🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
🍃|هـــوَ الحَفیــظْ|🍃
اولین باره همچین خبطی میکنم و امیدوارم کار دستم نده
چرا؟
برای نوشتن و حرف زدن و شنیدن
همون کاری که چندسال تو اینستاگرام کردم
اما چرا اینجا؟
چون من به جزئیات اهمیت میدم و بنظرم خیلی هم مهمن و اینستاگرام جای زیادی برای نوشتن همون اندک چیزایی که میشه تو قالب کلمات گفت، نداره و خب اصلا برای طولانی حرف زدنم ساخته نشده. دلیل دومشم اینه که یکم از اونجا و محدودیتای مسخره‌ش خسته شده بودم راستش. بگذریم.
قرار بود از تجربه ها بگیم از احساساتمون و درونیاتمون و تمرین حرف زدن کنیم
دلیلشو قبلا گفتم ولی خب الان میگم
یه معلم داشتم که تو تغییرم خیلی موثر بود؛ یروز گفت اگه از ١٠٠ تا دانش آموز یک نفرم حرف منو بگیره و بدردش بخوره من کارمو انجام دادم.
خب چون منم قبلا نتیجه شو دیدم پس اگه بدرد یه نفر بخوره کارمو انجام دادم؛ نه بعنوان معلم شاید رفیق (خدا رفیق بازارو بیشتر دوست داره ؛)

خب زیاده‌گویی نکنم
خوش اومدین❤️
وقتی داشتم چیزایی که دوست داشتم درباره‌شون حرف بزنمو لیست میکردم خاطرات مدرسه‌م جلو چشمم بود. یکی از پررنگ‌ترین قسمت‌های دوران مدرسه غیر از آتیش سوزوندنا و خوش بودنا، معلمام بودن. همون موقع براش یه هشتگ ساختم که تو اینستا باهاش چندتا از معلمامو روایت کنم؛ #در_ستایش_معلم
حالا الان از اینکه نفرینِ دعاگونه‌ی معلمام برآورده شده و نیمچه معلمم و چقدر معلمی قشنگه نمیگم
این چندروز که #آیلاند گفتن خانم معلمی سوژه صغیر و کبیر شده و از اونطرف خیلی این سوژه کردنو سرزنش کردن... باز یاد دنیای معلما افتادم و خب دلم میخواد این هشتگ محبوبمو شروع کنم.

@apithoos 🍃
#در_ستایش_معلم
روایت اول
خانم سعیدی
کلاس بندیا انجام شده بودن. همه منتظر اعلام، دعا میکردن بیفتن کلاس خانم سعیدی. میمیک صورتش جدی و اخمو بود و در عین حال مهربون. من ازش میترسیدم از همون کلاس چهارمی که دعا کردم سال بعد تو کلاسش نباشم. روز اول سر صف صبحگاه بعد خوشامدگویی از کلاس اول شروع کردن به خوندن اسامی تا رسید به کلاس پنجم. پنجِ یک بره سر کلاسش پنجِ دو بره سر کلاسش. اسمم نبود. دلهره گرفتم. پنجِ سه اسماتونو میخونم برید سر کلاس. کم پیش میومد کلاسی معلمش عوض شه. همینجور اسمارو به ترتیب حروف الفبا خوند تا رسید به میم. چشمامو فشار میدادم. زهره موسوی! بله کلاس پنجِ سه. رفتم سر کلاس نشستم ردیف سوم کنار پنجره چون قدم بلند بود و برای اینکه نرم ته کلاس خودم میرفتم تو حاشیه میشستم.
خانم سعیدی وارد کلاس شد. ست سرمه‌ای تنش بود. لبخند داشت. باور کردنی نبود. سلام علیک کرد و اسمارو خوند و بلند شدیم که بشناسمون. اسممو صدا کرد. بلند شدم. نخورده بودم خداروشکر.
گذشت و رفته رفته دلم باهاش صاف شد و مهر و مهربونیش هردو باهم بدلم نشست. دیدم فقط صورتش اخموعه و دلش عین ایینه‌ست.
هیچوقت حوصله صبحگاه نداشتم و همیشه میخواستم یجوری بپیچونم ولی داد از ناظما که یه مورچه‌ام از جلو چششون رد نمیشد چه برسه به من.
اون سال با محدثه همکلاسی بودم و باهم صمیمی بودیم. تصمیم خبیثانه‌ای گرفتیم. رفتیم پیش خانم سعیدی و ازش اجازه گرفتیم که اول هرهفته یه سوره‌ی کوتاه قرانو رو تخته بنویسیم که هر صبح همه از رو بخونیم و اخر هفته روشو بپوشونیم و از حفظ بخونیم و اگه حفظ شدیم بریم سوره‌ی بعدی. خداببخشمون با اون نیتمون! قبول کرد و از شنبه با هماهنگی ناظم صبحگاهو پیچوندیم و رفتیم از کوتاه ترین سوره قرآن شروع کردیم؛ من با گچ سفید مینوشتم و محدثه با زرد یا نارنجی اعراب گذاریش میکرد. دو خط شد رو تخته. اومد تو و همه باهم خوندیم. اون روز زنگ اول ریاضی داشتیم و به تخته احتیاج بود. یه نگاه به ایه‌های روتخته کرد و گفت اینجوری که نمیشه زحمت میکشین باز من باید پاکش کنم باز از اول بنویسین. ما استرس گرفتیم که نکنه کنسل کنه برنامه رو ماهم مجبور شیم بریم صبحگاه. فکر میکنید چیکار کرد؟
تخته رو پاک کرد یه گچ قرمز برداشت و از وسط تخته یه خط پررنگ عمودی کشید و تخته رو به دوقسمت مساوی تقسیم کرد. ما هاج و واج نگاه میکردیم که گفت از این به بعد سمت راست برای درس خدا سمت چپ برای درس من. ما اونموقع خوشحال شدیم ولی بعدا از خجالت اب شدیم برای دغل‌بازی بچگانه‌مون. از فردا ما تو سمت راست تخته سبزی که میگفتن سیاه قران مینوشتیم و صبحای بعدش به بهونه ترمیم باز صبحگاهو میپیچوندیم و قبل شروع کلاس همه ایستاده از رو تخته میخوندیم و آخر هفته‌ها دوتایی چندتا موکت یک در یک که برای زیارت عاشوراهای همگانی محرم به تعداد کلاس به نماینده داده بودن تا رو زمین نشینیم، میگرفتیم روی نوشته‌ها و از حفظ میخوندیم و دست میزدیم و میرفتیم هفته‌ی جدید و سوره‌ی جدید. کم کم سوره‌ها بلندتر شدن و ازش اجازه گرفتیم و یکم دیگه از سهم درس خودشو برای درس خدا گرفتیم. تا اخر سال خانم سعیدی تو همون پنجره‌ی کوچیک درس میداد و ما هرروز بیشتر عاشقش میشدیم طوری که وقتی همسرش همون سال به رحمت خدارفت ما همه عزادار شدیم و گریه کردیم.
میدونید! ما فقط میخواستیم صبحگاهای مزخرفو بپیچونیم ولی تا اخر سال همه‌ی بچه‌های کلاس پنجِ سه‌ی شاگرد خانم سعیدی، کل جزء سی قرآنو حفظ شده بودیم...
روزی که میخواستیم برای همیشه از دبستان خداحافظی کنیم بغلش کردم و زار زدم. اون بهترین معلم دبستان بود و مارو نمک گیر مهربونی و معرفتش کرده بود.
دلتنگشم و امیدوارم زنده باشه ❤️

@apithoos 🍃
چو با حبیب نشینی و باده پیمائی
بیاد دار محبانِ بادپیما را...

#حافظ 💛
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
"بال" وقتی قفس پر زدن چلچله‌هاست...

#فاضل_نظری 💛
تو کتابِ کآشوب یه روایت داره
درباره دیوونه ها تو مجالس روضه
"دیوانه‌ها در پاییز"
برید بخونید
احساس حسرت میکنم
سیل غم برسینه اما برلبش شُکربلا💔
دلم می‌خواست یبارم که شده خدا برام به همون سادگی خدای چوپان میبود
هرشب موهاشو شونه میکردم
دست و روشو میشستم
و یه موسی میومد به سرزنشم
و خدا توبیخش میکرد برای اینکه دلمو شکسته
کاش بتونم یروز بغلت کنم خدا
تو به بنده های تنهات یه بغل بدهکاری...
دلِ عالمی بسوزی
چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری
که نمیکنی مدارا...؟

#حافظ 💛
ولی از وقتی مرتب حافظ‌خوانی دارم
فهمیدم که مسئولین برای اوردن شعرای حافظ تو کتابای درسی
از اول دیوان شروع کردن و شعرارو چپوندن لای درسا
غزل بیستم به بعد دیگه غریبه اگه خودت اهل شعر نباشی🚶🏻‍♀