🔻پیتـوســ 🇮🇷
دلم برا آقاجونم تنگ شده دلم اشک بالای قبرشو میخواد برای کسی که ندیدمش و میبینتم
بفرما
اشکم روون شد
منتظر یه تقه
اشکم روون شد
منتظر یه تقه
میبندم این دو چشم پرآتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
میبندم این دو چشم پرآتش را
تا بگذرم ز وادی رسوائی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو میکنم به خلوت و تنهائی
تا بگذرم ز وادی رسوائی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو میکنم به خلوت و تنهائی
ای رهروان خسته چه میجوئید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده میدوید به دنبالش
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده میدوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با نالههای شوق بیامیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
با نالههای شوق بیامیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
از ساغر لبان فریبائی
مستانه سرگذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبائی
از ساغر لبان فریبائی
مستانه سرگذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبائی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه میبندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده میخندی
بیهوده تار عمر چه میبندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده میخندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعلههای حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
با شعلههای حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
میبندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بیتابی
دمساز باش با غم او، دمساز
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بیتابی
دمساز باش با غم او، دمساز
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ای آرزوی تشنه به گرد او بیهوده تار عمر چه میبندی؟ روزی رسد که خسته و وامانده بر این تلاش بیهوده میخندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
بر این تلاش بیهوده میخندی
أَللَّهُمَّ
لا تَفْتِنِّی بِالْقُنُوطِ مِنْ إِنْصَافِکَ
خدایا!
مرا به ناامیدی از انصافِ خودت میازمای
لا تَفْتِنِّی بِالْقُنُوطِ مِنْ إِنْصَافِکَ
خدایا!
مرا به ناامیدی از انصافِ خودت میازمای
آنلاین شدم بنویسم
جام اندوهو سرکشیدم
و منتظرم ببینم چقدر زمان میبره
تا دیو ناامیدی تماما روحمو ببلعه
گفتم اول صحیفه مو بخونم عقب نیفته
خوندم
این فراز توش بود
همون لحظه زهرا اومد خبر مرگ همکار سابقمو داد
مرد سیگاری بود
ولی بسیار بی اندازه مهربون و مودب
اشک به چشمم اومد
فهمیدم هنوز امیدی به رهایی از بند غم دارم...
جام اندوهو سرکشیدم
و منتظرم ببینم چقدر زمان میبره
تا دیو ناامیدی تماما روحمو ببلعه
گفتم اول صحیفه مو بخونم عقب نیفته
خوندم
این فراز توش بود
همون لحظه زهرا اومد خبر مرگ همکار سابقمو داد
مرد سیگاری بود
ولی بسیار بی اندازه مهربون و مودب
اشک به چشمم اومد
فهمیدم هنوز امیدی به رهایی از بند غم دارم...
دیشب کتاب درانتظاربربرها رو تموم کردم
کتاب خوبی بود
اخرش فهمیدم چقدر از توحش های مدنی مآبانه بیزارم
بله!
تمدنگریزی هم به شهرگریزی م اضافه شد.
کتاب خوبی بود
اخرش فهمیدم چقدر از توحش های مدنی مآبانه بیزارم
بله!
تمدنگریزی هم به شهرگریزی م اضافه شد.