Black Star
Radiohead
ای ستاره، که به شب جانِ روشنی دادی
به تمامِ کهکشان، عشق و تپشی دادی
تو گمان میبری از جنسِ سیاهی
نشناسی که خود را، این همه نوری دادی
این درخشش که جهان را به تماشا برده
از تو نیست؟ پس از کیست گر تو ندادی
تو همان آینهی مهرِ خورشیدِ نهانی
که به هر سو، فقط از او خبری دادی
به تمامِ کهکشان، عشق و تپشی دادی
تو گمان میبری از جنسِ سیاهی
نشناسی که خود را، این همه نوری دادی
این درخشش که جهان را به تماشا برده
از تو نیست؟ پس از کیست گر تو ندادی
تو همان آینهی مهرِ خورشیدِ نهانی
که به هر سو، فقط از او خبری دادی
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش پروانه ها شهر را پرکردند، به اینطرف و انطرف میرفتند و به شهر رنگ و رو میدادند
او فرد مهربانی بود و پس از مرگش شهری که ازارش داده بود را، همچنان زیبا نگه داشت
گویا هنوز هم باور نکرده بود که انسان ها همه مسافر غم هستند و به سوی نور میرفت، حتی اگر میفهمید پایانی بسته در انتظار است.
او فرد مهربانی بود و پس از مرگش شهری که ازارش داده بود را، همچنان زیبا نگه داشت
گویا هنوز هم باور نکرده بود که انسان ها همه مسافر غم هستند و به سوی نور میرفت، حتی اگر میفهمید پایانی بسته در انتظار است.
https://t.me/oshxuc
💘1
افسانه ها میگویند که پس از مرگش چیزهای کوچیکی که به چشم هیچکس نمی امد، توجه گرفتند، زیبا شدند و به چشم امدند
گویا روح خود را برایشان فدا کرده بود؛ چون درک میکرد، کوچک بودن را، تنها بودن و به چشم نیامدن را.
گویا روح خود را برایشان فدا کرده بود؛ چون درک میکرد، کوچک بودن را، تنها بودن و به چشم نیامدن را.
https://t.me/thevoidinmychest
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش انسان ها نمیتوانستند درست بخوابند، گویا وارد ذهنشان شده و فکرهایشان شده بود.
شب که می امد، مردم انقدر به زمین و زمان می اندیشیدند که نمیدانستند زمان چگونه میگذرد.
گویا ادم ها برای فکرکردن سرزنشش کرده بودند و او تمام روحش را وقف این کرد تا همان ادم ها، زندگی را شبیه به او تجربه کنند.
شب که می امد، مردم انقدر به زمین و زمان می اندیشیدند که نمیدانستند زمان چگونه میگذرد.
گویا ادم ها برای فکرکردن سرزنشش کرده بودند و او تمام روحش را وقف این کرد تا همان ادم ها، زندگی را شبیه به او تجربه کنند.
https://t.me/raelsplace
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش، فراموش شد.
به طور عجیبی مردم او را بخشی از یک داستان قدیمی در ذهن داشتند نه فردی که زمانی در میانشان بود، گویا روحش انقدر به داستان های خیالی و دنیاهای دیگر علاقه پیدا کرده بود که پس از مرگش بخشی از انها شد.
به طور عجیبی مردم او را بخشی از یک داستان قدیمی در ذهن داشتند نه فردی که زمانی در میانشان بود، گویا روحش انقدر به داستان های خیالی و دنیاهای دیگر علاقه پیدا کرده بود که پس از مرگش بخشی از انها شد.
https://t.me/BubbyLoloXD
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش دروازه های عجیبی در شهر باز میشد، به دنیا های متفاوت، ترسناک و نیک منظر.
گویا روحش تحمل بودن در این جهان خسته کننده را نداشت، سفر میخواست ان هم نه یکی، بلکه به تمام جهان ها؛ تا شاید روزی خانه ای برای خود می یافت.
گویا روحش تحمل بودن در این جهان خسته کننده را نداشت، سفر میخواست ان هم نه یکی، بلکه به تمام جهان ها؛ تا شاید روزی خانه ای برای خود می یافت.
https://t.me/Mamamiadily
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش شهر خالی شد و حتی تا کنون نیز خالی مانده،گویا اگر بخواهی وارد شهر شوی، میتوانی. اما زندگی کوچکت جهنمی تلخ خواهد شد، کابوس خواهی دید و کابوس هایت را تجربه خواهی کرد، گویا انسان ها انقدر روحش را خراشیده بودند که پس از مرگش همه را دور میکرد، شهر کاملا خالی نبود، حیوانات در ان بودند و طبیعت جریان داشت، انگار روحش خوب میدانست که طبیعت ازار نمیدهد و زندگی را دردناک نمیکند
https://t.me/Freya_55
افسانه ها میگویند پس از مرگش، هر شب موسیقی پخش میشد، هیچکس نمیدانست این صداها از جنگل می اید یا تنها در ذهن مردم است اما همه میدانستند، روحش انقدر شاعرانه و زیبا بود که خدایان پس از مرگش اواز روحش را در شهر میگسترانیدند.
https://t.me/Ve1mourn
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش دیگر کودکی در شهر زاده نشد، برخی میگفتند روحش انقدر خشک و انعطاف ناپذیر بود که روح کودکان را فراری میداد و برخی نیز میگفتند انقدر از جاهلیت و تجربه دوران کودکی تنفر داشت که برای همه ریشه کنش کرده بود، هیچکس حقیقت را نمیداند اما تنها یک چیز در این شهر حقیقیست، سالیان است که صدای خنده ای در ان شنیده نمیشود، گویا بزرگسالان انقدر در کار خود غرق شده اند که فراموش کرده اند معنای زندگی چیست!
https://t.me/crowdsaregone
💘1