بعض مقامات ایرانو بذاریم سر راهم
دشمن لای پر قو میاره تحویلمون میده
که توروخدا اینو دور نندازید ما بدبخت میشیم
دشمن لای پر قو میاره تحویلمون میده
که توروخدا اینو دور نندازید ما بدبخت میشیم
یچیزیم درباره خورشیدگرفتگی بگم🙄
اولا که نماز آیات بخونید🤓
دوما شاخ بازی درنیارید با چشم غیر مسلح زل بزنید به خورشیدگرفتگی😒
آخرین باری که خورشیدگرفتگی شدید شد من سوم راهنمایی بودم، امتحان نهایی داشتیم
یادمه ظهر بود
منم سرخوش احساس قوی بودن چشم کردم رفتم زل زدم بهش چند دقیقه
فرداش امتحان املاء داشتیم من یازده شدم
برگام ریخت
معلم برگه مو نشون داد گفت معلومه چیکار کردی؟ خودم که نمیدیدم گفت برای هرکلمه سه برابر نقطه گذاشتم و کلی دندونه🤦🏻♀
چون چشمام جایی که نگاه میکردمو نمیدید :)
و تا دوماه اینجوری بودم
اثر خورشیدگرفتگی بود
فلذا از شاخ بازی در مقابل پدیدههای طبیعی بپرهیزید.🌝
اولا که نماز آیات بخونید🤓
دوما شاخ بازی درنیارید با چشم غیر مسلح زل بزنید به خورشیدگرفتگی😒
آخرین باری که خورشیدگرفتگی شدید شد من سوم راهنمایی بودم، امتحان نهایی داشتیم
یادمه ظهر بود
منم سرخوش احساس قوی بودن چشم کردم رفتم زل زدم بهش چند دقیقه
فرداش امتحان املاء داشتیم من یازده شدم
برگام ریخت
معلم برگه مو نشون داد گفت معلومه چیکار کردی؟ خودم که نمیدیدم گفت برای هرکلمه سه برابر نقطه گذاشتم و کلی دندونه🤦🏻♀
چون چشمام جایی که نگاه میکردمو نمیدید :)
و تا دوماه اینجوری بودم
اثر خورشیدگرفتگی بود
فلذا از شاخ بازی در مقابل پدیدههای طبیعی بپرهیزید.🌝
کتاب ماه همراه بچههاست رو چندسال
پیش نصفه خونده بودم
سرگذشت زندگی شهید حاج همت
چندروز پیش برداشتم که با دید انتقادی
بخونم (داشتم رو یه طرح تحول نگارش زندگینامههای شهدا کار میکردم)
الان تمومش کردم و فهمیدم تو طول کتاب
یادم رفته بود برای چی باز خوندمش
عکسای اخرشو با اشک نگاه کردم
یادم اومد چقدر چقدر چقدر دوستش دارم
میخوام بگم هیچوقت واسه همچین کارایی از اون شهیدی که گیرتون انداخته شروع نکنید...
پیش نصفه خونده بودم
سرگذشت زندگی شهید حاج همت
چندروز پیش برداشتم که با دید انتقادی
بخونم (داشتم رو یه طرح تحول نگارش زندگینامههای شهدا کار میکردم)
الان تمومش کردم و فهمیدم تو طول کتاب
یادم رفته بود برای چی باز خوندمش
عکسای اخرشو با اشک نگاه کردم
یادم اومد چقدر چقدر چقدر دوستش دارم
میخوام بگم هیچوقت واسه همچین کارایی از اون شهیدی که گیرتون انداخته شروع نکنید...
أَللَّهُمَّ خَفِّضْ لَهُمَا صَوْتِی.
خدایا! صدایم را در برابرشان فروبکاه.
صحیفهی حضرت سجاد (ع) 🍃
(از دعای آن حضرت برای پدر و مادرش)
خدایا! صدایم را در برابرشان فروبکاه.
صحیفهی حضرت سجاد (ع) 🍃
(از دعای آن حضرت برای پدر و مادرش)
خب هنوز دودلم ولی به احترام اون یه نفری که خواست تعریف کنم بقیه تونم مجبورید بخونید دیگه :)
اول یه کوچولو از مولوی رحمةاللّه بخونیم
اول یه کوچولو از مولوی رحمةاللّه بخونیم
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما
این بیت وقتی زهرا بیدارم کرد اومد تو سرم
خب
دیروز داشتم آب میخوردم تو آشپزخونه
که مامانم گفت عه کربلارو بستن
پرید تو گلومو گفتم چی چی؟ باز از کجا داری خبر میخونی؟ (برای مامان چندماهه گوشی اندروید خریدیم و هنوز سواد رسانهای خوبی نداره نسبت به اخبار)
گفت زیرنویس شبکه خبر زده بخاطر افزایش مبتلاها در حرمارو بستن...
کوفتم شد و بغضی با شونه های افتاده رفتم تو اتاق و زیارت عاشورا خوندم و بعد سلام، بهش گفتم نکن اینکارو!
یجور التماس صریح
تا شب تو خودم بودم خلاصه و خیلیم درس داشتم باید چندتا چکیده اماده میکردم مشغول اونا شدم و دو اینطورا خوابیدم و به زهرا سپردم برای نماز صبح بیدارم کنه...
دیروز داشتم آب میخوردم تو آشپزخونه
که مامانم گفت عه کربلارو بستن
پرید تو گلومو گفتم چی چی؟ باز از کجا داری خبر میخونی؟ (برای مامان چندماهه گوشی اندروید خریدیم و هنوز سواد رسانهای خوبی نداره نسبت به اخبار)
گفت زیرنویس شبکه خبر زده بخاطر افزایش مبتلاها در حرمارو بستن...
کوفتم شد و بغضی با شونه های افتاده رفتم تو اتاق و زیارت عاشورا خوندم و بعد سلام، بهش گفتم نکن اینکارو!
یجور التماس صریح
تا شب تو خودم بودم خلاصه و خیلیم درس داشتم باید چندتا چکیده اماده میکردم مشغول اونا شدم و دو اینطورا خوابیدم و به زهرا سپردم برای نماز صبح بیدارم کنه...
دمدمای صبح
وقت نماز بود
از این خوابا که هی میپری یجا دیگه معلوم نیست روحت داره چیکار میکنه
یهو دیدم تو حرم امام رضا نشستم
همون جای همیشگی
ورودی سمت چپ صحن انقلاب
دم در
هیچکس تو حرم نبود
خالیِ خالی
برف میبارید و چه قشنگ بود قربونش برم...
یهو یه آقای چهارشونهای از مقابلم رد شد که صورتشو ندیدم
قرارم نبود ببینم
ولی میدونستم خیلی قشنگه
بلند شدم راه افتادم دنبالش
تو برفا عباش میکشید رو زمین
هی صدا کردم آقاجون آقاجون صبر کن
میرفت و من دنبالش
تند نمیرفت ولی تو خواب نمیرسیدم بهش
اشک میریختم و انگار که منِ تو خواب فهمیده باشه اون مرد قشنگ کیه
گفتم میدونی چقدر سختی کشیدم بهت برسم
یهو وایساد
تو ورودی صحن جمهوری
هنوز برنگشته سمتم، نور صورتش چشمامو زد
قلبم تندتند میزد
آروم آروم
داشتم میرسیدم بهش
زهرا محکم تکونم داد
بیدار شده بودم ولی چشمامو محکم فشار میدادم شاید برگردم وسط صحن انقلاب
نشد
نشد که بشه
بیدار شده بودم...
وقت نماز بود
از این خوابا که هی میپری یجا دیگه معلوم نیست روحت داره چیکار میکنه
یهو دیدم تو حرم امام رضا نشستم
همون جای همیشگی
ورودی سمت چپ صحن انقلاب
دم در
هیچکس تو حرم نبود
خالیِ خالی
برف میبارید و چه قشنگ بود قربونش برم...
یهو یه آقای چهارشونهای از مقابلم رد شد که صورتشو ندیدم
قرارم نبود ببینم
ولی میدونستم خیلی قشنگه
بلند شدم راه افتادم دنبالش
تو برفا عباش میکشید رو زمین
هی صدا کردم آقاجون آقاجون صبر کن
میرفت و من دنبالش
تند نمیرفت ولی تو خواب نمیرسیدم بهش
اشک میریختم و انگار که منِ تو خواب فهمیده باشه اون مرد قشنگ کیه
گفتم میدونی چقدر سختی کشیدم بهت برسم
یهو وایساد
تو ورودی صحن جمهوری
هنوز برنگشته سمتم، نور صورتش چشمامو زد
قلبم تندتند میزد
آروم آروم
داشتم میرسیدم بهش
زهرا محکم تکونم داد
بیدار شده بودم ولی چشمامو محکم فشار میدادم شاید برگردم وسط صحن انقلاب
نشد
نشد که بشه
بیدار شده بودم...
میدونید
کاش فقط چندلحظه طول میکشید
چندلحظه انقدری که برگرده سمتم
انقدری که دیگه پشتشو بهم نکرده باشه...
کاش فقط چندلحظه طول میکشید
چندلحظه انقدری که برگرده سمتم
انقدری که دیگه پشتشو بهم نکرده باشه...