرم. نشستم و تو همون حالت از همون فاصله سه ساعت نگاهش کردم تا خادم حرم اومد تکونم داد. فکر کرده بود مردم... حقش بود از ذوق دیدار قالب تهی کنم ولی نکردم. خاله یه پنج تومنی داده بود بندازم تو ضریح. گرفتم سمت خادم تا اون بندازه. گفت اجازه نداره و خودم باید ببرم. نه توانشو داشتم نه جرأتشو. آروم ایستادم و صبر کردم که مطمئن شم قدم بردارم نمیافتم. میلرزیدم و میرفتم جلو. نمیدونم چقدر طول کشید تا این پنج مترو طی کنم. تو ده سانتی ضریح دستمو بالا اورده بودم و نمیتونستم لمسش کنم. دستای یخ زدهم انقدر میلرزید که خادم کنار ضریح گرفت تو دستای پوشیدهی خودش و چسبوند به ضریح. عین کسی که قلبش وایساده باشه و با شوک برش گردونده باشن تمام تنم پر از نفس شد. خون دوید زیر پوستم، گر گرفتم، ضریح تو چشمام تار شد و بلندترین گریه تمام عمرمو اونجا سر دادم. بغلش کرده بودم و این همه آرزوم بود که تو آغوشم بود و واقعی بود. خادم کنار ضریح بهم کاری نداشت. اون ساعت حرم خالی خالی بود. گذاشت هرچقدر میخوام ضجه بزنم.
زانو زده بودم کنار ضریح و نمیدونم چقدر گذشت و چند نفر دست کشیدن رو سرم که با تذکر خادم مردونه از پشت شیشه، ازم خواست داد نزنم. من بین اونهمه زائر که گهگاه حرفای ترکی و عربی و فارسیشونو کنار گوشم زمزمه میکردن و میگفتن دلت شکسته حاجت ماروهم بخواه، بیحاجت اومده بودم. حاجت من نقد تو بغلم بود. سیر نمیشدم از آغوشش، هنوزم نشدم. چیزی بیشتر از ضریحش بود...
پنجم. عقب عقب و بهت زده از این واقعیت عینی از حرم خارج شدم. وارد لاین بعد شدم و رفتم سمت پایین پا؛ پایین پای شمع یعنی قبر پروانه... قبر پروانهی حسین، قبر علی اکبر حسین... بغلش که کردم دیدم چقدر دوسش دارم... جمعیت روونهم کرد بیرون. دیدم خب ادب کردم اول حسینو زیارت کردم پس منتظر چی هستم؟ اومدم بیرون و هر چندقدم یبار برگشتم و نگاهش کردم تا رسیدم به خروجی بین الحرمین. اونموقعا درارو بلد نبودم حتما شماره رو نگاه میکردم که گم نشم... کفشامو نگرفتمو با همون بهت پای برهنه راه افتادم سمت عباسم، سمت همه آرزوم . نزدیکای حرم یکم از وسط بین الحرمین اونورتر نشستم، که بیشتر نگاهش کنم. اللّه اکبر چه ابهتی. نشستم و همینجور که نگاهش میکردم گفتم تو چقدر خوشگلی. خوشگل من. چشمام پر شد. کی دلش اومد تیر بزنه به چشمونت؟ دل داشتن اونایی که دستای قشنگتو بریدن؟ گریه نمیکردم. پوشیه داشتم و راحت لبخند روونه گنبد و گلدستههاش میکردم. شروع کردم زمزمهی میباره بارون بنیفاطمه. چقدر دوست داشتم بارون بینالحرمینو ببینم. به زبون اومدم گفتم عباسم حالا که اومدم میشه بارون بین الحرمینم نصیبم کنی خیلی دوست دارم، من همون مجنونتم که بارون میخواد. میدونید؟ دو دقیقه بعد نم نم بارون شروع شد. با اشک خندیدم؛ تو چقدر لطف میکنی به من. من چقدر دوسِت دارم. تو چقدر دوسم داری. قربونت برم. خیلی کوتاه بود. با خنده گفتم اینا هیچکدوم نمیدونن که من ازت بارون خواستم و تو بهم نه نگفتی. چقدر گذشته بود؟ نمیدونم ولی مامانم سراسیمه بالاسرم ظاهر شد که اینجا چیکار میکنی؟ نصفه عمر شدم. گفتم مامان بارون اومد انقدر قشنگ بود جاتون خالی. گفت یه خبر میدادی ترسیدم حالت بد شه. گفتم من دیگه حالم بد نمیشه. حالم برای چی بد شه وقتی به آرزوم رسیدم. گفت پاشو بریم گفتم میخوام تنها باشم شما برید هتل من میخوام تا صب پیشش بمونم. مامان میترسید من دیوونه شده باشم و بلایی سرم بیاد ولی وقتی دید نمیتونه منو راضی کنه از جام بلند شم با بقیه رفت. نمیدونم چقدر نشستم که بالاخره کنده شدم سمت حرم. اروم اروم میرفتم سمت ورودی. ساعت ١٢ شب بود و خانوما انگار که برنامه ریزی کرده باشن تو خلوتی بیان سرازیر میشدن سمت بابالحوائجشون. من چی میخواستم؟ هیچی. فقط یه بوسه یه آغوش. از سرمم زیادی بود. ولی لطفش تمومی نداشت. خودمو میکشیدم رو سرمای سنگای دیواره حرم تا رسیدم. پنج متری ضریح. چه شکوهی چه ابهتی. ترس ریخت به جونم. پاهام سست شد و همونجا نشستم. اشک چشمام خشک شده بودن و فقط نگاه میکردم. میترسیدم دستم که به ضریح بخوره از خواب بپرم. نشستم و تو همون حالت از همون فاصله سه ساعت نگاهش کردم تا خادم حرم اومد تکونم داد. فکر کرده بود مردم... حقش بود از ذوق دیدار قالب تهی کنم ولی نکردم. خاله یه پنج تومنی داده بود بندازم تو ضریح. گرفتم سمت خادم تا اون بندازه. گفت اجازه نداره و خودم باید ببرم. نه توانشو داشتم نه جرأتشو. آروم ایستادم و صبر کردم که مطمئن شم قدم بردارم نمیافتم. میلرزیدم و میرفتم جلو. نمیدونم چقدر طول کشید تا این پنج مترو طی کنم. تو ده سانتی ضریح دستمو بالا اورده بودم و نمیتونستم لمسش کنم. دستای یخ زدهم انقدر میلرزید که خادم کنار ضریح گرفت تو دستای پوشیدهی خودش و چسبوند به ضریح. عین کسی که قلبش وایساده باشه و با شوک برش گردونده باشن تمام تنم پر از نفس شد. خون دوید زیر پوستم، گر گرفتم، ضریح تو چشمام تار شد و بلندترین گریه تمام عمرمو اونجا سر دادم. بغلش کرده بودم و این همه آرزوم بود که تو آغوشم بود و واقعی بود. خادم کنار ضریح بهم کاری نداشت. اون ساعت حرم خالی خالی بود. گذاشت هرچقدر میخوام ضجه بزنم.
زانو زده بودم کنار ضریح و نمیدونم چقدر گذشت و چند نفر دست کشیدن رو سرم که با تذکر خادم مردونه از پشت شیشه، ازم خواست داد نزنم. من بین اونهمه زائر که گهگاه حرفای ترکی و عربی و فارسیشونو کنار گوشم زمزمه میکردن و میگفتن دلت شکسته حاجت ماروهم بخواه، بیحاجت اومده بودم. حاجت من نقد تو بغلم بود. سیر نمیشدم از آغوشش، هنوزم نشدم. چیزی بیشتر از ضریحش بود...
Forwarded from برنامه ناشناس
زینب، فصاحت: وا أخاه! وا عباساه! وا ضیعتنا بعدک!
و بکین النسوة، و بکی الحسین معهن قال:
وا ضیعتنا بعدک ...
بارها خواندم. بارها خواندمش.
اولش مثل همه صحنه های دیگر بود.
مرد تنهایِ مهربانِ من داشت
از دنیای نامهربان ها باز می گشت.
مثل این همه بار که رفته بود و
تنهاتر بازگشته بود ...
این بار اما مثل آن بارها نبود
آن بارها به زنان گفته بود که گریه نکنند.
سیلی به صورت نزنند. گریبان پاره نکنند.
این بار اما زینب(س) فریاد زد:
برادرم!...عباسم!
پس از تو ما از دست رفتیم.
و زنان با او گریستند و او هم با زنان گریست
و گفت : بعد از تو ما از دست رفتیم
این بار نگفت گریه نکنید.
سیلی به صورت نزنید.
گریبان پاره نکنید ...
سید الشهدا جان
نشست پای روضه زنان و
بسیار گریست ... بسیار ...
حالا ... امروزها ...
حرف عباسِ تو که می شود
این لحظه هایت آتشم می زند
تنهایِ مهربانِ من ...
#فنعم_الاخ_المواسي_عباس🖤
زینب، فصاحت: وا أخاه! وا عباساه! وا ضیعتنا بعدک!
و بکین النسوة، و بکی الحسین معهن قال:
وا ضیعتنا بعدک ...
بارها خواندم. بارها خواندمش.
اولش مثل همه صحنه های دیگر بود.
مرد تنهایِ مهربانِ من داشت
از دنیای نامهربان ها باز می گشت.
مثل این همه بار که رفته بود و
تنهاتر بازگشته بود ...
این بار اما مثل آن بارها نبود
آن بارها به زنان گفته بود که گریه نکنند.
سیلی به صورت نزنند. گریبان پاره نکنند.
این بار اما زینب(س) فریاد زد:
برادرم!...عباسم!
پس از تو ما از دست رفتیم.
و زنان با او گریستند و او هم با زنان گریست
و گفت : بعد از تو ما از دست رفتیم
این بار نگفت گریه نکنید.
سیلی به صورت نزنید.
گریبان پاره نکنید ...
سید الشهدا جان
نشست پای روضه زنان و
بسیار گریست ... بسیار ...
حالا ... امروزها ...
حرف عباسِ تو که می شود
این لحظه هایت آتشم می زند
تنهایِ مهربانِ من ...
#فنعم_الاخ_المواسي_عباس🖤
🔻پیتـوســ 🇮🇷
غمت مباد که دنیا ز هم جدا نکند رفیقهای در آغوش هم گریسته را فاضل🍃
اینو که میخونم همیشه یاد سرور و
سیدمریم میفتم. ما خیلی تو بغل هم
گریه کردیم...کاش عاقبتمون خوش شه
سیدمریم میفتم. ما خیلی تو بغل هم
گریه کردیم...کاش عاقبتمون خوش شه
🔻پیتـوســ 🇮🇷
من اینجا برای چله هرروز یک سلام به حضرت میذارم به نیت رفع مشکلات اخلاقی همهمون و آماده شدن روح و دلمون برای ورود به ماه عزای سیدالشهداء و اجازه و رزق اشک از حضرت صدیقه سلاماللّهعلیها.🍃
روز سیوچهارم
سلام بدیم به سیدالشهداء 🍃
اَلسَّلامُ عَلَيک يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِک عَلَيکم مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِکمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَينِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَينِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَين
سلام بدیم به سیدالشهداء 🍃
اَلسَّلامُ عَلَيک يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِک عَلَيکم مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِکمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَينِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَينِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَين
بچهها مباهله مبارک
این روزو بیشتر از اینکه به خیت شدن مخالفان پیامبر بشناسم به قسمت "انفسنا و انفسکم" میشناسم و برام خوشاینده😌
این روزو بیشتر از اینکه به خیت شدن مخالفان پیامبر بشناسم به قسمت "انفسنا و انفسکم" میشناسم و برام خوشاینده😌