میبندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بیتابی
دمساز باش با غم او، دمساز
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بیتابی
دمساز باش با غم او، دمساز
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ای آرزوی تشنه به گرد او بیهوده تار عمر چه میبندی؟ روزی رسد که خسته و وامانده بر این تلاش بیهوده میخندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
أَللَّهُمَّ
لا تَفْتِنِّی بِالْقُنُوطِ مِنْ إِنْصَافِکَ
خدایا!
مرا به ناامیدی از انصافِ خودت میازمای
لا تَفْتِنِّی بِالْقُنُوطِ مِنْ إِنْصَافِکَ
خدایا!
مرا به ناامیدی از انصافِ خودت میازمای
آنلاین شدم بنویسم
جام اندوهو سرکشیدم
و منتظرم ببینم چقدر زمان میبره
تا دیو ناامیدی تماما روحمو ببلعه
گفتم اول صحیفه مو بخونم عقب نیفته
خوندم
این فراز توش بود
همون لحظه زهرا اومد خبر مرگ همکار سابقمو داد
مرد سیگاری بود
ولی بسیار بی اندازه مهربون و مودب
اشک به چشمم اومد
فهمیدم هنوز امیدی به رهایی از بند غم دارم...
جام اندوهو سرکشیدم
و منتظرم ببینم چقدر زمان میبره
تا دیو ناامیدی تماما روحمو ببلعه
گفتم اول صحیفه مو بخونم عقب نیفته
خوندم
این فراز توش بود
همون لحظه زهرا اومد خبر مرگ همکار سابقمو داد
مرد سیگاری بود
ولی بسیار بی اندازه مهربون و مودب
اشک به چشمم اومد
فهمیدم هنوز امیدی به رهایی از بند غم دارم...
دیشب کتاب درانتظاربربرها رو تموم کردم
کتاب خوبی بود
اخرش فهمیدم چقدر از توحش های مدنی مآبانه بیزارم
بله!
تمدنگریزی هم به شهرگریزی م اضافه شد.
کتاب خوبی بود
اخرش فهمیدم چقدر از توحش های مدنی مآبانه بیزارم
بله!
تمدنگریزی هم به شهرگریزی م اضافه شد.
دلم بچگیهامو میخواد
که با "شبِ تاره" ی محمود کریمی
ماتم میگرفتم و همه چی تار و اشکی میشد...
که با "شبِ تاره" ی محمود کریمی
ماتم میگرفتم و همه چی تار و اشکی میشد...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
حسین💔
تو از زمان تولد درون من بودی
وگرنه عشق که اینقدر اتفاقی نیست!
وگرنه عشق که اینقدر اتفاقی نیست!
تو فیلم هابیت
اونجا که کیلی (اون کوتولههه) میمیره و تاوریل که یه اِلفِ قدبلنده بالاسرش اشک میریزه
پادشاه الفا میرسه
تاوریل میگه اگه عشق اینه ازم بگیرش نمیخوامش
پادشاه نگاهش میکنه
تاوریل با اشک میگه چرا اینقدر دردناکه
پادشاه میگه چون واقعیه...
اونجا که کیلی (اون کوتولههه) میمیره و تاوریل که یه اِلفِ قدبلنده بالاسرش اشک میریزه
پادشاه الفا میرسه
تاوریل میگه اگه عشق اینه ازم بگیرش نمیخوامش
پادشاه نگاهش میکنه
تاوریل با اشک میگه چرا اینقدر دردناکه
پادشاه میگه چون واقعیه...