مامان آخرسر دیشب صداش درومد
آروم که نخواد عصیانگریمو بیدار کنه
و در عین حال اعتراضشو برسونه
که کجا میخوای بری غریب و تک و تنها
گفتم مامان اگه دختر نبودم
اشکال نداشت تک و تنها برم یه شهر دیگه؟
هیچی نگفت!
دلم خواست بگم مامان من مال اینجا نیستم
نه دلم تو تهرانه نه روحم
تنم داره زخمی میشه اینجا تنهایی
بخدا من مال اینجا نیستم
چجور بمونم وقتی دوستش ندارم؟
اما نگفتم
به گمونم تا سه سال دیگه
اروم اروم باهاش کنار بیاد
مثل ازدواج نکردنم.
گذشتن زمان باید...
آروم که نخواد عصیانگریمو بیدار کنه
و در عین حال اعتراضشو برسونه
که کجا میخوای بری غریب و تک و تنها
گفتم مامان اگه دختر نبودم
اشکال نداشت تک و تنها برم یه شهر دیگه؟
هیچی نگفت!
دلم خواست بگم مامان من مال اینجا نیستم
نه دلم تو تهرانه نه روحم
تنم داره زخمی میشه اینجا تنهایی
بخدا من مال اینجا نیستم
چجور بمونم وقتی دوستش ندارم؟
اما نگفتم
به گمونم تا سه سال دیگه
اروم اروم باهاش کنار بیاد
مثل ازدواج نکردنم.
گذشتن زمان باید...
یبار پارسال حین یه برنامه تلویزیونی که
یه دختر پسر سن کم ازدواج کرده بودن
به شوخی زدم رو پام و گفتم هعی ٢٢
سالمون شد و مجردیم و خندیدم
مامان گفت میخواستی شیش تا بچه
داشته باشی بندازی ور دل من، براشون
اسمم گذاشته بودی، الان باید التماست
کنیم ازدواج کنی
گفت و رفت آشپزخونه
یخ زدم و قلبم تیر کشید و نگفتم
اونموقع عاشق نشده بودم
مامان همون موهای سفیدم بسش بود
دیگه نیاز نبود قلبمو براش بذارم پشت
ویترین که پیر شه از شکستگیاش.
یه دختر پسر سن کم ازدواج کرده بودن
به شوخی زدم رو پام و گفتم هعی ٢٢
سالمون شد و مجردیم و خندیدم
مامان گفت میخواستی شیش تا بچه
داشته باشی بندازی ور دل من، براشون
اسمم گذاشته بودی، الان باید التماست
کنیم ازدواج کنی
گفت و رفت آشپزخونه
یخ زدم و قلبم تیر کشید و نگفتم
اونموقع عاشق نشده بودم
مامان همون موهای سفیدم بسش بود
دیگه نیاز نبود قلبمو براش بذارم پشت
ویترین که پیر شه از شکستگیاش.
خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هرکه افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
سهراب 🍃
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هرکه افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
سهراب 🍃
میگم الان چقدر گذشته
مامان دیگه حرفی نمیزنه
شاید نپذیرفته باشه
ولی دیگه چیزیم بهم نمیگه
مثل مهریهی کم
مثل جهیزیهی ساده و ضروریات
مثل مراسم نگرفتن
چقدر سرشون بحث میکردیم
میگم زمان چیزیو درست نکنه هم
آدمارو از تک و تا میندازه...
مامان دیگه حرفی نمیزنه
شاید نپذیرفته باشه
ولی دیگه چیزیم بهم نمیگه
مثل مهریهی کم
مثل جهیزیهی ساده و ضروریات
مثل مراسم نگرفتن
چقدر سرشون بحث میکردیم
میگم زمان چیزیو درست نکنه هم
آدمارو از تک و تا میندازه...
Forwarded from برنامه ناشناس
خیلی خودخواهی!
فکر میکنی آدما کنار میان ولی آدم ها ذره ذره آب میشن..
اگه خودت اینجوری هستی دلیل نمیشه همه اینجوری باشن..
(پیام هات در مورد واکنشهای مادرت)
خیلی خودخواهی!
فکر میکنی آدما کنار میان ولی آدم ها ذره ذره آب میشن..
اگه خودت اینجوری هستی دلیل نمیشه همه اینجوری باشن..
(پیام هات در مورد واکنشهای مادرت)
برنامه ناشناس
خیلی خودخواهی! فکر میکنی آدما کنار میان ولی آدم ها ذره ذره آب میشن.. اگه خودت اینجوری هستی دلیل نمیشه همه اینجوری باشن.. (پیام هات در مورد واکنشهای مادرت)
شاید اسمش خودخواهی باشه ولی مفهومش نه!
غالب آدما به مرور زمان یادمیگیرن برای هم زندگی کنن ولی ما از ابتدا برای مادرمون زندگی کردیم و بابتش خوشحالیم. الانم فرقی نکرده فقط مدلش عوض شده.
غالب آدما به مرور زمان یادمیگیرن برای هم زندگی کنن ولی ما از ابتدا برای مادرمون زندگی کردیم و بابتش خوشحالیم. الانم فرقی نکرده فقط مدلش عوض شده.
اول بگم که ناراحت نشدم
دوم بگم تنها چیزی که تو همه زندگیم نبودم و حتی گاهی دلم خواست باشم، خودخواه بودنه
سوم وقتی کسی زندگی خودشو تجربهها و افکارشو در اختیار بقیه میذاره بخاطر هدفی، این قسمت از ابتلائاتشه پس من نمیگم قضاوتم نکنید اگر کسیم همچین کاری کرد و اینو گفت حالشو بگیرید 😂
دوم بگم تنها چیزی که تو همه زندگیم نبودم و حتی گاهی دلم خواست باشم، خودخواه بودنه
سوم وقتی کسی زندگی خودشو تجربهها و افکارشو در اختیار بقیه میذاره بخاطر هدفی، این قسمت از ابتلائاتشه پس من نمیگم قضاوتم نکنید اگر کسیم همچین کاری کرد و اینو گفت حالشو بگیرید 😂
خب اول خوب فکر کنید و ببینید خودخواهی براتون چه تعریفی داره چون ممکنه تعریفتون با فردی که اینجور وصفش میکنید تفاوت کنه که خیلی مهمه!
حتی اگه برامون تعریف پذیر نیست میتونیم مصداقی یه سازه ذهنی براش درست کنیم. یعنی مثلا کسی که این کارو کنه اون ویژگیو داشته باشه و الی آخر... خودخواهه
حتی اگه برامون تعریف پذیر نیست میتونیم مصداقی یه سازه ذهنی براش درست کنیم. یعنی مثلا کسی که این کارو کنه اون ویژگیو داشته باشه و الی آخر... خودخواهه
دوم با ادما حرف بزنیم
شاید باورتون نشه ولی حرف زدن نه همه چیو ولی بیشتر چیزارو حل میکنه و این چیزا شامل ذهنیت ما درباره ادما هم میشه.
شاید باورتون نشه ولی حرف زدن نه همه چیو ولی بیشتر چیزارو حل میکنه و این چیزا شامل ذهنیت ما درباره ادما هم میشه.
برگردیم یکم به گذشته
میدونید من نوجوونی خیلی پر فراز و نشیبی داشتم و تو #در_ستایش_معلم درباره خانم باستان یه بخش خوبیشو توضیح دادم که مشخص شه من و خانواده و بطور خاص مامان چجوری ناسازگار بودیم ولی این همه ماجرا نیست
یه بخش مهم احساس اونروزای من دیده نشدن دلگندگیا و درک کردنام بود و ازم بعید بود ولی برمیومد.
میدونید من نوجوونی خیلی پر فراز و نشیبی داشتم و تو #در_ستایش_معلم درباره خانم باستان یه بخش خوبیشو توضیح دادم که مشخص شه من و خانواده و بطور خاص مامان چجوری ناسازگار بودیم ولی این همه ماجرا نیست
یه بخش مهم احساس اونروزای من دیده نشدن دلگندگیا و درک کردنام بود و ازم بعید بود ولی برمیومد.
ما هیچوقت بهم نگفتیم دوستت دارم.
.
انگار از بیگاری برگشته باشیم. خودمونو پرت کردیم تو بغلش. من چهارسالم بود. اول صبحی رسیدیم تهران و همین که ماشین تو محل نگه داشت دوییدیم سمت خونه مامانبزرگ. نفس کشیدیمش. عمه ها ازمون انقدر کارکشیده بودن تو دهات که دستامون پینه بسته بود. موهای تا کمرمونو قارچی زده بودن که مجبور نباشن هی بشورنش.اشکاش بند نمیومد.
.
تو اون تصادف وحشتناک با مانتو تا خود درمانگاه دوییده بود و وقتی منو غرق خون دیده بود فکر کرده بود مردم و از همون موقع قلبش مریض شد
.
از بچگی فقط صورت خستهشو یادمه که از سرکار میومد میفتاد و میخوابید. یاد گرفته بودیم خودمون دفتر کتابامونو جلد کنیم. خودمون به خودمون دیکته بگیم. کارنامه هامونو خودمون بعد دوسه هفته میگرفتیم. درس میخوندیم و ممتاز میشدیم که مدرسه نخوانش که نبینیم سر کج کرده جلو معلم. مدرسه نیومد جز برای ثبت نام.
.
با اصرار راضیش کردم برم سرکار و مستقل شم. هنوز ١٧سالو پرنکرده بودم. یکم که افتادیم رو ریل گفتیم دیگه بسه از الان تو بشین ما کار میکنیم. اوایل بعد اونهمه سال کارکردن آشپزی یادش رفته بود.
.
رتبه کنکورم راضیم نمیکرد. توقع زیر ٢٠٠ داشتم ولی با پونصدم گریه که کرد و گفت سربلندم کردید فهمیدم کارمو کردم.
.
بدقلقیامو خوب میشناسه. خورشت بادمجون درست کردنی یه ظرف قبل ریختن بادمجونای زشت تو خورشت برام جدا میکنه، کوکو سبزیارو چندتا نازکِ نازک میندازه، ابگوشت درست کردنی نون بربری میخره حتما... حواسش به همین چیزای ریز هست
.
اولین بار بی تابیم برای کربلارو خیلیا یادشونه ولی به حسین گفته بودم سه برابر سن من عاشقت بوده نطلبیش قبل من نمیام؛ اولین سفر باهم رفتیم...
.
دوست نداره بهش بچسبیم و یبار تولدمون بوسمون میکنه یبارم سال تحویل و خب یادگرفتیم به همین راضی باشیم البته من یکم سیریشم
.
مامان برای من معناهایی که خیلیا میگنو ندازه
مامان برای من حس داشتن و نداشتن توامان بوده
نه اونقدر بوده که وابسته بشیم نه اونقدر نبوده که بی کس
من نمیتونم مامانو جز بندای بالا توصیف کنم
یجور برای هم زندگی کردن دوطرفه که مفهموم خانواده رو بدون پدر اینقدر قوی حفظ کرده
و من فکر میکنم ستون زندگی فقط و فقط مادره.
ما هیچوقت مثل خیلیا دم به دیقه بهم نگفتیم دوستت دارم (نه اینکه نخوایم، نشد) رابطه عاطفی قوی هم باهم نداشتیم ولی مثل تک تک سطور بالا همیشه برای هم زندگی کردیم و زندگی کردن برای خوشحالی مامان اون چیزیه که خوب بلدمش
من به سبک زندگی مامان خیلی نقد دارم ولی صبر و صبر و صبر و جنگیدن و گذشت رو از همین مامان یاد گرفتم.
امیدوارم یروز بتونم دختر خوبی باشم براش همین :)
.
انگار از بیگاری برگشته باشیم. خودمونو پرت کردیم تو بغلش. من چهارسالم بود. اول صبحی رسیدیم تهران و همین که ماشین تو محل نگه داشت دوییدیم سمت خونه مامانبزرگ. نفس کشیدیمش. عمه ها ازمون انقدر کارکشیده بودن تو دهات که دستامون پینه بسته بود. موهای تا کمرمونو قارچی زده بودن که مجبور نباشن هی بشورنش.اشکاش بند نمیومد.
.
تو اون تصادف وحشتناک با مانتو تا خود درمانگاه دوییده بود و وقتی منو غرق خون دیده بود فکر کرده بود مردم و از همون موقع قلبش مریض شد
.
از بچگی فقط صورت خستهشو یادمه که از سرکار میومد میفتاد و میخوابید. یاد گرفته بودیم خودمون دفتر کتابامونو جلد کنیم. خودمون به خودمون دیکته بگیم. کارنامه هامونو خودمون بعد دوسه هفته میگرفتیم. درس میخوندیم و ممتاز میشدیم که مدرسه نخوانش که نبینیم سر کج کرده جلو معلم. مدرسه نیومد جز برای ثبت نام.
.
با اصرار راضیش کردم برم سرکار و مستقل شم. هنوز ١٧سالو پرنکرده بودم. یکم که افتادیم رو ریل گفتیم دیگه بسه از الان تو بشین ما کار میکنیم. اوایل بعد اونهمه سال کارکردن آشپزی یادش رفته بود.
.
رتبه کنکورم راضیم نمیکرد. توقع زیر ٢٠٠ داشتم ولی با پونصدم گریه که کرد و گفت سربلندم کردید فهمیدم کارمو کردم.
.
بدقلقیامو خوب میشناسه. خورشت بادمجون درست کردنی یه ظرف قبل ریختن بادمجونای زشت تو خورشت برام جدا میکنه، کوکو سبزیارو چندتا نازکِ نازک میندازه، ابگوشت درست کردنی نون بربری میخره حتما... حواسش به همین چیزای ریز هست
.
اولین بار بی تابیم برای کربلارو خیلیا یادشونه ولی به حسین گفته بودم سه برابر سن من عاشقت بوده نطلبیش قبل من نمیام؛ اولین سفر باهم رفتیم...
.
دوست نداره بهش بچسبیم و یبار تولدمون بوسمون میکنه یبارم سال تحویل و خب یادگرفتیم به همین راضی باشیم البته من یکم سیریشم
.
مامان برای من معناهایی که خیلیا میگنو ندازه
مامان برای من حس داشتن و نداشتن توامان بوده
نه اونقدر بوده که وابسته بشیم نه اونقدر نبوده که بی کس
من نمیتونم مامانو جز بندای بالا توصیف کنم
یجور برای هم زندگی کردن دوطرفه که مفهموم خانواده رو بدون پدر اینقدر قوی حفظ کرده
و من فکر میکنم ستون زندگی فقط و فقط مادره.
ما هیچوقت مثل خیلیا دم به دیقه بهم نگفتیم دوستت دارم (نه اینکه نخوایم، نشد) رابطه عاطفی قوی هم باهم نداشتیم ولی مثل تک تک سطور بالا همیشه برای هم زندگی کردیم و زندگی کردن برای خوشحالی مامان اون چیزیه که خوب بلدمش
من به سبک زندگی مامان خیلی نقد دارم ولی صبر و صبر و صبر و جنگیدن و گذشت رو از همین مامان یاد گرفتم.
امیدوارم یروز بتونم دختر خوبی باشم براش همین :)
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ما هیچوقت بهم نگفتیم دوستت دارم. . انگار از بیگاری برگشته باشیم. خودمونو پرت کردیم تو بغلش. من چهارسالم بود. اول صبحی رسیدیم تهران و همین که ماشین تو محل نگه داشت دوییدیم سمت خونه مامانبزرگ. نفس کشیدیمش. عمه ها ازمون انقدر کارکشیده بودن تو دهات که دستامون…
این پست من برای روز مادر بود و واقعی ترین توصیفم از رابطهمون