برنامه ناشناس
خیلی خودخواهی! فکر میکنی آدما کنار میان ولی آدم ها ذره ذره آب میشن.. اگه خودت اینجوری هستی دلیل نمیشه همه اینجوری باشن.. (پیام هات در مورد واکنشهای مادرت)
شاید اسمش خودخواهی باشه ولی مفهومش نه!
غالب آدما به مرور زمان یادمیگیرن برای هم زندگی کنن ولی ما از ابتدا برای مادرمون زندگی کردیم و بابتش خوشحالیم. الانم فرقی نکرده فقط مدلش عوض شده.
غالب آدما به مرور زمان یادمیگیرن برای هم زندگی کنن ولی ما از ابتدا برای مادرمون زندگی کردیم و بابتش خوشحالیم. الانم فرقی نکرده فقط مدلش عوض شده.
اول بگم که ناراحت نشدم
دوم بگم تنها چیزی که تو همه زندگیم نبودم و حتی گاهی دلم خواست باشم، خودخواه بودنه
سوم وقتی کسی زندگی خودشو تجربهها و افکارشو در اختیار بقیه میذاره بخاطر هدفی، این قسمت از ابتلائاتشه پس من نمیگم قضاوتم نکنید اگر کسیم همچین کاری کرد و اینو گفت حالشو بگیرید 😂
دوم بگم تنها چیزی که تو همه زندگیم نبودم و حتی گاهی دلم خواست باشم، خودخواه بودنه
سوم وقتی کسی زندگی خودشو تجربهها و افکارشو در اختیار بقیه میذاره بخاطر هدفی، این قسمت از ابتلائاتشه پس من نمیگم قضاوتم نکنید اگر کسیم همچین کاری کرد و اینو گفت حالشو بگیرید 😂
خب اول خوب فکر کنید و ببینید خودخواهی براتون چه تعریفی داره چون ممکنه تعریفتون با فردی که اینجور وصفش میکنید تفاوت کنه که خیلی مهمه!
حتی اگه برامون تعریف پذیر نیست میتونیم مصداقی یه سازه ذهنی براش درست کنیم. یعنی مثلا کسی که این کارو کنه اون ویژگیو داشته باشه و الی آخر... خودخواهه
حتی اگه برامون تعریف پذیر نیست میتونیم مصداقی یه سازه ذهنی براش درست کنیم. یعنی مثلا کسی که این کارو کنه اون ویژگیو داشته باشه و الی آخر... خودخواهه
دوم با ادما حرف بزنیم
شاید باورتون نشه ولی حرف زدن نه همه چیو ولی بیشتر چیزارو حل میکنه و این چیزا شامل ذهنیت ما درباره ادما هم میشه.
شاید باورتون نشه ولی حرف زدن نه همه چیو ولی بیشتر چیزارو حل میکنه و این چیزا شامل ذهنیت ما درباره ادما هم میشه.
برگردیم یکم به گذشته
میدونید من نوجوونی خیلی پر فراز و نشیبی داشتم و تو #در_ستایش_معلم درباره خانم باستان یه بخش خوبیشو توضیح دادم که مشخص شه من و خانواده و بطور خاص مامان چجوری ناسازگار بودیم ولی این همه ماجرا نیست
یه بخش مهم احساس اونروزای من دیده نشدن دلگندگیا و درک کردنام بود و ازم بعید بود ولی برمیومد.
میدونید من نوجوونی خیلی پر فراز و نشیبی داشتم و تو #در_ستایش_معلم درباره خانم باستان یه بخش خوبیشو توضیح دادم که مشخص شه من و خانواده و بطور خاص مامان چجوری ناسازگار بودیم ولی این همه ماجرا نیست
یه بخش مهم احساس اونروزای من دیده نشدن دلگندگیا و درک کردنام بود و ازم بعید بود ولی برمیومد.
ما هیچوقت بهم نگفتیم دوستت دارم.
.
انگار از بیگاری برگشته باشیم. خودمونو پرت کردیم تو بغلش. من چهارسالم بود. اول صبحی رسیدیم تهران و همین که ماشین تو محل نگه داشت دوییدیم سمت خونه مامانبزرگ. نفس کشیدیمش. عمه ها ازمون انقدر کارکشیده بودن تو دهات که دستامون پینه بسته بود. موهای تا کمرمونو قارچی زده بودن که مجبور نباشن هی بشورنش.اشکاش بند نمیومد.
.
تو اون تصادف وحشتناک با مانتو تا خود درمانگاه دوییده بود و وقتی منو غرق خون دیده بود فکر کرده بود مردم و از همون موقع قلبش مریض شد
.
از بچگی فقط صورت خستهشو یادمه که از سرکار میومد میفتاد و میخوابید. یاد گرفته بودیم خودمون دفتر کتابامونو جلد کنیم. خودمون به خودمون دیکته بگیم. کارنامه هامونو خودمون بعد دوسه هفته میگرفتیم. درس میخوندیم و ممتاز میشدیم که مدرسه نخوانش که نبینیم سر کج کرده جلو معلم. مدرسه نیومد جز برای ثبت نام.
.
با اصرار راضیش کردم برم سرکار و مستقل شم. هنوز ١٧سالو پرنکرده بودم. یکم که افتادیم رو ریل گفتیم دیگه بسه از الان تو بشین ما کار میکنیم. اوایل بعد اونهمه سال کارکردن آشپزی یادش رفته بود.
.
رتبه کنکورم راضیم نمیکرد. توقع زیر ٢٠٠ داشتم ولی با پونصدم گریه که کرد و گفت سربلندم کردید فهمیدم کارمو کردم.
.
بدقلقیامو خوب میشناسه. خورشت بادمجون درست کردنی یه ظرف قبل ریختن بادمجونای زشت تو خورشت برام جدا میکنه، کوکو سبزیارو چندتا نازکِ نازک میندازه، ابگوشت درست کردنی نون بربری میخره حتما... حواسش به همین چیزای ریز هست
.
اولین بار بی تابیم برای کربلارو خیلیا یادشونه ولی به حسین گفته بودم سه برابر سن من عاشقت بوده نطلبیش قبل من نمیام؛ اولین سفر باهم رفتیم...
.
دوست نداره بهش بچسبیم و یبار تولدمون بوسمون میکنه یبارم سال تحویل و خب یادگرفتیم به همین راضی باشیم البته من یکم سیریشم
.
مامان برای من معناهایی که خیلیا میگنو ندازه
مامان برای من حس داشتن و نداشتن توامان بوده
نه اونقدر بوده که وابسته بشیم نه اونقدر نبوده که بی کس
من نمیتونم مامانو جز بندای بالا توصیف کنم
یجور برای هم زندگی کردن دوطرفه که مفهموم خانواده رو بدون پدر اینقدر قوی حفظ کرده
و من فکر میکنم ستون زندگی فقط و فقط مادره.
ما هیچوقت مثل خیلیا دم به دیقه بهم نگفتیم دوستت دارم (نه اینکه نخوایم، نشد) رابطه عاطفی قوی هم باهم نداشتیم ولی مثل تک تک سطور بالا همیشه برای هم زندگی کردیم و زندگی کردن برای خوشحالی مامان اون چیزیه که خوب بلدمش
من به سبک زندگی مامان خیلی نقد دارم ولی صبر و صبر و صبر و جنگیدن و گذشت رو از همین مامان یاد گرفتم.
امیدوارم یروز بتونم دختر خوبی باشم براش همین :)
.
انگار از بیگاری برگشته باشیم. خودمونو پرت کردیم تو بغلش. من چهارسالم بود. اول صبحی رسیدیم تهران و همین که ماشین تو محل نگه داشت دوییدیم سمت خونه مامانبزرگ. نفس کشیدیمش. عمه ها ازمون انقدر کارکشیده بودن تو دهات که دستامون پینه بسته بود. موهای تا کمرمونو قارچی زده بودن که مجبور نباشن هی بشورنش.اشکاش بند نمیومد.
.
تو اون تصادف وحشتناک با مانتو تا خود درمانگاه دوییده بود و وقتی منو غرق خون دیده بود فکر کرده بود مردم و از همون موقع قلبش مریض شد
.
از بچگی فقط صورت خستهشو یادمه که از سرکار میومد میفتاد و میخوابید. یاد گرفته بودیم خودمون دفتر کتابامونو جلد کنیم. خودمون به خودمون دیکته بگیم. کارنامه هامونو خودمون بعد دوسه هفته میگرفتیم. درس میخوندیم و ممتاز میشدیم که مدرسه نخوانش که نبینیم سر کج کرده جلو معلم. مدرسه نیومد جز برای ثبت نام.
.
با اصرار راضیش کردم برم سرکار و مستقل شم. هنوز ١٧سالو پرنکرده بودم. یکم که افتادیم رو ریل گفتیم دیگه بسه از الان تو بشین ما کار میکنیم. اوایل بعد اونهمه سال کارکردن آشپزی یادش رفته بود.
.
رتبه کنکورم راضیم نمیکرد. توقع زیر ٢٠٠ داشتم ولی با پونصدم گریه که کرد و گفت سربلندم کردید فهمیدم کارمو کردم.
.
بدقلقیامو خوب میشناسه. خورشت بادمجون درست کردنی یه ظرف قبل ریختن بادمجونای زشت تو خورشت برام جدا میکنه، کوکو سبزیارو چندتا نازکِ نازک میندازه، ابگوشت درست کردنی نون بربری میخره حتما... حواسش به همین چیزای ریز هست
.
اولین بار بی تابیم برای کربلارو خیلیا یادشونه ولی به حسین گفته بودم سه برابر سن من عاشقت بوده نطلبیش قبل من نمیام؛ اولین سفر باهم رفتیم...
.
دوست نداره بهش بچسبیم و یبار تولدمون بوسمون میکنه یبارم سال تحویل و خب یادگرفتیم به همین راضی باشیم البته من یکم سیریشم
.
مامان برای من معناهایی که خیلیا میگنو ندازه
مامان برای من حس داشتن و نداشتن توامان بوده
نه اونقدر بوده که وابسته بشیم نه اونقدر نبوده که بی کس
من نمیتونم مامانو جز بندای بالا توصیف کنم
یجور برای هم زندگی کردن دوطرفه که مفهموم خانواده رو بدون پدر اینقدر قوی حفظ کرده
و من فکر میکنم ستون زندگی فقط و فقط مادره.
ما هیچوقت مثل خیلیا دم به دیقه بهم نگفتیم دوستت دارم (نه اینکه نخوایم، نشد) رابطه عاطفی قوی هم باهم نداشتیم ولی مثل تک تک سطور بالا همیشه برای هم زندگی کردیم و زندگی کردن برای خوشحالی مامان اون چیزیه که خوب بلدمش
من به سبک زندگی مامان خیلی نقد دارم ولی صبر و صبر و صبر و جنگیدن و گذشت رو از همین مامان یاد گرفتم.
امیدوارم یروز بتونم دختر خوبی باشم براش همین :)
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ما هیچوقت بهم نگفتیم دوستت دارم. . انگار از بیگاری برگشته باشیم. خودمونو پرت کردیم تو بغلش. من چهارسالم بود. اول صبحی رسیدیم تهران و همین که ماشین تو محل نگه داشت دوییدیم سمت خونه مامانبزرگ. نفس کشیدیمش. عمه ها ازمون انقدر کارکشیده بودن تو دهات که دستامون…
این پست من برای روز مادر بود و واقعی ترین توصیفم از رابطهمون
حقیقت اینه مامان مارو بچههای قانعی بار آورد. ما نداری رو میفهمیدیم و اذیتش نمیکردیم با خواستههامون و پافشاری روش. ما مامانو کم میدیدیم تو همه زندگی ولی میفهمیدیم وقتی میتونست ولمون کنه بره دنبال زندگیش موند و حضور خسته و غالبا خوابآلودش تو ناخودآگاهمون فرو کرد که براش زندگی کنیم.
راستش من بلد نیستم برای خودم زندگی کردنو و اصلا ازش سر درنمیارم نه که ندونم یا عادت کرده باشم به غیر این مدل زندگی، این چیزیه که من یجا به بعد انتخابش کردم و دوستش دارم و بنظرم خیلی بزرگه که ادما بتونن برای کسای دیگه ای زندگی کنن برای کسا و چیزایی که دوستشون دارن و مهمن.
حالا تا سالها موقع کنکور فقط مادرم بود و بعد اون که من شروع کردم به تغییر یاد گرفتم چیزای بزرگتری هم هستن. شاید کلیشهای باشه بنظرتون خودمم دوست ندارم بگمش زیاد ولی چیز بزرگتری که انتخاب کردم براش زندگی کنم دین بود.
حالا تا سالها موقع کنکور فقط مادرم بود و بعد اون که من شروع کردم به تغییر یاد گرفتم چیزای بزرگتری هم هستن. شاید کلیشهای باشه بنظرتون خودمم دوست ندارم بگمش زیاد ولی چیز بزرگتری که انتخاب کردم براش زندگی کنم دین بود.
حالا چندتا چیزن که من براشون زندگی میکنم و اگه هرکاری میکنم برای این چیزای خیلی بزرگ و مهمن که یکیش مادرمه. اگه تلاش میکنم خودم بزرگ و قوی شم برای خودم نیست درواقع.
حالا درباره اون پیام
آدما بنظر من یجا باید دست بکشن و قاعدهی دنیا همینه.
من چندتا دلیل دارم برای رفتن و مستقل شدنی که خودخواهی بنظر میاد.
که فقط یکیش احساس عدم تعلقم به تهرانه. یکیش نیاز به تنهایی و خلوته. مهمتر از اون احساس وظیفه و مسئولیته در قبال تواناییهام که باید بکار گرفته بشن. و دلیل مهمیش خود مادرمه! بخاطر همینه اساسا که از یه سال قبل دارم برای سه سال دیگه آمادهش میکنم. وگرنه من دوسال پیش میخواستم مستقل بشم و شخصیت سرکشیم که دارم به هیچکس اجازه نمیداد جلومو بگیره.
آدما بنظر من یجا باید دست بکشن و قاعدهی دنیا همینه.
من چندتا دلیل دارم برای رفتن و مستقل شدنی که خودخواهی بنظر میاد.
که فقط یکیش احساس عدم تعلقم به تهرانه. یکیش نیاز به تنهایی و خلوته. مهمتر از اون احساس وظیفه و مسئولیته در قبال تواناییهام که باید بکار گرفته بشن. و دلیل مهمیش خود مادرمه! بخاطر همینه اساسا که از یه سال قبل دارم برای سه سال دیگه آمادهش میکنم. وگرنه من دوسال پیش میخواستم مستقل بشم و شخصیت سرکشیم که دارم به هیچکس اجازه نمیداد جلومو بگیره.
سال ٩٧ که تو مطب منشی بودم هرروز شیش صبح کشمو میگرفتم سمت مامان تا موهامو ببافه و برم سرکار
بعد چندوقت مامان دست که میکشید تو موهام تقسیمشون کنه، مکث میکرد و میگفت چقدر موهات سفید شده، چقدر سفیدات زیاد شده، داروی دکتر اثر نکرد از بس... و چندبار که تکرار شد دیگه ندادم موهامو ببافه.
میدونید دارم از چی حرف میزنم؟
من صددرصد ترجیحم اینه جلوی چشم مامان نباشم که پیرشدن همو نبینیم و سختی دوریو بکشیم و از دور خوشحال باشم و موفقیتم (انشاءاللّه) دلشو خوشحال کنه.
بعد چندوقت مامان دست که میکشید تو موهام تقسیمشون کنه، مکث میکرد و میگفت چقدر موهات سفید شده، چقدر سفیدات زیاد شده، داروی دکتر اثر نکرد از بس... و چندبار که تکرار شد دیگه ندادم موهامو ببافه.
میدونید دارم از چی حرف میزنم؟
من صددرصد ترجیحم اینه جلوی چشم مامان نباشم که پیرشدن همو نبینیم و سختی دوریو بکشیم و از دور خوشحال باشم و موفقیتم (انشاءاللّه) دلشو خوشحال کنه.