🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
والا ما یه خواهری داریم سه ساله تولدش پولم تموم میشه کادوشو میپیچونم. خوبه والا اسمش که زهراس. تولدشم سال به سال تو یه عیدی تولدی روز مبارکی میفته،امسالم با تولد جدمون یکی شده. خواهرشم که منم. دیگه از خدا چی می‌خواد یه نفر؟ 😏
لازم به ذکر است ٢٠ سالی که من بیاد دارم به همین منوال گذشته و از این به بعدم به حول و قوه الهی بهمین ترتیب سپری می‌شود. اصلا زهرا کِرمِ وجودمو برمی‌انگیزه😌
چقدر منه این لامصب با اون دوییدنش😎❤️
ولی فقط دوتا خواهر میتونن همو به قصد کشت بزنن و دو دیقه بعد از خنده ولو شن تو بغل هم.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
کاظمین یجوراییم خونه ماس بخدا وقتی میریم پیش جدمون حضرت کاظم حس میکنیم بالاخره یجا هس خودمونی‌تر باشیم... نزدیک ضریح نشسته بودم همه رو بلند کردن که بشورن همه جارو... آخ زنای عرب با لباسای خادمی صلوات گویان همینکه این سطلای ابو میریختن کف حرم و همه جا برق میزد…
نشسته بودم رو این تخته سبزپوشا که خادما روش وایمیسن و نگاه میکردم. یه خانوم مسن عربی اومد و پرسید عراقی؟ سرمو تکون دادم که نه! پرسید لبنانی؟ بازم سرمو تکون دادم نه و اینبار گفتم تا تمام کشورای عربیو نپرسیده خودم بگم ایرانی. لبخند زد و به فارسی گفت خوش اومدی. سواد داری مامان جان؟ لبخند با تعجبی زدم و گفتم بله. گفت رو این تیکه کاغذ این اسمایی که میگمو بنویس خیر ببینی. گفتم شما چقدر خوب فارسی صحبت میکنید، عرب اهوازید؟ گفت نه مامان من عراقیم از جوونی ایران زندگی میکنم بچه‌هامم بجز دوتاشون ایران بدنیا اومدن. تهران زندگی میکرد. گفتم خدا حفظتون کنه. اسم بچه هاشو گفت؛ آیه، اسما، عماد، فارِس، اونیکیو یادم نیست. گفتم میخواید چیکار مادر؟ با عجز گفت میخوام بندازم تو ضریح، موسی‌بن‌جعفر کمکشون کنه، خیلی مشکل دارن. امام مشکلاشونو حل کنه من دیگه خسته شدم از بس دعا کردم اسمارو میندازم تو ضریح و میرم. خودش میدونه....
خداحافظی کرد و سرمو بوسید و رفت و من موندم و نگاه خیره به ضریح و یه خودت میدونی بزرگ تو دلم که هیچوقت نگفتم.
تا اولین باری که دعا کنم برم کربلا،
همیشه دعاهام منتهی میشد به اینکه
خدایا خودت میدونی.
دعای بچگی خیلیامون...
چرا به ما دعا کردن یاد ندادن؟
تو عراق با اینکه الان عربیو در حدی میدونم که منظورمو دست و پا شکسته برسونم ولی شبیه لالا رفتار میکنم. احساس میکنم بهشون برمیخوره ما انقدر ضایع عربی حرف میزنیم🤦🏻‍♀
اعتماد بنفسم هم اندازه اینا نیست که فقط لا بلدن و همونو هی بکار میبرن😂
چقدر دلم تنگ اربعین و تعامل با عراقیاس.
حتی اونایی هم که بوضوح از ما خوششون نمیومد بهمون احترام میذاشتن! اونجا فرد مطرح نبود، شأنیت مطرح بود، کافی بود زائر حسین باشی. بقیه چیزا مهم نبودن...
نیمه شعبان یکی از رفقامون اصرار داشت با عراقیا ترکی حرف بزنه. ما از دستش نقش زمین بودیم دیگه. هرچی میگفتن به ترکی جواب میداد و میگفت چطور شماها فارسی جواب میدین من ترکی نگم؟
آخرم مزد این پاسداشت زبان مادریشو گرفت، یجا کارمون به یه راننده‌ی بیلمز گیر کرد، این عربی حرف میزد و سر ما داد میکشید نصف حرفاشو نمیفهمیدیم نصف دیگه‌شم که میفهمیدیم نمیتونستیم جواب بدیم، اخر گفت اینجا کسی ترک نیست؟ من که نمیدونستم بخندم یا جدی باشم😂 کرد و ترکِ اربیلِ عراق بود اصلا برگام ریخته بودن. خلاصه این شروع کرد داشت یارو رو ترکی ترکی درسته قورت میداد. پسره کم اورد اخر همینجوری به این دوست ما نگاه میکردم مام غش کرده بودیم. فکر کنم با خودش گفت کاش عربی ادامه میدادم اینا حالیشون نبود😂
خلاصه امان از خاطرات
دعا کنید سال دیگه این مرض کوفتی نباشه چیز دیگه‌ایم تو دنیا پخش نکنن باهم نیمه شعبان بریم پیاده‌روی، طریق یه حال و هوای دیگه‌ای داره :)
خوشا به حالِ خیالی...🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷
من اینجا برای چله هرروز یک سلام به حضرت میذارم به نیت رفع مشکلات اخلاقی همه‌مون و آماده شدن روح و دلمون برای ورود به ماه عزای سیدالشهداء و اجازه و رزق اشک از حضرت صدیقه سلام‌اللّه‌علیها.🍃
روز سی‌ام
سلام بدیم به سیدالشهداء 🍃

اَلسَّلامُ عَلَيک يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتى‏ حَلَّتْ بِفِنآئِک عَلَيکم مِنّى‏ سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى‏ لِزِيارَتِکمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ اَوْلادِ الْحُسَينِ
وَ عَلى‏ اَصْحابِ الْحُسَين
یعنی واقعا ده روز دیگه؟
🔻پیتـوســ 🇮🇷
یعنی واقعا ده روز دیگه؟
تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا
چون که ز هم بشد جهان از بت با نقاب ما

مولانا 🍃
[بر من به چشم کشتهٔ عشقت نظر کن]
اولین کاری که بفکر هیئت‌دارا میرسه،
حذف قسمت بانوانه :)
عزاداریتون بسیار قبول.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[غبطه آن است كه آرزو كنى آنچه ديگرى دارد، داشته باشى بدون اينكه آرزوى نابودى نعمت ديگرى را داشته باشى.]
امام صادق عليه‌السلام:
إِنَّ المُؤمِنَ يَغبِطُ وَ لايَحسُدُ
وَ المُنافِقُ يَحسُدُ وَ لايَغبِطُ
مؤمن غبطه مى‌خورد و حسادت نمى‌ورزد،
منافق حسادت مى‌ورزد و غبطه نمى‌خورد.
كافى، ج٢، ص٣٠٧
#حسین_من
چهارم. دل تو دلم نبود. از هیچکس خداحافظی نکردم. فقط سرور میدونست کی میرم. همین شد مائده که فهمید خیلی دلگیر شد، بهش گفتم به عباس قسم انقدر بین زمین و آسمون نگهم داشتن که تا وقتی دستم به ضریح نخورد باور نکردم اومدم. راستشم همین بود. خمار خمار بودم. همه مدت تو نجف. همه چی برام عجیب بود. نمیفهمیدم نجف یعنی چی. چشم انتظار کربلا بودم. تا همین پارسالم باز نفهمیدم نجف کجاس و زیارت پدر یعنی چی! رسیدیم کربلا، آقای رضایی گفت وقتی اتوبوس میپیچه، سمت راستو نگاه کنید گنبد معلومه، رو همون پل معروف... قلبم عین یه نوزاد میزد. همه سرامونو اورده بودیم بالا. پیچید، صدای گریه کل اتوبوسو برداشت. تازه دوماد کاروان که با خانومش برای ماه عسل اومده بودن میزد تو سرش. قلبمو گرفته بودم و زار میزدم و صدام در نمیومد بگم سلام. همه چی خیلی تار بود خیلی گنگ بود. من فقط نور میدیدم ولی حتی اشک چشمامو پاک نمیکردم که واضح ببینم. حتی پلک نمیزدم که نکنه از دست بدم. تا هتل همه گریه میکردن و اقای رضایی "قدم قدم سیب‌سرخی" گذاشته بود. بهمون گفته بود این زنگ کاروانه وقتی میشنوید یعنی کاروان داره میره جاهای مختلف، جا نمونید. هنوزم که هنوزه با این نوا یاد اربعین که نه، یاد اولین زیارت میفتیم. قرار بود ساعت ۱٠ شب حرکت کنیم سمت حرم. یه جا بند نمیشدم. هی ساعتو میپاییدم. هی مرور میکردم چی باید بگم. چه میدونستم لال میشم؟ گفته بودن هرکی اولین بارش باشه هرچی از حضرت عباس بخواد مستجابه، همینطورم شد برای هرکی هرچی خواستم آنی گرفت.
کاروان پیر و مسن زیاد داشت. ما میخواستیم بدوییم سمت حرم ولی باید آهسته میرفتیم. بلدم نبودیم. کوچه ها آسفالت نبود. آروم میرفتیم. سر کوچه حاج آقای کاروان ایستاد و گفت الان میپیچیم سمت راست و گنبد آقا ابالفضل العباس نمایان میشه. مارو دعا کنید. این همون لحظه‌ای بود که من بارها و بارها تو خیالم ساخته و زندگی کرده بودم. جلوم چندردیف پیرمرد و پیرزن بود. انگار بگن هنوز زوده یکم دیگه بسوز.
دیدمش. زیبا بود. زیباتر از هر چیزی تو دنیا. زیبا تر از همه‌ی عکسایی که باهاشون روز شب میکردم. درخشان. پر ابهت که اگه کسی نمیگفت این حرم کیه و هیچ جا ننوشته بودن، از ابهتش میشد فهمید این حرم فقط میتونه واسه یه نفر باشه. و زیبا و زیبا و زیبا. بغض کهنه‌ی دلِ سوخته‌م دریا شد. نگاهش کردم. زبونم بند اومده بود. من هنوز از نگاه کردنش سیر نشده بودم که دستمو کشیدن. کاروان بعد عرض ادب و اذن شرفیابی میرفت که امامو زیارت کنه. من اما چشمم به پشت سرم بود. وسط راه بند دلم پاره شد. طاقت نیاوردم دوییدم سمت حرم عباس. همه عمر این عباس بود که دل منو گرم کرده بود. حالا منو کجا میبردن؟ چه میفهمیدم ادب یعنی چی؟
وسط بین‌الحرمین خوردم زمین. مامان رسید به دادم. فریاد میکشیدم عباس من قربونت برم بالاخره منو راه دادی. میبینی منو؟ میبینی منو؟ زنای عرب دست میکشیدن رو سرم و رد میشدن. مامان بلندم کرد و گفت ببین عباستم دوست نداره اول بری زیارت خودش وقتی امام حسین اینجاست. بردم سمت حرم ولی من دلم یجای دیگه بود...
رسیدیم به ورودی شش گوشه. چی بگم از اون لحظه؟ اصلا کسی میتونه بگه؟ سجده شکر کردم. دست به دیوارای کاذب گرفتم و نزدیک شدم. سرم بالا بود. سه قدم، دو قدم، یه قدم. و حالا زیر قبه بودم. وقتش بود. مو به مو حاجتای بقیه رو گفتم. خونده بودم زیر قبه امام حسین دعا مستجابه. حواسم جمع بود چیزی از قلم نیفته که خوردم به ضریح. تمام تنم سوخت. یه قدم اومدم عقب. اعتراض زائرایی که میخواستن طولانی مدت ضریحو بغل کنن بلند شد. دستمو گذاشتم رو ضریح. لمسش کردم. نازش کردم. باورم شد رسیدم. همه چی واقعی بود. رفتم جلو. آروم بوسیدمش انگار اگه آروم نباشه شبکه‌های ضریح از هم میپاچن. قلبم تیر کشید، بغضم ترکید و جوری که فقط خودش بشنوه گفتم حسین...