✅ نخستین وحی
به نام ذات سَرْمَد می کنم اکنون سخن آغاز
گریزم از هوای نفس؛ کنم در کوی جان پرواز
شب قدر؛ در دل غار حرا؛ رُوحُ الأَمِين آمد
به صد شور و نوا و با تبسم؛ بر زمین آمد
به دستور الهی گفت اقْرَأْ شافع امت
که هستی راستگوی و نیز هستی موجب رحمت
سخن بگشود آن سرو روان؛ آن مهربان ما
که ناید تا به محشر؛ مثل ایشان؛ در جهان ما
به سمتش رو نمود و گفت من خواندن نمیدانم
از این رو در تَعَجُّب باشم از احکام سُبحانم
بغل وا کرد جِبْرِيل امین و کرد در آغوشش
دوباره گفت اقْرَأْ و طنید این صوت در گوشش
به بار دوم و تکرار گفتش من نمی دانم
شدم اندر شگفت و بهت من از کار جانانم
شروع کرد آن ملک آیات پاک خالق بی چون
منظم؛ شرح؛ اندر شرح این مفهوم؛ این مضمون
ز بعد واقعه؛ نا پایدار شد حالت ایشان
شدند آشفته حال و مضطرب با پیکری لرزان
دوان گشتند سمت خانه و اهل و عیال خویش
که تاگویند به امّالمؤمنین از وضعَ حال خویش
فکندند رخ و گفتند زودتر من را بپوشانید
از این اوضاع و این آشفتگی ها دور گردانید
سپس آن حضرت صدیقهی کبری به فکر افتاد
قدم اندر مسیر خانهٔ ابنّ اسد بِنهاد
بگفتش ای عمو زاده؛ شنو اکنون پیام من
برون کن راه حلی از برای این کلام من
عمو زاده؛ چنین است شرح حال داستان اکنون
کنون ترسم ز آشوب و خطر در این مکان اکنون
عمو زاده بیان کرد؛ سرگذشت دوره پیشین
که بودش حضرت موسی؛ اندر صدر آن آیین
یقیناً مثل آن دوره که وحی می آمد از خالق
به موسی کلیم الله ... یعنی قاصد حاذق
خدای ذُوالجَلال اینک نموده با تواش پیمان
تو هستی خاتم پِیْغَمْبَرَان؛ ای مظهر ایمان
چه بودی گر مُیَسَّر میشدم تا آن زمان دون
که اقوامت تو را تکذیب نموده میکنند بیرون
در آن ساعات باشم؛ گر نفس در سینه من بود
وگر یاری نماید عمر من؛ تا لحظه ٔ موعود
سخن را داد پایان مرد با دانش و با عرفان
که باشد جایگاه آخرینش روضه رضوان
زمان بگذشت؛ بر احمد نخستین وحی نازِل گشت
پیام معرفت؛ علم و قلم؛ را وحی عامِل گشت
✍ ارسالی آقای محمد یوسف نیازی
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
به نام ذات سَرْمَد می کنم اکنون سخن آغاز
گریزم از هوای نفس؛ کنم در کوی جان پرواز
شب قدر؛ در دل غار حرا؛ رُوحُ الأَمِين آمد
به صد شور و نوا و با تبسم؛ بر زمین آمد
به دستور الهی گفت اقْرَأْ شافع امت
که هستی راستگوی و نیز هستی موجب رحمت
سخن بگشود آن سرو روان؛ آن مهربان ما
که ناید تا به محشر؛ مثل ایشان؛ در جهان ما
به سمتش رو نمود و گفت من خواندن نمیدانم
از این رو در تَعَجُّب باشم از احکام سُبحانم
بغل وا کرد جِبْرِيل امین و کرد در آغوشش
دوباره گفت اقْرَأْ و طنید این صوت در گوشش
به بار دوم و تکرار گفتش من نمی دانم
شدم اندر شگفت و بهت من از کار جانانم
شروع کرد آن ملک آیات پاک خالق بی چون
منظم؛ شرح؛ اندر شرح این مفهوم؛ این مضمون
ز بعد واقعه؛ نا پایدار شد حالت ایشان
شدند آشفته حال و مضطرب با پیکری لرزان
دوان گشتند سمت خانه و اهل و عیال خویش
که تاگویند به امّالمؤمنین از وضعَ حال خویش
فکندند رخ و گفتند زودتر من را بپوشانید
از این اوضاع و این آشفتگی ها دور گردانید
سپس آن حضرت صدیقهی کبری به فکر افتاد
قدم اندر مسیر خانهٔ ابنّ اسد بِنهاد
بگفتش ای عمو زاده؛ شنو اکنون پیام من
برون کن راه حلی از برای این کلام من
عمو زاده؛ چنین است شرح حال داستان اکنون
کنون ترسم ز آشوب و خطر در این مکان اکنون
عمو زاده بیان کرد؛ سرگذشت دوره پیشین
که بودش حضرت موسی؛ اندر صدر آن آیین
یقیناً مثل آن دوره که وحی می آمد از خالق
به موسی کلیم الله ... یعنی قاصد حاذق
خدای ذُوالجَلال اینک نموده با تواش پیمان
تو هستی خاتم پِیْغَمْبَرَان؛ ای مظهر ایمان
چه بودی گر مُیَسَّر میشدم تا آن زمان دون
که اقوامت تو را تکذیب نموده میکنند بیرون
در آن ساعات باشم؛ گر نفس در سینه من بود
وگر یاری نماید عمر من؛ تا لحظه ٔ موعود
سخن را داد پایان مرد با دانش و با عرفان
که باشد جایگاه آخرینش روضه رضوان
زمان بگذشت؛ بر احمد نخستین وحی نازِل گشت
پیام معرفت؛ علم و قلم؛ را وحی عامِل گشت
✍ ارسالی آقای محمد یوسف نیازی
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
🙏1
#بازنشر
▪️ اینجا «بم» است
▫️ خاطرات امدادرسانی به زلزله زدگان بم
✍ حسین سلیمانپور
پنجم دی ماه ۱۳۸۲ هنگامی که خبر زلزله بم را از رادیو شنیدم، تنها تصویری که از این شهر در ذهنم بود، عکس چاپ شده «ارگ بم» روی کارتنهای «رطب مضافتی» بم بود و همه آنچه از بم میدانستم، این بود که «شهر بم ارگی دارد و خرماهایی خوب».اخبار را که پیگیر شدم گویای واقعیت تلخی بود و آن اینکه زلزله به این شهر خسارت بسیاری وارد کرده است.
همان روز اول از طرف مؤسسه خیریه محسنین زاهدان، ستادی برای کمکرسانی با شعبههایی متعدد در سطح شهر تشکیل شد. از طرفی، بعد از بازگشت گروه تحقیق مؤسسهٔ خیریهٔ محسنین از بم و پی بردن به عمق فاجعه، تصمیم بر آن شد که علاوه بر ارسال کمکهای مالی، کمکهای انسانی نیز فرستاده شود.
عقربههای ساعت یازده پیش از ظهر را نشان میداد که اتوبوس حامل کمکرسانان، خیابانهای شهر زاهدان را یکی پس از دیگر میپیمود و خود را از شهر جدا میکرد تا به مقصد بم حرکت کند. در پلیس راه زاهدان، اندکی توقف نمودیم تا دیگر امدادرسانان و نیز کامیونها و خودروهای حامل کمکهای مالی به ما بپیوندند و سرانجام ساعت ۱۲، کاروان امدارسانی راه کویر را به مقصد بمِ واژگون شده در پیش گرفت. توفان شنی شدیدی کویر را درنوردیده و عبور و مرور را کند کرده بود. نماز مغرب را در یکی از روستاهای بم ادا کردیم، ولی در آن هیچ اثری از (خرابی) زلزله به چشم نمیخورد. هر چه به بم نزدیکتر میشدیم، ترافیک سنگین و سنگینر میشد. نور چراغ وسائط نقلیه جاده را همچون شهری چراغان کرده بود، بیشتر وسائط نقیله، حامل کمکهای مالی هموطنان عزیزمان به زلزله زدگان بود.
شب بود و همه جا تاریک، در جلوی ما شهری نمایان شد که کاملا چراغان بود. با خود گفتم: پس کجای شهر بم خراب شده است؟ پس از تحقیق، کاشف به عمل آمد که این شهر، بم نیست بلکه ارگ جدید بم است در حدود ۱۰ کیلومتری آن، که البته خسارتی ندیده است!پیش از ما گروهی دیگر هم از طرف مؤسسهٔ خیریهٔ محسنین آمده بود. وقتی کاروان ما در محل اقامت امدادرسانان (کنار شهر بم) توقف کرد، چیزی به جز چند دیوار مخروبه ندیدم. همه جای شهر تاریک، ساکت و آرام بود و کمی رعب آور، گویی بم شده بود «شهر ارواح».
امکانات کم بود و افراد زیاد و هوا هم اندکی سرد. از آنجا که خسته راه بودیم، هر کدام پتویی برداشتیم و کفش را بالش و خاک زلزله زده بم را تشک کردیم و گوشهای ولو شدیم.
گرچه ما از خورشید سحرخیزتر بودیم، اما تا آمادهی رفتن به شهر شدیم، خورشید پرتو نورش را بر شهرِ با خاک یکسان شده بم افکند و گویا با زبان حال میگفت: هر چه سریعتر به داد کسانی که زنده یا مرده زیر آوارند، برسید. صبحانه مختصری خوردیم و افراد در گروههای ده نفری به همراه وسائل لازم از قبیل بیل، کلنگ، دستکش، ماسک، آب معدنی، نان، کفن و… روانه شهر شدیم. ورودی شهر کنترل بود و کسی به جز امدادرسانان اجازه ورود به آن را نداشتند. به مجرد ورود به شهر و با دیدن آن همه ویرانی، هوش از سرم پرید!دیگر اثر چشمگیری از ساختمانهای سر به فلک کشیده و خیابانهای تمیز و آب پاشی شده نبود. دیگر کودکی بازیگوش شادان و خندان به طرف مدرسه نمیدوید؛ آن کودک دیگر، نگران تکلیف حل نشدهاش نبود. یا خودش به آسمان پر کشیده بود یا پدر و مادرش را از دست داده بود. وقت اداریِ کارمندان رسیده بود؛ اما نه ادارهای مانده بود، نه کارمندی، نه رئیسی و نه اربابرجوعی، همه با هم به سفر ابدی رفته بودند.
میان شهر در منطقهای (قدیمی) که بیشتر خانههایش خشتی بود و الان شده بود تلی از خاک، توقف کردیم. برادر مهاجر افغانی میگفت در همین خانهها با چند تا از دوستانش خوابیده بوده است و خودش توانسته فرار کند ولی بقیه زیر آور ماندهاند؛ اما از آنجا که خانهها به شدت تخریب شده بود، نمیتوانست دقیقا بگوید دوستانش در کدام نقطه، زیر آوارند.تلاشهای ما با بیل و کلنگ برای یافتن اجساد بیفایده بود. مجبور شدیم بیل مکانیکی بیاوریم و باز هم اثری از اجساد نبود، بعداً متوجه شدیم که همان روز اول کمی آنطرفتر از نقطهای که او میگوید اجساد دوستانش را درآوردهاند.
در کنار ما دو ساختمان چند طبقه بود که یکی از آنها کاملا تخریب شده بود، به گونهای که برای بیرون آوردن اجساد باید اول قدمت را بر روی ایزوگام پشت بام آن که اینک با زمین برابر شده است مینهادی. در کنارش اما ساختمانی بود کاملا آسیب پذیر که هر آن احتمال فرو ریختنش بود، به ویژه آنکه بم لحظهای آرام نداشت و همواره میلرزید و این مشکل کمکرسانی را کند میکرد.
امدادرسانان از یک طرف با بیل مکانیکی و از طرفی با بیل و کلنگ اجساد را از زیر آوار درمیآوردند. اجساد که بیرون میآمد، امدادگران آنان را کنار خیابان میگذاشتند تا ماشینهای مخصوص حمل اجساد آنان را به قبرستان ببرند.
ادامه👇
▪️ اینجا «بم» است
▫️ خاطرات امدادرسانی به زلزله زدگان بم
✍ حسین سلیمانپور
پنجم دی ماه ۱۳۸۲ هنگامی که خبر زلزله بم را از رادیو شنیدم، تنها تصویری که از این شهر در ذهنم بود، عکس چاپ شده «ارگ بم» روی کارتنهای «رطب مضافتی» بم بود و همه آنچه از بم میدانستم، این بود که «شهر بم ارگی دارد و خرماهایی خوب».اخبار را که پیگیر شدم گویای واقعیت تلخی بود و آن اینکه زلزله به این شهر خسارت بسیاری وارد کرده است.
همان روز اول از طرف مؤسسه خیریه محسنین زاهدان، ستادی برای کمکرسانی با شعبههایی متعدد در سطح شهر تشکیل شد. از طرفی، بعد از بازگشت گروه تحقیق مؤسسهٔ خیریهٔ محسنین از بم و پی بردن به عمق فاجعه، تصمیم بر آن شد که علاوه بر ارسال کمکهای مالی، کمکهای انسانی نیز فرستاده شود.
عقربههای ساعت یازده پیش از ظهر را نشان میداد که اتوبوس حامل کمکرسانان، خیابانهای شهر زاهدان را یکی پس از دیگر میپیمود و خود را از شهر جدا میکرد تا به مقصد بم حرکت کند. در پلیس راه زاهدان، اندکی توقف نمودیم تا دیگر امدادرسانان و نیز کامیونها و خودروهای حامل کمکهای مالی به ما بپیوندند و سرانجام ساعت ۱۲، کاروان امدارسانی راه کویر را به مقصد بمِ واژگون شده در پیش گرفت. توفان شنی شدیدی کویر را درنوردیده و عبور و مرور را کند کرده بود. نماز مغرب را در یکی از روستاهای بم ادا کردیم، ولی در آن هیچ اثری از (خرابی) زلزله به چشم نمیخورد. هر چه به بم نزدیکتر میشدیم، ترافیک سنگین و سنگینر میشد. نور چراغ وسائط نقلیه جاده را همچون شهری چراغان کرده بود، بیشتر وسائط نقیله، حامل کمکهای مالی هموطنان عزیزمان به زلزله زدگان بود.
شب بود و همه جا تاریک، در جلوی ما شهری نمایان شد که کاملا چراغان بود. با خود گفتم: پس کجای شهر بم خراب شده است؟ پس از تحقیق، کاشف به عمل آمد که این شهر، بم نیست بلکه ارگ جدید بم است در حدود ۱۰ کیلومتری آن، که البته خسارتی ندیده است!پیش از ما گروهی دیگر هم از طرف مؤسسهٔ خیریهٔ محسنین آمده بود. وقتی کاروان ما در محل اقامت امدادرسانان (کنار شهر بم) توقف کرد، چیزی به جز چند دیوار مخروبه ندیدم. همه جای شهر تاریک، ساکت و آرام بود و کمی رعب آور، گویی بم شده بود «شهر ارواح».
امکانات کم بود و افراد زیاد و هوا هم اندکی سرد. از آنجا که خسته راه بودیم، هر کدام پتویی برداشتیم و کفش را بالش و خاک زلزله زده بم را تشک کردیم و گوشهای ولو شدیم.
گرچه ما از خورشید سحرخیزتر بودیم، اما تا آمادهی رفتن به شهر شدیم، خورشید پرتو نورش را بر شهرِ با خاک یکسان شده بم افکند و گویا با زبان حال میگفت: هر چه سریعتر به داد کسانی که زنده یا مرده زیر آوارند، برسید. صبحانه مختصری خوردیم و افراد در گروههای ده نفری به همراه وسائل لازم از قبیل بیل، کلنگ، دستکش، ماسک، آب معدنی، نان، کفن و… روانه شهر شدیم. ورودی شهر کنترل بود و کسی به جز امدادرسانان اجازه ورود به آن را نداشتند. به مجرد ورود به شهر و با دیدن آن همه ویرانی، هوش از سرم پرید!دیگر اثر چشمگیری از ساختمانهای سر به فلک کشیده و خیابانهای تمیز و آب پاشی شده نبود. دیگر کودکی بازیگوش شادان و خندان به طرف مدرسه نمیدوید؛ آن کودک دیگر، نگران تکلیف حل نشدهاش نبود. یا خودش به آسمان پر کشیده بود یا پدر و مادرش را از دست داده بود. وقت اداریِ کارمندان رسیده بود؛ اما نه ادارهای مانده بود، نه کارمندی، نه رئیسی و نه اربابرجوعی، همه با هم به سفر ابدی رفته بودند.
میان شهر در منطقهای (قدیمی) که بیشتر خانههایش خشتی بود و الان شده بود تلی از خاک، توقف کردیم. برادر مهاجر افغانی میگفت در همین خانهها با چند تا از دوستانش خوابیده بوده است و خودش توانسته فرار کند ولی بقیه زیر آور ماندهاند؛ اما از آنجا که خانهها به شدت تخریب شده بود، نمیتوانست دقیقا بگوید دوستانش در کدام نقطه، زیر آوارند.تلاشهای ما با بیل و کلنگ برای یافتن اجساد بیفایده بود. مجبور شدیم بیل مکانیکی بیاوریم و باز هم اثری از اجساد نبود، بعداً متوجه شدیم که همان روز اول کمی آنطرفتر از نقطهای که او میگوید اجساد دوستانش را درآوردهاند.
در کنار ما دو ساختمان چند طبقه بود که یکی از آنها کاملا تخریب شده بود، به گونهای که برای بیرون آوردن اجساد باید اول قدمت را بر روی ایزوگام پشت بام آن که اینک با زمین برابر شده است مینهادی. در کنارش اما ساختمانی بود کاملا آسیب پذیر که هر آن احتمال فرو ریختنش بود، به ویژه آنکه بم لحظهای آرام نداشت و همواره میلرزید و این مشکل کمکرسانی را کند میکرد.
امدادرسانان از یک طرف با بیل مکانیکی و از طرفی با بیل و کلنگ اجساد را از زیر آوار درمیآوردند. اجساد که بیرون میآمد، امدادگران آنان را کنار خیابان میگذاشتند تا ماشینهای مخصوص حمل اجساد آنان را به قبرستان ببرند.
ادامه👇
😢4
اینجا دیگر نه برای مردگان اعلامیه پخش میشد، نه کسی با دسته گل به تشییع جنازه میرفت، نه مرده تابوتی داشت و نه حتی کفنی! تا دیروز در این کوچهها جنازه یک مرده را چندین زنده مشایعت میکردند اما اینک یک زنده (راننده ماشین) چندین مرده را همراهی میکند.
به یاد شعر خلاق المعانی کمالالدین اسماعیل اصفهانی میافتم:
کس نیست که تا بر وطن خود گرید / بر حال تباه مردم بد گرید / دی بر سر مردهای دوصد شیون بود / امروز یکی نیست که بر صد گرید
نخستین جسدی که دیدم حالت ترس و وحشت بر من غالب شد. در تمام عمرم اولین باری بود که جسدی را اینچنین میدیدم. لحظهای بعد با بیرون آمدن جسدی دیگر از زیر آوار زنی که منتظر بیرون آمدن جسد شوهر و عزیزانش بود، چنان فریاد زد و فرزند جوانش را در آغوش گرفت که دل هر بینندهای را به درد میآورد. اما تقدیر کارش را کرده بود و چارهای نبود جز تسلیم در مقابل تقدیر. زن مسکین مانع رفتن فرزند به کنار جسد پدر میشد و هر دو به شدت میگریستند.
الان دیگر امدادگران از تمام کشور و حتی همه دنیا در سرتاسر شهر بم مشغول بیرون آوردن اجساد بودند. گرچه برخی که عمرشان به پایان نرسیده بود و هنوز دست تقدیر برایشان بازیهای زیادی داشت که ما انسانهای زنده به آنان میگوییم «خوش شانس» زنده از زیر آوار بیرون میآمدند. دمدمای ظهر به طرف اقامتگاه حرکت کردیم. در راه با دقت به مخروبههای شهر مینگریستم. دیگر اثری از خواب و استراحت ظهر نبود. کسی هم برای صرف ناهار از محل کار به خانه برنمیگشت. دیگر مادری چشم به راه کودک خردسالش نبود تا از مدرسه برگردد و بگوید: امروز معلمم برایم درس «بابا نان داد» خواند. خیر! امروز دیگر بابایی نبود که نان بدهد.
هنوز پیاده نشده بودیم که مأموریت دادند به قبرستان برویم. آری قبرستان که حالا اکثر ساکنان بم در آنجا منزل گزیدهاند و تا ابد آرمیدهاند. اینجا قبرستان است؛ اما قبرستانی متفاوت با دیگر قبرستانها. در اینجا خبری از جنازههای معطر و غسل داده و کفن شده نیست. اثری از قبرهای مستطیلی و سنگ قبرهای آنچنانی نیست. خبری از قبر تک نفری نیست. بر خلاف دیگر جاها که میت بر دوش و شانه گروهی میآید و تنها دفن میشود، اینجا مرده تنها بر پشت آمبولانس میآید و با جمع کثیری در یک قبر بزرگ دفن میشود. نزدیک بیست لودر و بیل مکانیکی قبرهای جمعی را حفر میکنند و در هر قبر (و انشاءالله حمل بر بیاحترامی نشود ـ گودال ـ) نزدیک صد جسد دفن میشود.
گروهی کفن میبُرند از طاقههای پارچهای که مثل آجر دیوار روی هم چیده شدهاند. و گروهی میتها را تیمم میدهد به جای غسل. و گروهی نماز بر جنازهها میخوانند و افرادی اموات را در قبرها و در کنار هم با ترتیب میچینند و این لودرها هستند که تُنها خاک بر روی آنان میریزند و اجساد را از دیدگان پنهان میکند.
مسئولیتی که به من داده شده است، اینکه هر کامیون یا آمبولانس حاملِ جسدی که میآید من با بنده خدایی که نمیشناسمش میرویم بالا و اجساد را پایین میدهیم. از طفل شیرخواره گرفته تا پیرمرد، برخی اجساد متعفن شدهاند و از آنان خون میریزد. با وجود داشتن دستکش، لباسم خیلی خونی شده بود. دوستی که آن روز من را با آن وضع دیده بود، هنوز هرگاه همدیگر را میبینیم یادی از قبرستان بم میکند.
برخی اجساد بدون صاحب میآیند، یا تمام اقوام مردهاند و یا امدادرسانان در نبود آشنایان جسد را خارج کرده به قبرستان فرستادهاند. از این جسدها عکس میگیرند. شاید روزی روزگاری کسی سراغ عزیزش را گرفت. هرگز از یاد نخواهم برد آن صحنه دردناک را که زنی تمام فرزندان خود را در این فاجعه از دست داده بود، به قبرستان آمد و چنان گریست و فریاد زد که بیهوش و راهی بیمارستان شد. برخی قبرها فامیلی بود، یادم میآید همان روز یکی آمد و گفت من صد جنازه از اقوامم را میخواهم در یک قبر دفن کنم. مانعی نداشت، اما چون ۲۵ جنازه از صد جنازه حاضر بود موافقت نشد.
خورشید با آن ابهت تاب و تحمل نظارت بر آن حالت غمناک را نداشت، او نتوانست طاقت بیاورد و آرام آرام در غبار افق فرو رفت و همه را از تکاپو انداخت.
صبح روز بعد هنوز جستجو در شهر برای یافتن اجساد ادامه داشت. گرچه دیگر اجساد کمی در زیر آوار مانده بودند. ما پس از امدادرسانی در شهر، دوباره به قبرستان رفتیم. قبرستان هم امروز کمتر مهمان مرده داشت. بسیاری از خبرنگاران داخلی و خارجی آمده بودند و از قبرستان و مردم آنجا عکس میگرفتند و گزارش تهیه میکردند.
عصر همان روز فرصتی شد که لباسهایم را بشویم؛ آن هم بدون هیچ مواد شویندهای و فقط با آب، که نه تنها پاک نشد بلکه کثیفتر هم شد!
ادامه👇👇
به یاد شعر خلاق المعانی کمالالدین اسماعیل اصفهانی میافتم:
کس نیست که تا بر وطن خود گرید / بر حال تباه مردم بد گرید / دی بر سر مردهای دوصد شیون بود / امروز یکی نیست که بر صد گرید
نخستین جسدی که دیدم حالت ترس و وحشت بر من غالب شد. در تمام عمرم اولین باری بود که جسدی را اینچنین میدیدم. لحظهای بعد با بیرون آمدن جسدی دیگر از زیر آوار زنی که منتظر بیرون آمدن جسد شوهر و عزیزانش بود، چنان فریاد زد و فرزند جوانش را در آغوش گرفت که دل هر بینندهای را به درد میآورد. اما تقدیر کارش را کرده بود و چارهای نبود جز تسلیم در مقابل تقدیر. زن مسکین مانع رفتن فرزند به کنار جسد پدر میشد و هر دو به شدت میگریستند.
الان دیگر امدادگران از تمام کشور و حتی همه دنیا در سرتاسر شهر بم مشغول بیرون آوردن اجساد بودند. گرچه برخی که عمرشان به پایان نرسیده بود و هنوز دست تقدیر برایشان بازیهای زیادی داشت که ما انسانهای زنده به آنان میگوییم «خوش شانس» زنده از زیر آوار بیرون میآمدند. دمدمای ظهر به طرف اقامتگاه حرکت کردیم. در راه با دقت به مخروبههای شهر مینگریستم. دیگر اثری از خواب و استراحت ظهر نبود. کسی هم برای صرف ناهار از محل کار به خانه برنمیگشت. دیگر مادری چشم به راه کودک خردسالش نبود تا از مدرسه برگردد و بگوید: امروز معلمم برایم درس «بابا نان داد» خواند. خیر! امروز دیگر بابایی نبود که نان بدهد.
هنوز پیاده نشده بودیم که مأموریت دادند به قبرستان برویم. آری قبرستان که حالا اکثر ساکنان بم در آنجا منزل گزیدهاند و تا ابد آرمیدهاند. اینجا قبرستان است؛ اما قبرستانی متفاوت با دیگر قبرستانها. در اینجا خبری از جنازههای معطر و غسل داده و کفن شده نیست. اثری از قبرهای مستطیلی و سنگ قبرهای آنچنانی نیست. خبری از قبر تک نفری نیست. بر خلاف دیگر جاها که میت بر دوش و شانه گروهی میآید و تنها دفن میشود، اینجا مرده تنها بر پشت آمبولانس میآید و با جمع کثیری در یک قبر بزرگ دفن میشود. نزدیک بیست لودر و بیل مکانیکی قبرهای جمعی را حفر میکنند و در هر قبر (و انشاءالله حمل بر بیاحترامی نشود ـ گودال ـ) نزدیک صد جسد دفن میشود.
گروهی کفن میبُرند از طاقههای پارچهای که مثل آجر دیوار روی هم چیده شدهاند. و گروهی میتها را تیمم میدهد به جای غسل. و گروهی نماز بر جنازهها میخوانند و افرادی اموات را در قبرها و در کنار هم با ترتیب میچینند و این لودرها هستند که تُنها خاک بر روی آنان میریزند و اجساد را از دیدگان پنهان میکند.
مسئولیتی که به من داده شده است، اینکه هر کامیون یا آمبولانس حاملِ جسدی که میآید من با بنده خدایی که نمیشناسمش میرویم بالا و اجساد را پایین میدهیم. از طفل شیرخواره گرفته تا پیرمرد، برخی اجساد متعفن شدهاند و از آنان خون میریزد. با وجود داشتن دستکش، لباسم خیلی خونی شده بود. دوستی که آن روز من را با آن وضع دیده بود، هنوز هرگاه همدیگر را میبینیم یادی از قبرستان بم میکند.
برخی اجساد بدون صاحب میآیند، یا تمام اقوام مردهاند و یا امدادرسانان در نبود آشنایان جسد را خارج کرده به قبرستان فرستادهاند. از این جسدها عکس میگیرند. شاید روزی روزگاری کسی سراغ عزیزش را گرفت. هرگز از یاد نخواهم برد آن صحنه دردناک را که زنی تمام فرزندان خود را در این فاجعه از دست داده بود، به قبرستان آمد و چنان گریست و فریاد زد که بیهوش و راهی بیمارستان شد. برخی قبرها فامیلی بود، یادم میآید همان روز یکی آمد و گفت من صد جنازه از اقوامم را میخواهم در یک قبر دفن کنم. مانعی نداشت، اما چون ۲۵ جنازه از صد جنازه حاضر بود موافقت نشد.
خورشید با آن ابهت تاب و تحمل نظارت بر آن حالت غمناک را نداشت، او نتوانست طاقت بیاورد و آرام آرام در غبار افق فرو رفت و همه را از تکاپو انداخت.
صبح روز بعد هنوز جستجو در شهر برای یافتن اجساد ادامه داشت. گرچه دیگر اجساد کمی در زیر آوار مانده بودند. ما پس از امدادرسانی در شهر، دوباره به قبرستان رفتیم. قبرستان هم امروز کمتر مهمان مرده داشت. بسیاری از خبرنگاران داخلی و خارجی آمده بودند و از قبرستان و مردم آنجا عکس میگرفتند و گزارش تهیه میکردند.
عصر همان روز فرصتی شد که لباسهایم را بشویم؛ آن هم بدون هیچ مواد شویندهای و فقط با آب، که نه تنها پاک نشد بلکه کثیفتر هم شد!
ادامه👇👇
😢4
شب قرار شد امدادگران برگردند و پنجاه نفر برای توزیع کمکهای ارسالی از زاهدان بمانند که من یکی از آن پنجاه نفر بودم. ما هر شب در ستاد به نوبت نگهبانی میدادیم، وقتِ کشیک و نگهبانی ما، نیمههای شب بود.
بنده خدایی آمد و یک جلد قرآن با چاپ خیلی خوب تحویلمان داد و گفت: این را به عزیزان بمی من بدهید و راهش را در تاریکی شب به طرف شهر ادامه داد و رفت. برای من جالب بود و جای تأمل. با خود گفتم: همه به فکر غذای جسمی زلزله زدگانند و هستند بندگانی که به فکر غذای روحی مصیبت زدگان باشند.
چند روز از اقامت ما در بم گذشته است. حالا دیگر مسئولیت ما هم فرق میکند. دیگر سروکار ما با آوار و مردگان نیست. الان باید به داد زندهها رسید تا اینها تلف نشوند. هر چه کمک از سوی مردم زاهدان و از طریق مؤسسهٔ خیریهٔ محسنین میآید تقسیم میکنیم. گاهی هم مردم را در بیرون آوردن وسایلشان از زیر آوار کمک میکنیم. بنده خدایی از ما خواست وسایلش را از زیر آوار درآوریم. به هنگام بارکردن وسایل بر کامیون میگفت: کمرم شکسته، البته نه اینکه زیر آوار رفته باشم، بلکه غم از دست دادن زن و فرزندان و اقوامم کمرم را شکسته است. در راه بازگشت به طرف ستاد، ارگ بم نظرمان را به خود جلب کرد. ارگی که دیگر آن ابهت دیروز خود را ندارد. از آن برج و باروها و خانه و عمارتهای باشکوه، دیگر چیزی باقی نمانده است، جز تلی از خاک. آری او پس از ۲۵۰۰ سال پایداری، در مقابل عظمت الهی سر تعظیم فرود آورده است. او که سالیان دراز در مقابل بادها و توفانهای کویر همچون کوه استقامت کرده است، امروز با یک «کن فیکون»، «کان لم یکن» شده است. به نزدیک ارگ که میرسیم، جوی بزرگ آب گرچه آبی در آن جاری نیست به چشم میخورد، به طرف ارگ حرکت میکنیم که اجازه ورود به ما نمیدهند و میگویند: بازدید فعلا ممنوع. برمی گردیم. شخص دیگری از ما درخواست کمک میکند، به یاریش میشتابیم. خانهٔ سه طبقهاش کاملا تخریب شده است و دختر و پسرش را از دست داده است. در حال خاک برداری هستیم که چیز عجیبی توجهام را به خود جلب میکند. یک لامپ حبابی صد ولت، سالم در زیر آوار، حتی تورش(رشتهاش) همه نریخته است! و صحیح و سالم است. بنده خدا لامپ را بر میدارد و میگرید و میگوید: لامپ به این آسیبپذیری زیر خروارها آوار سالم و کودکان من در دم جان باختند. اشک در چشمانم حلقه میزند، سکوت میکنم و به کارم ادامه میدهم.
از روزی که آمدهایم با خانه تماس نگرفتهایم، ما را راهنمایی میکنند به محل کیوسکهای تلفن همگانی، صف تلفن شلوغ است، درنگی میکنیم تا نوبت به ما برسد. تلفنها مجانی است. اصلا از روزی که این فاجعه رخ داده است، همه چیز در اینجا مجانی است تلفن، بنزین، آب، نان و…بالاخره پس از چند روز اقامت در شهر زلزله زده بم، مأموریت ما به پایان میرسد و آماده بازگشت میشویم. داخل اتوبوس که مینشینم به شدت خستهام. هنوز از شهر فاصله زیادی نگرفته بودیم که خواب آویزان پلکهایم میشود و وقتی چشم میگشایم خود را در زاهدان میبینم.
امروز و پس از سالها در سالگرد این فاجعه تلخ، وقتی دفتر خاطراتم را گشودم، خاطره آن روزها برایم زنده شد. حیفم آمد مشاهداتم را تقدیم علاقهمندان نکنم.
پایان
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
بنده خدایی آمد و یک جلد قرآن با چاپ خیلی خوب تحویلمان داد و گفت: این را به عزیزان بمی من بدهید و راهش را در تاریکی شب به طرف شهر ادامه داد و رفت. برای من جالب بود و جای تأمل. با خود گفتم: همه به فکر غذای جسمی زلزله زدگانند و هستند بندگانی که به فکر غذای روحی مصیبت زدگان باشند.
چند روز از اقامت ما در بم گذشته است. حالا دیگر مسئولیت ما هم فرق میکند. دیگر سروکار ما با آوار و مردگان نیست. الان باید به داد زندهها رسید تا اینها تلف نشوند. هر چه کمک از سوی مردم زاهدان و از طریق مؤسسهٔ خیریهٔ محسنین میآید تقسیم میکنیم. گاهی هم مردم را در بیرون آوردن وسایلشان از زیر آوار کمک میکنیم. بنده خدایی از ما خواست وسایلش را از زیر آوار درآوریم. به هنگام بارکردن وسایل بر کامیون میگفت: کمرم شکسته، البته نه اینکه زیر آوار رفته باشم، بلکه غم از دست دادن زن و فرزندان و اقوامم کمرم را شکسته است. در راه بازگشت به طرف ستاد، ارگ بم نظرمان را به خود جلب کرد. ارگی که دیگر آن ابهت دیروز خود را ندارد. از آن برج و باروها و خانه و عمارتهای باشکوه، دیگر چیزی باقی نمانده است، جز تلی از خاک. آری او پس از ۲۵۰۰ سال پایداری، در مقابل عظمت الهی سر تعظیم فرود آورده است. او که سالیان دراز در مقابل بادها و توفانهای کویر همچون کوه استقامت کرده است، امروز با یک «کن فیکون»، «کان لم یکن» شده است. به نزدیک ارگ که میرسیم، جوی بزرگ آب گرچه آبی در آن جاری نیست به چشم میخورد، به طرف ارگ حرکت میکنیم که اجازه ورود به ما نمیدهند و میگویند: بازدید فعلا ممنوع. برمی گردیم. شخص دیگری از ما درخواست کمک میکند، به یاریش میشتابیم. خانهٔ سه طبقهاش کاملا تخریب شده است و دختر و پسرش را از دست داده است. در حال خاک برداری هستیم که چیز عجیبی توجهام را به خود جلب میکند. یک لامپ حبابی صد ولت، سالم در زیر آوار، حتی تورش(رشتهاش) همه نریخته است! و صحیح و سالم است. بنده خدا لامپ را بر میدارد و میگرید و میگوید: لامپ به این آسیبپذیری زیر خروارها آوار سالم و کودکان من در دم جان باختند. اشک در چشمانم حلقه میزند، سکوت میکنم و به کارم ادامه میدهم.
از روزی که آمدهایم با خانه تماس نگرفتهایم، ما را راهنمایی میکنند به محل کیوسکهای تلفن همگانی، صف تلفن شلوغ است، درنگی میکنیم تا نوبت به ما برسد. تلفنها مجانی است. اصلا از روزی که این فاجعه رخ داده است، همه چیز در اینجا مجانی است تلفن، بنزین، آب، نان و…بالاخره پس از چند روز اقامت در شهر زلزله زده بم، مأموریت ما به پایان میرسد و آماده بازگشت میشویم. داخل اتوبوس که مینشینم به شدت خستهام. هنوز از شهر فاصله زیادی نگرفته بودیم که خواب آویزان پلکهایم میشود و وقتی چشم میگشایم خود را در زاهدان میبینم.
امروز و پس از سالها در سالگرد این فاجعه تلخ، وقتی دفتر خاطراتم را گشودم، خاطره آن روزها برایم زنده شد. حیفم آمد مشاهداتم را تقدیم علاقهمندان نکنم.
پایان
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
😢6
Audio
#فایل_صوتی سخنرانی مولانا اسماعیل کلالی در مراسم نماز جمعه خیرآباد-تایباد
🔺 تاریخ: 05 دی 1404
❇️ موضوع: توجه به فرامین قرآن در زندگی
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
🔺 تاریخ: 05 دی 1404
❇️ موضوع: توجه به فرامین قرآن در زندگی
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
.
✨ مولانا اسماعیل کلالی:
🔷 قرآن؛ خط ارتباطی خدا با بندگان و تنها راه نجات انسان در دنیای پرآشوب امروز
مولانا اسماعیل کلالی در خطبههای نماز جمعه این هفته (۵ دیماه ۱۴۰۴) با حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر اکرم ﷺ، به تبیین جایگاه قرآن کریم، ویژگیهای اولیای الهی، حقیقت ایمان، و رسالت اسلام در ساختن انسان و جامعه پرداختند و تأکید کردند که دوری از قرآن، ریشه بسیاری از بحرانهای فردی و اجتماعی امروز است.
🔸 اولیای الهی؛ بیهراس و بیاندوه
ایشان با استناد به آیه شریفه ﴿أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ بیان کردند: «دوستان واقعی خدا نه دچار ترس میشوند و نه گرفتار اندوه؛ چراکه ایمان و تقوا، آرامش حقیقی را برای انسان به ارمغان میآورد.»
🔸 قرآن؛ تماس دائمی خدا با انسان
مولانا کلالی قرآن را به «خط ارتباطی الهی» تشبیه کرده و افزودند: «همانگونه که انسان تماس تلفنی عزیزان خود را بیدرنگ پاسخ میدهد، سعادت در این است که ندای خداوند از طریق قرآن پاسخ داده شود. قرآن نسخهای الهی است که درمان همه دردهای بشر را در خود دارد.»
🔸 تلاوت قرآن؛ عامل بیداری دلها
ایشان تأکید کردند: «تلاوت قرآن، حتی بدون فهم عمیق اولیه، بیداری میآورد و قلب انسان را متحول میسازد. چهبسا غیرمسلمانانی که تنها با شنیدن آیات قرآن، تحت تأثیر قرار گرفتهاند؛ این از اعجاز قرآن کریم است.»
🔸 سنجش ایمان با معیار قرآن
خطیب جمعه با اشاره به مفهوم واقعی ایمان گفتند: «اگر کسی میخواهد میزان ایمان خود را بسنجد، باید قرآن را معیار قرار دهد. قرآن ایمان را در رفتار، معاملات، اخلاق اجتماعی و زندگی روزمره انسان میسنجد، نه صرف ادعا.»
🔸 اسلام؛ دین رحمت، نه خشونت
مولانا کلالی با اشاره به فتح مکه افزودند: «پیامبر اکرم ﷺ با قدرت کامل وارد مکه شد، اما فرمان غلاف کردن شمشیرها را داد. این اسلام، دین رحمت است و شرمآور است که آن را دین خشونت معرفی کنند.»
🔸 صالح و مصلح؛ ویژگی غربای واقعی
ایشان با اشاره به حدیث «بدأ الإسلام غریباً» خاطرنشان کردند: «غریبان واقعی کسانیاند که هم خود صالحاند و هم در پی اصلاح جامعهاند. صلاح بدون اصلاح، و اصلاح بدون صلاح، هر دو ناقصاند.»
🔸 ایمان درون، عمل صالح بیرون
مولانا اسماعیل کلالی تصریح کردند: «اسلام از انسان میخواهد درون خود را با ایمان و بیرون خود را با عمل صالح بسازد. بزرگی انسان به مقام و ثروت نیست؛ بلکه آن است که دیگران در کنار او احساس حقارت نکنند.»
🔸 قرآن؛ معجزه بیدارکننده انسانهای زندهمرده
ایشان در پایان تأکید کردند: «قرآن مانند معجزات حسی پیامبران پیشین نیست؛ بلکه آمده تا انسانهای زنده اما غافل را بیدار کند، روابط اجتماعی را اصلاح نماید و جامعهای سرشار از اخوت و عدالت بسازد.»
در پایان، مولانا کلالی از عموم مسلمانان خواستند قرآن را به متن زندگی خانوادگی بازگردانند و تأکید کردند که هیچ خانهای نباید از تلاوت قرآن خالی باشد؛ چراکه سعادت دنیا و آخرت در سایه این کتاب آسمانی رقم میخورد.
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
✨ مولانا اسماعیل کلالی:
🔷 قرآن؛ خط ارتباطی خدا با بندگان و تنها راه نجات انسان در دنیای پرآشوب امروز
مولانا اسماعیل کلالی در خطبههای نماز جمعه این هفته (۵ دیماه ۱۴۰۴) با حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر اکرم ﷺ، به تبیین جایگاه قرآن کریم، ویژگیهای اولیای الهی، حقیقت ایمان، و رسالت اسلام در ساختن انسان و جامعه پرداختند و تأکید کردند که دوری از قرآن، ریشه بسیاری از بحرانهای فردی و اجتماعی امروز است.
🔸 اولیای الهی؛ بیهراس و بیاندوه
ایشان با استناد به آیه شریفه ﴿أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ بیان کردند: «دوستان واقعی خدا نه دچار ترس میشوند و نه گرفتار اندوه؛ چراکه ایمان و تقوا، آرامش حقیقی را برای انسان به ارمغان میآورد.»
🔸 قرآن؛ تماس دائمی خدا با انسان
مولانا کلالی قرآن را به «خط ارتباطی الهی» تشبیه کرده و افزودند: «همانگونه که انسان تماس تلفنی عزیزان خود را بیدرنگ پاسخ میدهد، سعادت در این است که ندای خداوند از طریق قرآن پاسخ داده شود. قرآن نسخهای الهی است که درمان همه دردهای بشر را در خود دارد.»
🔸 تلاوت قرآن؛ عامل بیداری دلها
ایشان تأکید کردند: «تلاوت قرآن، حتی بدون فهم عمیق اولیه، بیداری میآورد و قلب انسان را متحول میسازد. چهبسا غیرمسلمانانی که تنها با شنیدن آیات قرآن، تحت تأثیر قرار گرفتهاند؛ این از اعجاز قرآن کریم است.»
🔸 سنجش ایمان با معیار قرآن
خطیب جمعه با اشاره به مفهوم واقعی ایمان گفتند: «اگر کسی میخواهد میزان ایمان خود را بسنجد، باید قرآن را معیار قرار دهد. قرآن ایمان را در رفتار، معاملات، اخلاق اجتماعی و زندگی روزمره انسان میسنجد، نه صرف ادعا.»
🔸 اسلام؛ دین رحمت، نه خشونت
مولانا کلالی با اشاره به فتح مکه افزودند: «پیامبر اکرم ﷺ با قدرت کامل وارد مکه شد، اما فرمان غلاف کردن شمشیرها را داد. این اسلام، دین رحمت است و شرمآور است که آن را دین خشونت معرفی کنند.»
🔸 صالح و مصلح؛ ویژگی غربای واقعی
ایشان با اشاره به حدیث «بدأ الإسلام غریباً» خاطرنشان کردند: «غریبان واقعی کسانیاند که هم خود صالحاند و هم در پی اصلاح جامعهاند. صلاح بدون اصلاح، و اصلاح بدون صلاح، هر دو ناقصاند.»
🔸 ایمان درون، عمل صالح بیرون
مولانا اسماعیل کلالی تصریح کردند: «اسلام از انسان میخواهد درون خود را با ایمان و بیرون خود را با عمل صالح بسازد. بزرگی انسان به مقام و ثروت نیست؛ بلکه آن است که دیگران در کنار او احساس حقارت نکنند.»
🔸 قرآن؛ معجزه بیدارکننده انسانهای زندهمرده
ایشان در پایان تأکید کردند: «قرآن مانند معجزات حسی پیامبران پیشین نیست؛ بلکه آمده تا انسانهای زنده اما غافل را بیدار کند، روابط اجتماعی را اصلاح نماید و جامعهای سرشار از اخوت و عدالت بسازد.»
در پایان، مولانا کلالی از عموم مسلمانان خواستند قرآن را به متن زندگی خانوادگی بازگردانند و تأکید کردند که هیچ خانهای نباید از تلاوت قرآن خالی باشد؛ چراکه سعادت دنیا و آخرت در سایه این کتاب آسمانی رقم میخورد.
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
Telegram
انواروِب
کانال رسمی حوزه علمیه انوارالعلوم خیرآباد.
ارتباط با ادمین:
t.me/ehsanshojaee1418
ارتباط با ادمین:
t.me/ehsanshojaee1418
👍2
💥 ادعای دستگیری مادورو همزمان با حملات و انفجارها در کاراکاس/ ونزوئلا در وضعیت فوقالعاده
گزارشها از ونزوئلا حاکی از تداوم حملات هوایی، انفجارهای پراکنده در پایتخت و انتشار ادعاهای متناقض درباره سرنوشت نیکولاس مادورو، رئیسجمهور این کشور است. منابع محلی از شنیدهشدن چندین انفجار در مناطق مختلف کاراکاس و پرواز گسترده بالگردها و هواپیماهای نظامی بر فراز پایتخت خبر میدهند.
برخی رسانههای بینالمللی به نقل از منابع آمریکایی مدعی شدهاند که نیکولاس مادورو و همسرش بازداشت و از ونزوئلا خارج شدهاند؛ ادعایی که تاکنون بهطور رسمی از سوی دولت ونزوئلا تأیید نشده است. در مقابل، مقامهای کاراکاس اعلام کردهاند که محل حضور رئیسجمهور «امنیتی» است و اخبار منتشرشده را «جنگ روانی» توصیف کردهاند.
همزمان، خبرگزاریها از هدف قرار گرفتن چند مرکز نظامی و امنیتی در کاراکاس و اطراف آن خبر دادهاند. گفته میشود در پی این حملات، برق و اینترنت در بخشهایی از پایتخت بهطور موقت قطع شده و تدابیر امنیتی در اطراف مراکز حساس بهشدت افزایش یافته است.
شبکه الجزیره به نقل از مقامهای ونزوئلایی گزارش داده که دولت این کشور وضعیت فوقالعاده و آمادهباش کامل اعلام کرده و نیروهای مسلح در حالت هشدار قرار دارند. یک منبع نظامی ونزوئلا نیز از «حمله هماهنگ به چند پایگاه» خبر داده است.
این تحولات در شرایطی رخ میدهد که ایالات متحده حضور نظامی خود در منطقه کارائیب را افزایش داده و مقامهای واشنگتن بار دیگر بر فشار حداکثری علیه دولت مادورو تأکید کردهاند. وزارت خارجه ونزوئلا با محکومکردن این اقدامات، هشدار داده که مسئولیت هرگونه تشدید بحران بر عهده طرفهای مداخلهگر خواهد بود.
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
گزارشها از ونزوئلا حاکی از تداوم حملات هوایی، انفجارهای پراکنده در پایتخت و انتشار ادعاهای متناقض درباره سرنوشت نیکولاس مادورو، رئیسجمهور این کشور است. منابع محلی از شنیدهشدن چندین انفجار در مناطق مختلف کاراکاس و پرواز گسترده بالگردها و هواپیماهای نظامی بر فراز پایتخت خبر میدهند.
برخی رسانههای بینالمللی به نقل از منابع آمریکایی مدعی شدهاند که نیکولاس مادورو و همسرش بازداشت و از ونزوئلا خارج شدهاند؛ ادعایی که تاکنون بهطور رسمی از سوی دولت ونزوئلا تأیید نشده است. در مقابل، مقامهای کاراکاس اعلام کردهاند که محل حضور رئیسجمهور «امنیتی» است و اخبار منتشرشده را «جنگ روانی» توصیف کردهاند.
همزمان، خبرگزاریها از هدف قرار گرفتن چند مرکز نظامی و امنیتی در کاراکاس و اطراف آن خبر دادهاند. گفته میشود در پی این حملات، برق و اینترنت در بخشهایی از پایتخت بهطور موقت قطع شده و تدابیر امنیتی در اطراف مراکز حساس بهشدت افزایش یافته است.
شبکه الجزیره به نقل از مقامهای ونزوئلایی گزارش داده که دولت این کشور وضعیت فوقالعاده و آمادهباش کامل اعلام کرده و نیروهای مسلح در حالت هشدار قرار دارند. یک منبع نظامی ونزوئلا نیز از «حمله هماهنگ به چند پایگاه» خبر داده است.
این تحولات در شرایطی رخ میدهد که ایالات متحده حضور نظامی خود در منطقه کارائیب را افزایش داده و مقامهای واشنگتن بار دیگر بر فشار حداکثری علیه دولت مادورو تأکید کردهاند. وزارت خارجه ونزوئلا با محکومکردن این اقدامات، هشدار داده که مسئولیت هرگونه تشدید بحران بر عهده طرفهای مداخلهگر خواهد بود.
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
Telegram
انواروِب
کانال رسمی حوزه علمیه انوارالعلوم خیرآباد.
ارتباط با ادمین:
t.me/ehsanshojaee1418
ارتباط با ادمین:
t.me/ehsanshojaee1418
Audio
#فایل_صوتی سخنرانی مولانا عبدالواحد علیبایی در مراسم نماز جمعه خیرآباد-تایباد
🔺 تاریخ: 12 دی 1404
❇️ موضوع: پیامبر ﷺ، الگویی فراتر از زمان
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
🔺 تاریخ: 12 دی 1404
❇️ موضوع: پیامبر ﷺ، الگویی فراتر از زمان
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
#جلسه_اصلاحی_مخصوص_علماء
🌹
🕣 زمان: سه شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۶ / متصل بعداز نماز عشاء
♻️ اقامه نماز: ساعت ۱۸:۳۰
🧭مکان: مسجد حوزه علمیه انوارالعلوم خیرآباد_تایباد
•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•
● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @AnvarTV●
🌹
السلام عليكم و رحمة الله و برکاته🌹
🔸 با آرزوى قبولى طاعات و عبادات علماء محترم، به اطلاع شما میرساند؛
🔹 جلسه اصلاحی مخصوص علماء با حضور جناب استاد مفتی عبدالأحدحنفی(حفظه الله) برگزار می شود.
لذا از شما سروران دعوت می شود تا در این محفل حضور به هم رسانید.
ضمنا از میهمانان محترم درخواست میشود تا برای نماز عشاء در مسجد تشریف داشته باشند.
🕣 زمان: سه شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۶ / متصل بعداز نماز عشاء
♻️ اقامه نماز: ساعت ۱۸:۳۰
🧭مکان: مسجد حوزه علمیه انوارالعلوم خیرآباد_تایباد
•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•
● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @AnvarTV●
🔴غزه؛ جدال آوارگان با سرمای استخوانسوز و کمبودهای حیاتی
آوارگان فلسطینی در منطقه تل الهوی در شهر غزه، زیر سرمای شدید و در نبود ابتداییترین امکانات، برای زنده ماندن تلاش میکنند.
#کشور_فلسطین🇵🇸
•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•
● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @AnvarTV●
آوارگان فلسطینی در منطقه تل الهوی در شهر غزه، زیر سرمای شدید و در نبود ابتداییترین امکانات، برای زنده ماندن تلاش میکنند.
#کشور_فلسطین🇵🇸
•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•
● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @AnvarTV●
😢3
حضرت حمزه سید الشهداء رضی الله عنه در سال چندم بعثت به اسلام مشرف شدند ؟
Anonymous Quiz
28%
سال ششم بعثت
58%
سال دوم بعثت
14%
سال پنجم بعثت
👏2🙏1
نماینده اردبیل: ۵۰ درصد مستأجران کشور فقیر هستند
🔹صدیف بدری، عضو کمیسیون عمران مجلس شورای اسلامی در گفتوگو با خبرنگاران اظهار کرد: ۲.۵ میلیون خانوار در کشور به خاطر هزینههای بالای مستأجری به نقطه فقر و فلاکت رسیدند و شرایط خوبی برای ادامه زندگی ندارند.
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb
🔹صدیف بدری، عضو کمیسیون عمران مجلس شورای اسلامی در گفتوگو با خبرنگاران اظهار کرد: ۲.۵ میلیون خانوار در کشور به خاطر هزینههای بالای مستأجری به نقطه فقر و فلاکت رسیدند و شرایط خوبی برای ادامه زندگی ندارند.
🌿🌿🌿🌿🌿
www.anvarweb.net
http://t.me/anvarweb