Forwarded from اتچ بات
▪️تکرار مکرر شیدایی...
[ و ۱۳ سال طاهره ]
نمیدانم چرا اینها را ندیده بودم! چرا نخوانده بودم این بینهایت شیدایی را. چرا غریبه بودم با #ساعدی عاشق؟ آخر مگر میشود این همه کلمات حزین و خراب و شوریده از گوهر مرادی که میشناختم؟
کتاب "طاهره طاهرهی عزیزم" را بخوانید تا جهانتان عوض شود. بخوانید و ببینید محبت ناب یعنی چه! ببینید غمِ زیبا که وصفاش را شنیدهایم چه شکلی دارد.
● پانوشت:
#غلامحسین_ساعدی، عاشق دختری بود از تبریز به اسم طاهره. طاهرهی کوزهگرانی.
این راز بعد از دقمرگی ساعدی و درگذشت دلبر آذری فاش شد. اواسط دههی ۸۰، توسط بازماندگان زن، توی پستوی خانه...
ساعدی، از روزگار خامی و جوانی، تا وقت شهرت و کاردیدگی، ۱۳سال، پیوسته برای دلبرش نامه مینوشت و جواب نمیگرفت. همهی نامهها پر از شور و امید و تمنا و اندوهاند. یکیشان اما ویرانکننده است. همان که تصویرش به پیوست آمده. عالیجناب داستانهای فارسی انگار کم آورده. لال شده از فراق. فقط نوشته طاهره، طاهره، طاهره...
این نامهها را نشر مشکی در ۸۸ منتشر کرده....
#کتاب
#سند
@aminhaghrah
[ و ۱۳ سال طاهره ]
نمیدانم چرا اینها را ندیده بودم! چرا نخوانده بودم این بینهایت شیدایی را. چرا غریبه بودم با #ساعدی عاشق؟ آخر مگر میشود این همه کلمات حزین و خراب و شوریده از گوهر مرادی که میشناختم؟
کتاب "طاهره طاهرهی عزیزم" را بخوانید تا جهانتان عوض شود. بخوانید و ببینید محبت ناب یعنی چه! ببینید غمِ زیبا که وصفاش را شنیدهایم چه شکلی دارد.
● پانوشت:
#غلامحسین_ساعدی، عاشق دختری بود از تبریز به اسم طاهره. طاهرهی کوزهگرانی.
این راز بعد از دقمرگی ساعدی و درگذشت دلبر آذری فاش شد. اواسط دههی ۸۰، توسط بازماندگان زن، توی پستوی خانه...
ساعدی، از روزگار خامی و جوانی، تا وقت شهرت و کاردیدگی، ۱۳سال، پیوسته برای دلبرش نامه مینوشت و جواب نمیگرفت. همهی نامهها پر از شور و امید و تمنا و اندوهاند. یکیشان اما ویرانکننده است. همان که تصویرش به پیوست آمده. عالیجناب داستانهای فارسی انگار کم آورده. لال شده از فراق. فقط نوشته طاهره، طاهره، طاهره...
این نامهها را نشر مشکی در ۸۸ منتشر کرده....
#کتاب
#سند
@aminhaghrah
Telegram
attach 📎
#درنگ
هر قدر، انسان شریف تر و نجیب تر و حساستر باشد از جنایت دیگران بیشتر رنج میبرد،
و این دو علت دارد یکی اینکه خود را مستحق خیانت نمی بیند
و دیگر اینکه منتظر نیست که سایرین با او عملی کنند که خود او با سایرین نکرده است.
👤 الکساندر دوما 📚 سه تفنگدار
#تو_هم_بخوان این روایت نو را...
@AnzaliBook
هر قدر، انسان شریف تر و نجیب تر و حساستر باشد از جنایت دیگران بیشتر رنج میبرد،
و این دو علت دارد یکی اینکه خود را مستحق خیانت نمی بیند
و دیگر اینکه منتظر نیست که سایرین با او عملی کنند که خود او با سایرین نکرده است.
👤 الکساندر دوما 📚 سه تفنگدار
#تو_هم_بخوان این روایت نو را...
@AnzaliBook
Forwarded from اتچ بات
▪️آخرین یادداشتِ #ویرجینیا_ولف پیش از خودکشی در رودخانه، برای همسرش لئوناردو:
[ گمان نمیکنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بودهایم، شاد باشند ]
«عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شدهام. احساس میکنم که نمیتوانیم یکی دیگر از این دورههای وحشتناک را از سر بگذرانیم؛ و اینبار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدنِ صداهایی کردهام و نمیتوانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را میکنم که به گمانم بهترین کارِ ممکن است.
بهترین شادیِ ممکن را تو در اختیارم گذاشتهای. هرآنچه میتوان بود، برایم بودهای. میدانم که دارم زندگیات را تباه میکنم، میدانم که بدون من میتوانی کار کنی؛ و میدانم که خواهی کرد. میدانم.. گمان نمیکنم تا پیش از آغازِ این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری میتوانستند از این شادتر باشند. بیش از این توانِ مبارزه ندارم. میبینی؟ حتی نمیتوانم این را هم درست بنویسم. نمیتوانم چیزی بخوانم.
میخواهم بگویم همهٔ شادیِ زندگیام را مدیونِ توأم. تو با همهچیزِ من ساختهای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بودهای. همهچیز جز اطمینان به نیکیِ تو، مرا ترک گفتهاست. دیگر نمیتوانم به تباه کردنِ زندگیات ادامه دهم. گمان نمیکنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بودهایم، شاد باشند.
ویرجینیا...»
@aminhaghrah
[ گمان نمیکنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بودهایم، شاد باشند ]
«عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شدهام. احساس میکنم که نمیتوانیم یکی دیگر از این دورههای وحشتناک را از سر بگذرانیم؛ و اینبار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدنِ صداهایی کردهام و نمیتوانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را میکنم که به گمانم بهترین کارِ ممکن است.
بهترین شادیِ ممکن را تو در اختیارم گذاشتهای. هرآنچه میتوان بود، برایم بودهای. میدانم که دارم زندگیات را تباه میکنم، میدانم که بدون من میتوانی کار کنی؛ و میدانم که خواهی کرد. میدانم.. گمان نمیکنم تا پیش از آغازِ این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری میتوانستند از این شادتر باشند. بیش از این توانِ مبارزه ندارم. میبینی؟ حتی نمیتوانم این را هم درست بنویسم. نمیتوانم چیزی بخوانم.
میخواهم بگویم همهٔ شادیِ زندگیام را مدیونِ توأم. تو با همهچیزِ من ساختهای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بودهای. همهچیز جز اطمینان به نیکیِ تو، مرا ترک گفتهاست. دیگر نمیتوانم به تباه کردنِ زندگیات ادامه دهم. گمان نمیکنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بودهایم، شاد باشند.
ویرجینیا...»
@aminhaghrah
Telegram
attach 📎
کسی که منتظر نامهای از معشوقش است به نیروی حیات یا مرگی که در کلمات نهفته واقف است.
📖 «سفر زمستانی»، املی نوتومب، نشرچشمه
#تو_هم_بخوان این روایت نو را...
@AnzaliBook
📖 «سفر زمستانی»، املی نوتومب، نشرچشمه
#تو_هم_بخوان این روایت نو را...
@AnzaliBook
Forwarded from آمین
▪️
همیشه افراد ساکت را دوست داشتهام، هیچگاه نمیفهمی در حال رقصیدن در رویای خویشند و یا سنگینی بار هستی را به دوش میکشند...
[ در جستجوی آلاسکا | #جان_گرین ]
#کتاب
#روایت
@aminhaghrah
همیشه افراد ساکت را دوست داشتهام، هیچگاه نمیفهمی در حال رقصیدن در رویای خویشند و یا سنگینی بار هستی را به دوش میکشند...
[ در جستجوی آلاسکا | #جان_گرین ]
#کتاب
#روایت
@aminhaghrah
رویدادِ فرهنگی چنان
#دعوتید به قدمِ دومِ رویدادِ فرهنگیِ #تو_هم_بخوان #چخوف_خوانی در بندر انزلی گفتگو و مروری بر آثار آنتوان چخوف 5شنبه 28 دی 96 ساعت 16 محوطه شهرداری انزلی، موزیک جیگا @AnzaliBook
احمق به کسانی گفته میشود که برای اثبات گفتههایشان هیچ مدرکی ارائه نمیکنند، اما برای زیر سوال بردن دیگران از آنها مدرک طلب میکنند.
| آنتون چخوف |
#تو_هم_بخوان
@AnzaliBook
| آنتون چخوف |
#تو_هم_بخوان
@AnzaliBook
دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا محکوم میکنند، بلکه دوستان هستند.
#میلان_کوندرا
@AnzaliBook
#میلان_کوندرا
@AnzaliBook
Forwarded from اتچ بات
فریدون با فرفره هایش
او بیش از یک شهروند بود
⏹ برای یک بار چشم هایتان را ببندید و تصور کنید انزلی را بدون تالاب، انزلی را بدون مناره و انزلی را بدون بندر... تصور تلخی ست و غیر قابل باور. مگر می شود انزلی را بدون تالاب تصور کرد؟ مگر می شود انزلی را خواست ولی مناره آن را نه؟! خیابان سی متری یا بلوار انزلی را مگر می شود در جای دیگر با همین حس و حال پذیرفت؟ حقیقت این است که از یک جایی به بعد شهر ها دیگر یک طول و عرض جغرافیاییِ صِرف یا خیابان ها و کوچه های پی در پی نیستند و همه مردمانشان را نیز نمی توان صرفا یک "شهروند" تلقی کرد. وقتی برای مدتی از شهر دور می شویم پس از بازگشت ناخودآگاه چشمانِ ما سراغ آدم هایی را در کوچه ها و خیابان ها می گیرند که چشم و ذهن ما مدت ها به دیدن آن افراد در آن مکان عادت کرده بود می توان به این "بازگشت" و "دلتنگی" حسِ نوستالژی گفت... حس و موقعیتی که بعضا نزد بسیاری از هنرمندان دستمایه خلق آثار جدی هنری می شود.
◀️ شهر انزلی از این موقعیت ها کم نداشته است، بناهای دوست داشتنی، چهره های به یاد ماندنی. از کافه مادام که خود بهانه ای برای خلق رمان و داستان های بسیار شد تا فریدونِ ندائی یا همان پیرمرد فرفره فروشِ انزلی که این روزها خبر فوت او شهروندان انزلی را متاثر و وادار به واکنش هایی در سطح شبکه های اجتماعی کرد. این اتفاقِ ناگوار به خوبی نشان داد که پیرمرد فرفره فروش در خاطره جمعیِ مردم انزلی صاحب جایگاهِ خاصی بوده، روز گذشته وقتی از کنار محل همیشگیِ توقف فریدون ندائی، میدان مادر، می گذشتم شهروندی را دیدم که به یاد فریدون، بادکنکی به تیر چراغ آویزان می کرد که این خود نشان دهنده ی توجهِ شهروندان به افرادی ست که در شهر فراتر از یک شهروند جایگاه دارند و آن ها به نوعی در مجموعه "شناسه" های شهری قرار گرفته اند.
◀️ انزلی از این شناسه های ملموس بیشمار دارد، حال چطور می توان از این ظرفیت برای احیای هویت های فرهنگی اجتماعی شهری استفاده کرد؟ اینجا نقش فعالان فرهنگی، اجتماعی، هنرمندان و اهل اندیشه برای تولید فکر و اثر را نمی توان نادیده گرفت. همانطور که بیان شد، کافه مادام و شخص مادام آراکس لیمونادیان دستمایه خلق رمان هایی شده اند که این مساله به ارتقاء سطح اندوخته های میراث معنوی و فرهنگی انزلی منتهی می شود، در نتیجه می توان گفت تولید آگاهانه هنر و توجه به سمبل های اجتماعی، فرهنگی و تاریخی نقش مهمی در هویت بخشی و احیای هویت های یک شهر دارد که با زبان هنر و به شکل های گوناگون اعم از شعر، داستان، گرافیتی و... می تواند ظهور کند.
آرمین صافدل
@ArminSafdel
او بیش از یک شهروند بود
⏹ برای یک بار چشم هایتان را ببندید و تصور کنید انزلی را بدون تالاب، انزلی را بدون مناره و انزلی را بدون بندر... تصور تلخی ست و غیر قابل باور. مگر می شود انزلی را بدون تالاب تصور کرد؟ مگر می شود انزلی را خواست ولی مناره آن را نه؟! خیابان سی متری یا بلوار انزلی را مگر می شود در جای دیگر با همین حس و حال پذیرفت؟ حقیقت این است که از یک جایی به بعد شهر ها دیگر یک طول و عرض جغرافیاییِ صِرف یا خیابان ها و کوچه های پی در پی نیستند و همه مردمانشان را نیز نمی توان صرفا یک "شهروند" تلقی کرد. وقتی برای مدتی از شهر دور می شویم پس از بازگشت ناخودآگاه چشمانِ ما سراغ آدم هایی را در کوچه ها و خیابان ها می گیرند که چشم و ذهن ما مدت ها به دیدن آن افراد در آن مکان عادت کرده بود می توان به این "بازگشت" و "دلتنگی" حسِ نوستالژی گفت... حس و موقعیتی که بعضا نزد بسیاری از هنرمندان دستمایه خلق آثار جدی هنری می شود.
◀️ شهر انزلی از این موقعیت ها کم نداشته است، بناهای دوست داشتنی، چهره های به یاد ماندنی. از کافه مادام که خود بهانه ای برای خلق رمان و داستان های بسیار شد تا فریدونِ ندائی یا همان پیرمرد فرفره فروشِ انزلی که این روزها خبر فوت او شهروندان انزلی را متاثر و وادار به واکنش هایی در سطح شبکه های اجتماعی کرد. این اتفاقِ ناگوار به خوبی نشان داد که پیرمرد فرفره فروش در خاطره جمعیِ مردم انزلی صاحب جایگاهِ خاصی بوده، روز گذشته وقتی از کنار محل همیشگیِ توقف فریدون ندائی، میدان مادر، می گذشتم شهروندی را دیدم که به یاد فریدون، بادکنکی به تیر چراغ آویزان می کرد که این خود نشان دهنده ی توجهِ شهروندان به افرادی ست که در شهر فراتر از یک شهروند جایگاه دارند و آن ها به نوعی در مجموعه "شناسه" های شهری قرار گرفته اند.
◀️ انزلی از این شناسه های ملموس بیشمار دارد، حال چطور می توان از این ظرفیت برای احیای هویت های فرهنگی اجتماعی شهری استفاده کرد؟ اینجا نقش فعالان فرهنگی، اجتماعی، هنرمندان و اهل اندیشه برای تولید فکر و اثر را نمی توان نادیده گرفت. همانطور که بیان شد، کافه مادام و شخص مادام آراکس لیمونادیان دستمایه خلق رمان هایی شده اند که این مساله به ارتقاء سطح اندوخته های میراث معنوی و فرهنگی انزلی منتهی می شود، در نتیجه می توان گفت تولید آگاهانه هنر و توجه به سمبل های اجتماعی، فرهنگی و تاریخی نقش مهمی در هویت بخشی و احیای هویت های یک شهر دارد که با زبان هنر و به شکل های گوناگون اعم از شعر، داستان، گرافیتی و... می تواند ظهور کند.
آرمین صافدل
@ArminSafdel
Telegram
attach 📎
🔹 زندگی در دنیا هم همین طور است خیلی از انسانها داد می کشند ناله می کنند می گریند ولی نمی توانند صدایشان را به جائی برسانند زیرا معلوم نیست آنها زندگی می کنند یا نه؟ البته آنها فرقی با مرده ها ندارند و به غیر از روزهای سرشماری، انتخابات، اخذ مالیات و خدمت سربازی جزو انسان شمرده نمی شوند. اگر در دنیا از همه سوال بکنند آیا تو انسان هستی؟ چند نفر با افتخار می توانند بگویند آره من هستم؟
▫️#عزیز_نسین / کتاب: خر مرده
▫️ترجمه: اصغر دانشور / نشر: تلاش - ۱۳۶۴
#تو_هم_بخوان این روایت نو را...
@AnzaliBook
▫️#عزیز_نسین / کتاب: خر مرده
▫️ترجمه: اصغر دانشور / نشر: تلاش - ۱۳۶۴
#تو_هم_بخوان این روایت نو را...
@AnzaliBook
هیچ عذابی فراتر از حبسکردن داستانی ناگفته در درون خود نیست.
#مایا_آنجلو
14 فوریه روزجهانی بزرگداشت داستان کوتاه
@AnzaliBook
#مایا_آنجلو
14 فوریه روزجهانی بزرگداشت داستان کوتاه
@AnzaliBook
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا
نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب
#هاتف_اصفهانی
@AnzaliBook
نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب
#هاتف_اصفهانی
@AnzaliBook
گاهگاهی می شنویم که انسان باید آزاد باشد-"آزاد مانند پرندگان" ولی آیا بنظرشما پرندگان و مثلا دارکوب ها آزادند؟ اگر دارکوب "آزاد" بود، می توانست بهر کجا که می خواهد پر کشد، و درهرجا که خوش دارد سکونت گزیند- و این مطلقا ممکن نیست. اگر دارکوبی را به مرغزار بی درختی انتقال دهید، می میرد.
✍️ #ایلین_سگال
📗 چگونه انسان غول شد
#تو_هم_بخوان این روایت نو را...
@AnzaliBook
✍️ #ایلین_سگال
📗 چگونه انسان غول شد
#تو_هم_بخوان این روایت نو را...
@AnzaliBook
آوای « تو هم بخوان » در شهر باران
گزارش روزنامه همشهری گیلان از رویدادِ فرهنگی #تو_هم_بخوان
در شماره روز یکشنبه 29 بهمن 96
#همشهری_گیلان
@AnzaliBook
گزارش روزنامه همشهری گیلان از رویدادِ فرهنگی #تو_هم_بخوان
در شماره روز یکشنبه 29 بهمن 96
#همشهری_گیلان
@AnzaliBook