عشق میبازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد، برد
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرنها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد...
فاضل 🍃
در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد، برد
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرنها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد...
فاضل 🍃
اگه دانشمندا بتونن کشف کنن مگس چرا
علاقه وافری به نشستن رو صورت داره
و براش درمانی پیدا کنن، خدمت بزرگی
به ارامش روان بشریت میکنن.
علاقه وافری به نشستن رو صورت داره
و براش درمانی پیدا کنن، خدمت بزرگی
به ارامش روان بشریت میکنن.
و بهم بگید این موجود خواب نداره؟
از این پرواز مدام و بی وقفه با اون وزوز اعصابخردکنش خسته نمیشه؟
کی استراحت میکنه با این میزان فعالیت بدنی؟
بالاش چجور تحلیل نمیرن؟
چرا انقدر سرعتش زیاده خاک بر سر؟
از این پرواز مدام و بی وقفه با اون وزوز اعصابخردکنش خسته نمیشه؟
کی استراحت میکنه با این میزان فعالیت بدنی؟
بالاش چجور تحلیل نمیرن؟
چرا انقدر سرعتش زیاده خاک بر سر؟
خب به شمال فکر میکنم که حواسم از جنوب پرت شه
به شهید علمدار
به اینکه وقتی اولین بار اومدم مثل اون برای خودم قانون و قرار بذارم لیست خودمو دیدم لیست اونو دیدم چقدر خجالت کشیدم.
به اینکه چقدر دلم میخواست برم سرخاکش و یه دل سیر گریه کنم و بگم یادته خودت از شهدا گلایه میکردی که فراموشتون کردن نشه خودت الان سرگرم دیدار سیدالشهداء باشی و مارو یادت رفته باشه...
به شهید علمدار
به اینکه وقتی اولین بار اومدم مثل اون برای خودم قانون و قرار بذارم لیست خودمو دیدم لیست اونو دیدم چقدر خجالت کشیدم.
به اینکه چقدر دلم میخواست برم سرخاکش و یه دل سیر گریه کنم و بگم یادته خودت از شهدا گلایه میکردی که فراموشتون کردن نشه خودت الان سرگرم دیدار سیدالشهداء باشی و مارو یادت رفته باشه...
تلاش مذبوحانه: تلاشی بینتیجه و مأیوسانه ، شبیه به حرکاتی که مرغ یا گوسفند بسمل در واپسین دقایق حیات می کند.
روایتِ "عباس بخوانید" کتاب زانتشنگان رو خوندم
دلم خیلی سوخت
بیشتر از اینکه هروقت دنبال چیزیم به طریقی سر راهم قرار میگیره و به چشم میاد ولی غالبا قدر نمیدونم
دلم خیلی سوخت
بیشتر از اینکه هروقت دنبال چیزیم به طریقی سر راهم قرار میگیره و به چشم میاد ولی غالبا قدر نمیدونم
قبل عید عکس همه شهدارو از رو دیوار اتاقم جمع کردم و گذاشتم جایی که نبینم
کتاباشونم دیگه دست نزدم
انگار بخوام قهری کنم که اهلش نیستم
ته دلم ولی کمتر خجالت کشیدن بود
انگار عکسا نباشن خودشونم نمیبیننم
کتاباشونم دیگه دست نزدم
انگار بخوام قهری کنم که اهلش نیستم
ته دلم ولی کمتر خجالت کشیدن بود
انگار عکسا نباشن خودشونم نمیبیننم
الان فقط حاج قاسم رو دیوار لبخند به لب داره
و دور نیست
و خجالت نمیکشم
میدونم و میدونه دوسش دارم
نگاهش سنگین نیست و میذاره نگاه کنمش
انگار که دست دراز کرده باشه
انگار که موهای سفیدش غرورمو جریحه دار نکنه
اونجور که شهدای کم سن و سالی که یا هم سنشونم یا ازشون بزرگترم یا یکم دیگه به سنشون میرسم، میکنن!
انگار که یه امن خاصی داره و تو دیگه دور از بهانهگیری و گریز خودتی؛ خود واقعیت :)
و دور نیست
و خجالت نمیکشم
میدونم و میدونه دوسش دارم
نگاهش سنگین نیست و میذاره نگاه کنمش
انگار که دست دراز کرده باشه
انگار که موهای سفیدش غرورمو جریحه دار نکنه
اونجور که شهدای کم سن و سالی که یا هم سنشونم یا ازشون بزرگترم یا یکم دیگه به سنشون میرسم، میکنن!
انگار که یه امن خاصی داره و تو دیگه دور از بهانهگیری و گریز خودتی؛ خود واقعیت :)