وقتی داشتم چیزایی که دوست داشتم دربارهشون حرف بزنمو لیست میکردم خاطرات مدرسهم جلو چشمم بود. یکی از پررنگترین قسمتهای دوران مدرسه غیر از آتیش سوزوندنا و خوش بودنا، معلمام بودن. همون موقع براش یه هشتگ ساختم که تو اینستا باهاش چندتا از معلمامو روایت کنم؛ #در_ستایش_معلم
حالا الان از اینکه نفرینِ دعاگونهی معلمام برآورده شده و نیمچه معلمم و چقدر معلمی قشنگه نمیگم
این چندروز که #آیلاند گفتن خانم معلمی سوژه صغیر و کبیر شده و از اونطرف خیلی این سوژه کردنو سرزنش کردن... باز یاد دنیای معلما افتادم و خب دلم میخواد این هشتگ محبوبمو شروع کنم.
@apithoos 🍃
حالا الان از اینکه نفرینِ دعاگونهی معلمام برآورده شده و نیمچه معلمم و چقدر معلمی قشنگه نمیگم
این چندروز که #آیلاند گفتن خانم معلمی سوژه صغیر و کبیر شده و از اونطرف خیلی این سوژه کردنو سرزنش کردن... باز یاد دنیای معلما افتادم و خب دلم میخواد این هشتگ محبوبمو شروع کنم.
@apithoos 🍃
#در_ستایش_معلم
روایت اول
خانم سعیدی
کلاس بندیا انجام شده بودن. همه منتظر اعلام، دعا میکردن بیفتن کلاس خانم سعیدی. میمیک صورتش جدی و اخمو بود و در عین حال مهربون. من ازش میترسیدم از همون کلاس چهارمی که دعا کردم سال بعد تو کلاسش نباشم. روز اول سر صف صبحگاه بعد خوشامدگویی از کلاس اول شروع کردن به خوندن اسامی تا رسید به کلاس پنجم. پنجِ یک بره سر کلاسش پنجِ دو بره سر کلاسش. اسمم نبود. دلهره گرفتم. پنجِ سه اسماتونو میخونم برید سر کلاس. کم پیش میومد کلاسی معلمش عوض شه. همینجور اسمارو به ترتیب حروف الفبا خوند تا رسید به میم. چشمامو فشار میدادم. زهره موسوی! بله کلاس پنجِ سه. رفتم سر کلاس نشستم ردیف سوم کنار پنجره چون قدم بلند بود و برای اینکه نرم ته کلاس خودم میرفتم تو حاشیه میشستم.
خانم سعیدی وارد کلاس شد. ست سرمهای تنش بود. لبخند داشت. باور کردنی نبود. سلام علیک کرد و اسمارو خوند و بلند شدیم که بشناسمون. اسممو صدا کرد. بلند شدم. نخورده بودم خداروشکر.
گذشت و رفته رفته دلم باهاش صاف شد و مهر و مهربونیش هردو باهم بدلم نشست. دیدم فقط صورتش اخموعه و دلش عین ایینهست.
هیچوقت حوصله صبحگاه نداشتم و همیشه میخواستم یجوری بپیچونم ولی داد از ناظما که یه مورچهام از جلو چششون رد نمیشد چه برسه به من.
اون سال با محدثه همکلاسی بودم و باهم صمیمی بودیم. تصمیم خبیثانهای گرفتیم. رفتیم پیش خانم سعیدی و ازش اجازه گرفتیم که اول هرهفته یه سورهی کوتاه قرانو رو تخته بنویسیم که هر صبح همه از رو بخونیم و اخر هفته روشو بپوشونیم و از حفظ بخونیم و اگه حفظ شدیم بریم سورهی بعدی. خداببخشمون با اون نیتمون! قبول کرد و از شنبه با هماهنگی ناظم صبحگاهو پیچوندیم و رفتیم از کوتاه ترین سوره قرآن شروع کردیم؛ من با گچ سفید مینوشتم و محدثه با زرد یا نارنجی اعراب گذاریش میکرد. دو خط شد رو تخته. اومد تو و همه باهم خوندیم. اون روز زنگ اول ریاضی داشتیم و به تخته احتیاج بود. یه نگاه به ایههای روتخته کرد و گفت اینجوری که نمیشه زحمت میکشین باز من باید پاکش کنم باز از اول بنویسین. ما استرس گرفتیم که نکنه کنسل کنه برنامه رو ماهم مجبور شیم بریم صبحگاه. فکر میکنید چیکار کرد؟
تخته رو پاک کرد یه گچ قرمز برداشت و از وسط تخته یه خط پررنگ عمودی کشید و تخته رو به دوقسمت مساوی تقسیم کرد. ما هاج و واج نگاه میکردیم که گفت از این به بعد سمت راست برای درس خدا سمت چپ برای درس من. ما اونموقع خوشحال شدیم ولی بعدا از خجالت اب شدیم برای دغلبازی بچگانهمون. از فردا ما تو سمت راست تخته سبزی که میگفتن سیاه قران مینوشتیم و صبحای بعدش به بهونه ترمیم باز صبحگاهو میپیچوندیم و قبل شروع کلاس همه ایستاده از رو تخته میخوندیم و آخر هفتهها دوتایی چندتا موکت یک در یک که برای زیارت عاشوراهای همگانی محرم به تعداد کلاس به نماینده داده بودن تا رو زمین نشینیم، میگرفتیم روی نوشتهها و از حفظ میخوندیم و دست میزدیم و میرفتیم هفتهی جدید و سورهی جدید. کم کم سورهها بلندتر شدن و ازش اجازه گرفتیم و یکم دیگه از سهم درس خودشو برای درس خدا گرفتیم. تا اخر سال خانم سعیدی تو همون پنجرهی کوچیک درس میداد و ما هرروز بیشتر عاشقش میشدیم طوری که وقتی همسرش همون سال به رحمت خدارفت ما همه عزادار شدیم و گریه کردیم.
میدونید! ما فقط میخواستیم صبحگاهای مزخرفو بپیچونیم ولی تا اخر سال همهی بچههای کلاس پنجِ سهی شاگرد خانم سعیدی، کل جزء سی قرآنو حفظ شده بودیم...
روزی که میخواستیم برای همیشه از دبستان خداحافظی کنیم بغلش کردم و زار زدم. اون بهترین معلم دبستان بود و مارو نمک گیر مهربونی و معرفتش کرده بود.
دلتنگشم و امیدوارم زنده باشه ❤️
@apithoos 🍃
روایت اول
خانم سعیدی
کلاس بندیا انجام شده بودن. همه منتظر اعلام، دعا میکردن بیفتن کلاس خانم سعیدی. میمیک صورتش جدی و اخمو بود و در عین حال مهربون. من ازش میترسیدم از همون کلاس چهارمی که دعا کردم سال بعد تو کلاسش نباشم. روز اول سر صف صبحگاه بعد خوشامدگویی از کلاس اول شروع کردن به خوندن اسامی تا رسید به کلاس پنجم. پنجِ یک بره سر کلاسش پنجِ دو بره سر کلاسش. اسمم نبود. دلهره گرفتم. پنجِ سه اسماتونو میخونم برید سر کلاس. کم پیش میومد کلاسی معلمش عوض شه. همینجور اسمارو به ترتیب حروف الفبا خوند تا رسید به میم. چشمامو فشار میدادم. زهره موسوی! بله کلاس پنجِ سه. رفتم سر کلاس نشستم ردیف سوم کنار پنجره چون قدم بلند بود و برای اینکه نرم ته کلاس خودم میرفتم تو حاشیه میشستم.
خانم سعیدی وارد کلاس شد. ست سرمهای تنش بود. لبخند داشت. باور کردنی نبود. سلام علیک کرد و اسمارو خوند و بلند شدیم که بشناسمون. اسممو صدا کرد. بلند شدم. نخورده بودم خداروشکر.
گذشت و رفته رفته دلم باهاش صاف شد و مهر و مهربونیش هردو باهم بدلم نشست. دیدم فقط صورتش اخموعه و دلش عین ایینهست.
هیچوقت حوصله صبحگاه نداشتم و همیشه میخواستم یجوری بپیچونم ولی داد از ناظما که یه مورچهام از جلو چششون رد نمیشد چه برسه به من.
اون سال با محدثه همکلاسی بودم و باهم صمیمی بودیم. تصمیم خبیثانهای گرفتیم. رفتیم پیش خانم سعیدی و ازش اجازه گرفتیم که اول هرهفته یه سورهی کوتاه قرانو رو تخته بنویسیم که هر صبح همه از رو بخونیم و اخر هفته روشو بپوشونیم و از حفظ بخونیم و اگه حفظ شدیم بریم سورهی بعدی. خداببخشمون با اون نیتمون! قبول کرد و از شنبه با هماهنگی ناظم صبحگاهو پیچوندیم و رفتیم از کوتاه ترین سوره قرآن شروع کردیم؛ من با گچ سفید مینوشتم و محدثه با زرد یا نارنجی اعراب گذاریش میکرد. دو خط شد رو تخته. اومد تو و همه باهم خوندیم. اون روز زنگ اول ریاضی داشتیم و به تخته احتیاج بود. یه نگاه به ایههای روتخته کرد و گفت اینجوری که نمیشه زحمت میکشین باز من باید پاکش کنم باز از اول بنویسین. ما استرس گرفتیم که نکنه کنسل کنه برنامه رو ماهم مجبور شیم بریم صبحگاه. فکر میکنید چیکار کرد؟
تخته رو پاک کرد یه گچ قرمز برداشت و از وسط تخته یه خط پررنگ عمودی کشید و تخته رو به دوقسمت مساوی تقسیم کرد. ما هاج و واج نگاه میکردیم که گفت از این به بعد سمت راست برای درس خدا سمت چپ برای درس من. ما اونموقع خوشحال شدیم ولی بعدا از خجالت اب شدیم برای دغلبازی بچگانهمون. از فردا ما تو سمت راست تخته سبزی که میگفتن سیاه قران مینوشتیم و صبحای بعدش به بهونه ترمیم باز صبحگاهو میپیچوندیم و قبل شروع کلاس همه ایستاده از رو تخته میخوندیم و آخر هفتهها دوتایی چندتا موکت یک در یک که برای زیارت عاشوراهای همگانی محرم به تعداد کلاس به نماینده داده بودن تا رو زمین نشینیم، میگرفتیم روی نوشتهها و از حفظ میخوندیم و دست میزدیم و میرفتیم هفتهی جدید و سورهی جدید. کم کم سورهها بلندتر شدن و ازش اجازه گرفتیم و یکم دیگه از سهم درس خودشو برای درس خدا گرفتیم. تا اخر سال خانم سعیدی تو همون پنجرهی کوچیک درس میداد و ما هرروز بیشتر عاشقش میشدیم طوری که وقتی همسرش همون سال به رحمت خدارفت ما همه عزادار شدیم و گریه کردیم.
میدونید! ما فقط میخواستیم صبحگاهای مزخرفو بپیچونیم ولی تا اخر سال همهی بچههای کلاس پنجِ سهی شاگرد خانم سعیدی، کل جزء سی قرآنو حفظ شده بودیم...
روزی که میخواستیم برای همیشه از دبستان خداحافظی کنیم بغلش کردم و زار زدم. اون بهترین معلم دبستان بود و مارو نمک گیر مهربونی و معرفتش کرده بود.
دلتنگشم و امیدوارم زنده باشه ❤️
@apithoos 🍃
تو کتابِ کآشوب یه روایت داره
درباره دیوونه ها تو مجالس روضه
"دیوانهها در پاییز"
برید بخونید
احساس حسرت میکنم
درباره دیوونه ها تو مجالس روضه
"دیوانهها در پاییز"
برید بخونید
احساس حسرت میکنم
ولی از وقتی مرتب حافظخوانی دارم
فهمیدم که مسئولین برای اوردن شعرای حافظ تو کتابای درسی
از اول دیوان شروع کردن و شعرارو چپوندن لای درسا
غزل بیستم به بعد دیگه غریبه اگه خودت اهل شعر نباشی🚶🏻♀
فهمیدم که مسئولین برای اوردن شعرای حافظ تو کتابای درسی
از اول دیوان شروع کردن و شعرارو چپوندن لای درسا
غزل بیستم به بعد دیگه غریبه اگه خودت اهل شعر نباشی🚶🏻♀
نفَس آدمها
سر به سر افسرده است.
روزگاریست در این گوشهٔ پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد.
میکنم هر چه تلاش،
او به من میخندد.
#سهراب_سپهری 💙
سر به سر افسرده است.
روزگاریست در این گوشهٔ پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد.
میکنم هر چه تلاش،
او به من میخندد.
#سهراب_سپهری 💙
امشب دعای دوازدهم صحیفه حضرت سجادو بلند برای زهرا میخوندم
فراز به فراز با معنی
از یجا به بعدش با صدای بغضی که بیزارم ازش ادامه دادم
ازون حالتا که کاش تنها بودم تا بلندبلند گریه کنم
ازون حالتا که تا تموم شدنش از خجالت اب میشی
فراز به فراز با معنی
از یجا به بعدش با صدای بغضی که بیزارم ازش ادامه دادم
ازون حالتا که کاش تنها بودم تا بلندبلند گریه کنم
ازون حالتا که تا تموم شدنش از خجالت اب میشی
اولش میگه سه خصلتم نمیذاره بیام باهات صحبت کنم ولی یه چیزی منو به اومدن سمتت وادار میکنه...
يَحْدُونِي عَلَى مَسْأَلَتِكَ تَفَضُّلُكَ عَلَى مَنْ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ إِلَيْكَ، وَ وَفَدَ بِحُسْنِ ظَنِّهِ إِلَيْكَ
اما بخشش و نيكي بسيار تو به كسي كه روي به درگاهت آورد و با خوشبيني به سوي تو آيد، مرا به گفتنِ خواستهام بر ميانگيزد