میگیم و میخندیم ولی تهش یهو غمت
خودشو نشون میده و لازم نیست بگه
هنوز اینجام؛ گوشه قلبت! زهر دوریت
ذره ذره داره جونمونو میگیره.
امید مارو ناامید نکن جان سه سالهت.
خودشو نشون میده و لازم نیست بگه
هنوز اینجام؛ گوشه قلبت! زهر دوریت
ذره ذره داره جونمونو میگیره.
امید مارو ناامید نکن جان سه سالهت.
رفتم سراغ اولین مداحیام...
کاش میشد همه رو بفرستم.
گوشیمو که زدن عین خیالم نبود
نه که پول داشته باشما،نه! یکی از دوستام تا همین دی ماه پارسال یه گوشی بهم قرض داده بود. فقط وقتی رسیدم خونه و دیدم اونیکه تو گوشیم بود رم روضههام نبود نفس راحت کشیدم.
کاش میشد همه رو بفرستم.
گوشیمو که زدن عین خیالم نبود
نه که پول داشته باشما،نه! یکی از دوستام تا همین دی ماه پارسال یه گوشی بهم قرض داده بود. فقط وقتی رسیدم خونه و دیدم اونیکه تو گوشیم بود رم روضههام نبود نفس راحت کشیدم.
دلم میخواست یچیزی بفرستم دلتون
آتیش بگیره و تکخوری نکرده باشم...
ولی میذارم واسه شب جمعه
آتیش بگیره و تکخوری نکرده باشم...
ولی میذارم واسه شب جمعه
🔻پیتـوســ 🇮🇷
من اینجا برای چله هرروز یک سلام به حضرت میذارم به نیت رفع مشکلات اخلاقی همهمون و آماده شدن روح و دلمون برای ورود به ماه عزای سیدالشهداء و اجازه و رزق اشک از حضرت صدیقه سلاماللّهعلیها.🍃
روز سیودوم
سلام بدیم به سیدالشهداء 🍃
اَلسَّلامُ عَلَيک يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِک عَلَيکم مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِکمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَينِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَينِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَين
سلام بدیم به سیدالشهداء 🍃
اَلسَّلامُ عَلَيک يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِک عَلَيکم مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِکمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَينِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَينِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَين
مامان گفت خونه مامانبزرگ باز کردم
گفتم مامان فرش حرم امام رضاست.
کشید به صورت و چشمش و گفت یا
امام رضا صورتمو خوب کن.
[بغض]
گفتم مامان فرش حرم امام رضاست.
کشید به صورت و چشمش و گفت یا
امام رضا صورتمو خوب کن.
[بغض]
انسان "نمی تواند غم هایش را کم کند" پس باید خودش را زیاد کند! و همین است که رنجها میشوند زمینه ساز این گرایش و این جنبشی که میخواهد انسان را به وسعتی برساند و به قدرتی و به آگاهی و معرفتی..
#عین_صاد
#عین_صاد
بچهها پارسال اون بزرگواری که داشتم خریت میکردم و باهاش مزدوج میشدم (قبلا توضیح دادم چرا خریت) برای تولدم، منو برد مشهد و سنگ تموم گذاشت، فکر میکنید من برای تولدش چیکار کردم؟
کیهان یسری کتابچه تعزیه آورده بود، اشعار قدیمی تعزیه بود، خیلی ناز و دلربا بودن. پنج تاشو خریدم کلا شد ده هزار تومن. بعد خیلی با سلیقه کادو کردم و تو حرم به این دوستمون دادم. میخواست از خوشحالی بال دربیاره. خیلی دوست داشت تعزیه خون بشه🚶🏻♀
البته من واقعا بغیر از پیراهن نمیدونستم برای یه مردی که کتابخون نیست چه چیزایی میشد خرید و تو فرصت کمی که داشتم تو یکی دو جایی که گشتم پیراهن آبی مورد علاقهمو پیدا نکردم فلذا بیخیال شدم و فکر نکنید ارزش مادی هدایا خیلی تعیین کنندهست بیشتر ببینید طرف چی دوست داره و چی لازم داره.
از سری مباحث #درس_زندگی 😂
کیهان یسری کتابچه تعزیه آورده بود، اشعار قدیمی تعزیه بود، خیلی ناز و دلربا بودن. پنج تاشو خریدم کلا شد ده هزار تومن. بعد خیلی با سلیقه کادو کردم و تو حرم به این دوستمون دادم. میخواست از خوشحالی بال دربیاره. خیلی دوست داشت تعزیه خون بشه🚶🏻♀
البته من واقعا بغیر از پیراهن نمیدونستم برای یه مردی که کتابخون نیست چه چیزایی میشد خرید و تو فرصت کمی که داشتم تو یکی دو جایی که گشتم پیراهن آبی مورد علاقهمو پیدا نکردم فلذا بیخیال شدم و فکر نکنید ارزش مادی هدایا خیلی تعیین کنندهست بیشتر ببینید طرف چی دوست داره و چی لازم داره.
از سری مباحث #درس_زندگی 😂
زهرا میگفت طرف اینهمه خرج کرده تو
ده تومن. گفتم بابا اسب پیشکشیو که
دندونشو نمیشمرن! بنده خدا کلی ذوق
کرد قراره ادما با کادوی تولد خوشحال
بشن که شد دیگه 😕
ده تومن. گفتم بابا اسب پیشکشیو که
دندونشو نمیشمرن! بنده خدا کلی ذوق
کرد قراره ادما با کادوی تولد خوشحال
بشن که شد دیگه 😕
من پیشدانشگاهی بودم بهترین هدیه
تولد اون سالم میدونید چی بود؟
دوستم نرجس برام یک کیلو تخمه کدو
کادو کرده و آورده بود :)
اونموقع کادوی تراز بود چون فقط اون
متوجه عشق من به این موجود لذیذ بود.
تولد اون سالم میدونید چی بود؟
دوستم نرجس برام یک کیلو تخمه کدو
کادو کرده و آورده بود :)
اونموقع کادوی تراز بود چون فقط اون
متوجه عشق من به این موجود لذیذ بود.
نیمه شعبان ٩٧ با زهرا و زینب دوستم تو حرم علمدار نشسته بودیم و رو به قبله مشغول دعا بودیم. منم یه حال معنوی داشتم نگو و نپرس. داشتم از شیشههای سقف گلدستههای حرم عزیزدلمو نگاه میکردم و زیر لب یا عباس جیب المای رو زمزمه میکردم یهو یه خانومه از پشت صدامون کرد. بعد با دست زد رو شونه من و گفت عزیزدلم زیارت قبول التماس دعا. منم لبخند زدم و گفتم محتاجم. باز صدا زد که تنها اومدی؟ گفتم نه خواهرم هستن. زهرا برگشت سلام داد طرف یهو پرسید مجردی. منم لبخندمو جمع کردم به زهرا اشاره کردم طرفو بپیچونه. زهرا که گفت بله تا اومد بگه قصد ازدواج نداره دوستم زینب عین این زنای مسن برگشت گفت حاج خانوم دست رو خوب کسی گذاشتید انقدر این دوتا خواهر ماهن انقدر گلن اصلا بهتر از این زهرهی ما پیدا نمیکنید. حالا من که از خنده پاچیدم هیچی خانومه دیگه ول نکرد🤦🏻♀ شروع کرد قربون صدقه پسر بیخودش (بعدا فهمیدم بیخوده) رفتن که پسرم قد و بالا داره چی! انقدر خوشگله (و قیافه عاقل اندر سفیه و لبخند ژکوند من) زهرا گفت خدا حفظشون کنه براتون (رو براتون تاکید کرد) منم هميشه اینجور مواقع تو دلم میگم وقتی اولین چیزی که تعریف و تاکید میکنن قیافه پسرشونه معلومه هم خودش چیز قابل اتکایی نداره هم منو انقدر سطحی و داغون میبینن. خلاصه برگشت گفت پسرم خادم حرم حضرت عباسه و ما سه تا یه نگاه بهم کردیم و گفت یکم دیگه شیفتشه تا کی اینجایید ببینیدش؟ مام گفتیم داریم میریم. بهرطریقی بود شماره مادرو گرفت و تموم شد.
ما برگشتیم ایرانو برای مامان تعریف کردیم و زهرا پرسید مامان خانومه زنگ نزد مامانم گفت نه والا. هیچی گذشت و ما فراموش کرده بودیم که دو روز قبل ماه رمضون زنگ زد که بیاد. از اونجایی که من از این سنت که اول مادره میره ورانداز میکنه دخترو بعد اگه خوشش اومد پسره رو میاره بدم میاد با زهرا شیفت کاری برداشتیم و پیچیدیم. حالا مامان من کلی تدارک پذیرایی دیده بود، خانوم روز قبل ماه رمضون تشریف آورد، پیشواز رفتن که بخوره تو سر من، دست خالی یه بسته شکلات نخریده بوده🤦🏻♀ بابا داری میری دختر ببینی مثلا😑
من خودم خونه دوستم که دیگه بارها و بارها رفتم و موندم، رفتنی پولم نداشته باشم لاقل دوتا آلوچه میخرم میبرم و دست خالی رفتن فکر نمیکنم فقط برای ما ترکا بد باشه، کلا چیز ضایعیه. بگذریم
به مامان سپرده بودم نه از معیار نه از مهریه هیچ حرفی نزنه و بگه دخترم خودش با پسرتون صحبت میکنه این به اونا مربوطه. طرف که اینو شنیده بود گفته بود واااا من مادرشم من باید بدونم.
بعد گفته بود ما ١۴تا سکه بیشتر مهر نمیکنیما (😐 حالا اون زمان من با مامانم کلی بحث داشتم که مهریه نمیخوام مامانم اینو کرد چوب تو سر من که انگار دخترمو گذاشتم رو طبق بدم بهشون که میگه فلان قدر بیشتر مهر نمیکنیم. این پسرا لیاقت دارن تو بخوای مهر نگیری؟ منم میگفتم بابا من که میخوام مهر نگیرم حتما میخوام عاقلانه انتخاب کنم دیگه، خلاصه دردسر شده بود تا مدتها😂)
بعد مادر من پرسیده بود از اقا پسرتون تعریف کنید. (اینجاش خوبه😏) گفته بوده پسر من خادم حضرت عباسه. ما کلی دوست داریم تو عراق همه از خداشونه دخترشونو بدن به پسرای من، پسرام مدافع حرم بودن تو سامرا اونجا به من میگن ام اسد🤐 (خب بقیهش؟) مامان میپرسه که خب شغلشون چیه تحصیلات اینا؟ و مامانِ سوسکه که داشته حسابی قربون صدقه فرزند دلبندش میرفته گفته تا سوم دبیرستان خوند از درس خوشش نمیومد ول کرد. (باشه ما به ازاش چی کار کرد؟ فن یاد گرفت؟) کارم فعلا بیکاره هنوز تصمیم نگرفته وارد چه کاری بشه (😳 بابا لامصب پسر ٢۵ساله هنوز تصمیم نگرفته وارد چه کاری بشه بعد تو با چه اعتماد بنفسی براش اومدی خواستگاری؟) مامان منم از اونجا که ادم صبوریه نزده تو دهن طرف که پسر من از ١٠ سالگی کار کرده و الان همسن پسر بیخود توعه و اوستاکار امدیاف و فقط گفته دختر من دانشجوعه دستشم سالهاس تو جیب خودشه موقعیت اجتماعی خیلی خوبیم داره من فکر نمیکنم اصلا مناسب هم باشن و بهش بگم حتی فکر کنه در این باره. هیچی طرف رفت و گفت من تماس میگیرم برای جواب🤦🏻♀
چه جوابی بدم لامصب رو چی پسر یهلاقبات دقیقا باید حساب کنم؟ خادم حضرت عباسه خودتونم ماه به ماه تو عراق سر مردم خراب میشید چرا انقدر گستاخی واقعا واسه همچین ادمی میری خواستگاری و منتم میذاری😂
تازه خونه ما دورش پر زمین کشاورزیه اسنپ از مسیر اصلی نیاورده بوده اومده نه گذاشته نه برداشته گفته شما اینجا تو مضیقه نیستید؟ 😳
#خواستگاران
ما برگشتیم ایرانو برای مامان تعریف کردیم و زهرا پرسید مامان خانومه زنگ نزد مامانم گفت نه والا. هیچی گذشت و ما فراموش کرده بودیم که دو روز قبل ماه رمضون زنگ زد که بیاد. از اونجایی که من از این سنت که اول مادره میره ورانداز میکنه دخترو بعد اگه خوشش اومد پسره رو میاره بدم میاد با زهرا شیفت کاری برداشتیم و پیچیدیم. حالا مامان من کلی تدارک پذیرایی دیده بود، خانوم روز قبل ماه رمضون تشریف آورد، پیشواز رفتن که بخوره تو سر من، دست خالی یه بسته شکلات نخریده بوده🤦🏻♀ بابا داری میری دختر ببینی مثلا😑
من خودم خونه دوستم که دیگه بارها و بارها رفتم و موندم، رفتنی پولم نداشته باشم لاقل دوتا آلوچه میخرم میبرم و دست خالی رفتن فکر نمیکنم فقط برای ما ترکا بد باشه، کلا چیز ضایعیه. بگذریم
به مامان سپرده بودم نه از معیار نه از مهریه هیچ حرفی نزنه و بگه دخترم خودش با پسرتون صحبت میکنه این به اونا مربوطه. طرف که اینو شنیده بود گفته بود واااا من مادرشم من باید بدونم.
بعد گفته بود ما ١۴تا سکه بیشتر مهر نمیکنیما (😐 حالا اون زمان من با مامانم کلی بحث داشتم که مهریه نمیخوام مامانم اینو کرد چوب تو سر من که انگار دخترمو گذاشتم رو طبق بدم بهشون که میگه فلان قدر بیشتر مهر نمیکنیم. این پسرا لیاقت دارن تو بخوای مهر نگیری؟ منم میگفتم بابا من که میخوام مهر نگیرم حتما میخوام عاقلانه انتخاب کنم دیگه، خلاصه دردسر شده بود تا مدتها😂)
بعد مادر من پرسیده بود از اقا پسرتون تعریف کنید. (اینجاش خوبه😏) گفته بوده پسر من خادم حضرت عباسه. ما کلی دوست داریم تو عراق همه از خداشونه دخترشونو بدن به پسرای من، پسرام مدافع حرم بودن تو سامرا اونجا به من میگن ام اسد🤐 (خب بقیهش؟) مامان میپرسه که خب شغلشون چیه تحصیلات اینا؟ و مامانِ سوسکه که داشته حسابی قربون صدقه فرزند دلبندش میرفته گفته تا سوم دبیرستان خوند از درس خوشش نمیومد ول کرد. (باشه ما به ازاش چی کار کرد؟ فن یاد گرفت؟) کارم فعلا بیکاره هنوز تصمیم نگرفته وارد چه کاری بشه (😳 بابا لامصب پسر ٢۵ساله هنوز تصمیم نگرفته وارد چه کاری بشه بعد تو با چه اعتماد بنفسی براش اومدی خواستگاری؟) مامان منم از اونجا که ادم صبوریه نزده تو دهن طرف که پسر من از ١٠ سالگی کار کرده و الان همسن پسر بیخود توعه و اوستاکار امدیاف و فقط گفته دختر من دانشجوعه دستشم سالهاس تو جیب خودشه موقعیت اجتماعی خیلی خوبیم داره من فکر نمیکنم اصلا مناسب هم باشن و بهش بگم حتی فکر کنه در این باره. هیچی طرف رفت و گفت من تماس میگیرم برای جواب🤦🏻♀
چه جوابی بدم لامصب رو چی پسر یهلاقبات دقیقا باید حساب کنم؟ خادم حضرت عباسه خودتونم ماه به ماه تو عراق سر مردم خراب میشید چرا انقدر گستاخی واقعا واسه همچین ادمی میری خواستگاری و منتم میذاری😂
تازه خونه ما دورش پر زمین کشاورزیه اسنپ از مسیر اصلی نیاورده بوده اومده نه گذاشته نه برداشته گفته شما اینجا تو مضیقه نیستید؟ 😳
#خواستگاران
بچهها اگه دوستم فاطمه از خواستگاراش برام تعریف نمیکرد باور نمیکردم که بجز من برای بقیه هم ازین موارد پیش میاد. برای اون بمراتب بدتر بود.
اصلا برام اعتمادبنفس این ادما باور کردنی نیست!
داداش من خیلی بداخلاقه، والا ما و مامانم به داداشم گفتیم تا اخلاقت خوب نشه برات هیچجا خواستگاری نمیریم! مردم چطور میتونن؟ 😂
اصلا برام اعتمادبنفس این ادما باور کردنی نیست!
داداش من خیلی بداخلاقه، والا ما و مامانم به داداشم گفتیم تا اخلاقت خوب نشه برات هیچجا خواستگاری نمیریم! مردم چطور میتونن؟ 😂