🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
بعض مقامات ایرانو بذاریم سر راهم
دشمن لای پر قو میاره تحویلمون میده
که توروخدا اینو دور نندازید ما بدبخت میشیم
یچیزیم درباره خورشیدگرفتگی بگم🙄
اولا که نماز آیات بخونید🤓
دوما شاخ بازی درنیارید با چشم غیر مسلح زل بزنید به خورشیدگرفتگی😒

آخرین باری که خورشیدگرفتگی شدید شد من سوم راهنمایی بودم، امتحان نهایی داشتیم
یادمه ظهر بود
منم سرخوش احساس قوی بودن چشم کردم رفتم زل زدم بهش چند دقیقه
فرداش امتحان املاء داشتیم من یازده شدم
برگام ریخت
معلم برگه مو نشون داد گفت معلومه چیکار کردی؟ خودم که نمیدیدم گفت برای هرکلمه سه برابر نقطه گذاشتم و کلی دندونه🤦🏻‍♀
چون چشمام جایی که نگاه میکردمو نمیدید :)
و تا دوماه اینجوری بودم
اثر خورشیدگرفتگی بود
فلذا از شاخ بازی در مقابل پدیده‌های طبیعی بپرهیزید.🌝
کتاب ماه همراه بچه‌هاست رو چندسال
پیش نصفه خونده بودم
سرگذشت زندگی شهید حاج همت
چندروز پیش برداشتم که با دید انتقادی
بخونم (داشتم رو یه طرح تحول نگارش زندگی‌نامه‌های شهدا کار میکردم)
الان تمومش کردم و فهمیدم تو طول کتاب
یادم رفته بود برای چی باز خوندمش
عکسای اخرشو با اشک نگاه کردم
یادم اومد چقدر چقدر چقدر دوستش دارم
میخوام بگم هیچوقت واسه همچین کارایی از اون شهیدی که گیرتون انداخته شروع نکنید...
هی عمر من میگذره
چند ساله منتظرم و آرزو به دل؟
جلوی همه این رفقا گفته باشم
اگه بمیرم و نیومده باشم سرخاکت
بخدا اون دنیا ازت گلایه میکنم...
خودت میدونی حاجی
سلام🍃
أَللَّهُمَّ خَفِّضْ لَهُمَا صَوْتِی.
خدایا! صدایم را در برابرشان فروبکاه.

صحیفه‌ی حضرت سجاد (ع) 🍃
(از دعای آن حضرت برای پدر و مادرش)
اول به خودم که هنوزم گاهی حواسم نیست!
دودلم که خوابمو تعریف کنم یا نه...
خب هنوز دودلم ولی به احترام اون یه نفری که خواست تعریف کنم بقیه تونم مجبورید بخونید دیگه :)
اول یه کوچولو از مولوی رحمةاللّه بخونیم
ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما
ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما
کَالْصَّبرُ مِفتاحُ الفرجْ وَ الشُّکرُ مِفتاحُ الرِّضا...

مولانا🍃
و این مصرعم چند هفته‌ست هی تکرارش میکنم با خودم
با ضرب بخونید :)
خب
دیروز داشتم آب میخوردم تو آشپزخونه
که مامانم گفت عه کربلارو بستن
پرید تو گلومو گفتم چی چی؟ باز از کجا داری خبر میخونی؟ (برای مامان چندماهه گوشی اندروید خریدیم و هنوز سواد رسانه‌ای خوبی نداره نسبت به اخبار)
گفت زیرنویس شبکه خبر زده بخاطر افزایش مبتلاها در حرمارو بستن...
کوفتم شد و بغضی با شونه های افتاده رفتم تو اتاق و زیارت عاشورا خوندم و بعد سلام، بهش گفتم نکن اینکارو!
یجور التماس صریح
تا شب تو خودم بودم خلاصه و خیلیم درس داشتم باید چندتا چکیده اماده میکردم مشغول اونا شدم و دو اینطورا خوابیدم و به زهرا سپردم برای نماز صبح بیدارم کنه...
دم‌دمای صبح
وقت نماز بود
از این خوابا که هی می‌پری یجا دیگه معلوم نیست روحت داره چیکار می‌کنه
یهو دیدم تو حرم امام رضا نشستم
همون جای همیشگی
ورودی سمت چپ صحن انقلاب
دم در
هیچکس تو حرم نبود
خالیِ خالی
برف می‌بارید و چه قشنگ بود قربونش برم...
یهو یه آقای چهارشونه‌ای از مقابلم رد شد که صورتشو ندیدم
قرارم نبود ببینم
ولی می‌دونستم خیلی قشنگه
بلند شدم راه افتادم دنبالش
تو برفا عباش می‌کشید رو زمین
هی صدا کردم آقاجون آقاجون صبر کن
می‌رفت و من دنبالش
تند نمی‌رفت ولی تو خواب نمی‌رسیدم بهش
اشک می‌ریختم و انگار که منِ تو خواب فهمیده باشه اون مرد قشنگ کیه
گفتم می‌دونی چقدر سختی کشیدم بهت برسم
یهو وایساد
تو ورودی صحن جمهوری
هنوز برنگشته سمتم، نور صورتش چشمامو زد
قلبم تندتند می‌زد
آروم آروم
داشتم می‌رسیدم بهش
زهرا محکم تکونم داد
بیدار شده بودم ولی چشمامو محکم فشار می‌دادم شاید برگردم وسط صحن انقلاب
نشد
نشد که بشه
بیدار شده بودم...
میدونید
کاش فقط چندلحظه طول میکشید
چندلحظه انقدری که برگرده سمتم
انقدری که دیگه پشتشو بهم نکرده باشه...
ولی خب وقتی از سختی گفتم
از رسیدن گفتم
وایساد
بالاخره داشت برمیگشت سمتم دیگه :)
دلم ترکید از تنگی بچه ها