Siah o Sepid "سیاه و سپید"
ONEDAM Ali Karim
شکستی غصه را، ای کوه سنگی
نباختی در نبردِ این زرنگی
اگرچه سخت و پر رنج است دنیا
تو ایستادی، قوی، با قلبِ شیدا
دلت دریایِ مهر است و صبوری
ز پا هرگز نیفتادی تو، دوری
چو خورشیدی میانِ تیرگیها
شدی امیدبخشِ زندگیها
نباختی در نبردِ این زرنگی
اگرچه سخت و پر رنج است دنیا
تو ایستادی، قوی، با قلبِ شیدا
دلت دریایِ مهر است و صبوری
ز پا هرگز نیفتادی تو، دوری
چو خورشیدی میانِ تیرگیها
شدی امیدبخشِ زندگیها
💘1
Sedaye Baron
ONEDAM
چو بارون، با همه رنجی که دیدی
هنوز از عشق، از مهری، امیدی
اگر هم خواستی از محبت بگریزی
دلِ تو زیباست، باز هم نورِ سپیدی
تو از سختی گذشتی، خم نشستی
چون بارون مایی، به جانِ جمع هستی
نه فقط مهربان، که خودِ نوری
چراغِ خستهگانِ این عبوری
هنوز از عشق، از مهری، امیدی
اگر هم خواستی از محبت بگریزی
دلِ تو زیباست، باز هم نورِ سپیدی
تو از سختی گذشتی، خم نشستی
چون بارون مایی، به جانِ جمع هستی
نه فقط مهربان، که خودِ نوری
چراغِ خستهگانِ این عبوری
💘1
Black Star
Radiohead
ای ستاره، که به شب جانِ روشنی دادی
به تمامِ کهکشان، عشق و تپشی دادی
تو گمان میبری از جنسِ سیاهی
نشناسی که خود را، این همه نوری دادی
این درخشش که جهان را به تماشا برده
از تو نیست؟ پس از کیست گر تو ندادی
تو همان آینهی مهرِ خورشیدِ نهانی
که به هر سو، فقط از او خبری دادی
به تمامِ کهکشان، عشق و تپشی دادی
تو گمان میبری از جنسِ سیاهی
نشناسی که خود را، این همه نوری دادی
این درخشش که جهان را به تماشا برده
از تو نیست؟ پس از کیست گر تو ندادی
تو همان آینهی مهرِ خورشیدِ نهانی
که به هر سو، فقط از او خبری دادی
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش پروانه ها شهر را پرکردند، به اینطرف و انطرف میرفتند و به شهر رنگ و رو میدادند
او فرد مهربانی بود و پس از مرگش شهری که ازارش داده بود را، همچنان زیبا نگه داشت
گویا هنوز هم باور نکرده بود که انسان ها همه مسافر غم هستند و به سوی نور میرفت، حتی اگر میفهمید پایانی بسته در انتظار است.
او فرد مهربانی بود و پس از مرگش شهری که ازارش داده بود را، همچنان زیبا نگه داشت
گویا هنوز هم باور نکرده بود که انسان ها همه مسافر غم هستند و به سوی نور میرفت، حتی اگر میفهمید پایانی بسته در انتظار است.
https://t.me/oshxuc
💘1
افسانه ها میگویند که پس از مرگش چیزهای کوچیکی که به چشم هیچکس نمی امد، توجه گرفتند، زیبا شدند و به چشم امدند
گویا روح خود را برایشان فدا کرده بود؛ چون درک میکرد، کوچک بودن را، تنها بودن و به چشم نیامدن را.
گویا روح خود را برایشان فدا کرده بود؛ چون درک میکرد، کوچک بودن را، تنها بودن و به چشم نیامدن را.
https://t.me/thevoidinmychest
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش انسان ها نمیتوانستند درست بخوابند، گویا وارد ذهنشان شده و فکرهایشان شده بود.
شب که می امد، مردم انقدر به زمین و زمان می اندیشیدند که نمیدانستند زمان چگونه میگذرد.
گویا ادم ها برای فکرکردن سرزنشش کرده بودند و او تمام روحش را وقف این کرد تا همان ادم ها، زندگی را شبیه به او تجربه کنند.
شب که می امد، مردم انقدر به زمین و زمان می اندیشیدند که نمیدانستند زمان چگونه میگذرد.
گویا ادم ها برای فکرکردن سرزنشش کرده بودند و او تمام روحش را وقف این کرد تا همان ادم ها، زندگی را شبیه به او تجربه کنند.
https://t.me/raelsplace
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش، فراموش شد.
به طور عجیبی مردم او را بخشی از یک داستان قدیمی در ذهن داشتند نه فردی که زمانی در میانشان بود، گویا روحش انقدر به داستان های خیالی و دنیاهای دیگر علاقه پیدا کرده بود که پس از مرگش بخشی از انها شد.
به طور عجیبی مردم او را بخشی از یک داستان قدیمی در ذهن داشتند نه فردی که زمانی در میانشان بود، گویا روحش انقدر به داستان های خیالی و دنیاهای دیگر علاقه پیدا کرده بود که پس از مرگش بخشی از انها شد.
https://t.me/BubbyLoloXD
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش دروازه های عجیبی در شهر باز میشد، به دنیا های متفاوت، ترسناک و نیک منظر.
گویا روحش تحمل بودن در این جهان خسته کننده را نداشت، سفر میخواست ان هم نه یکی، بلکه به تمام جهان ها؛ تا شاید روزی خانه ای برای خود می یافت.
گویا روحش تحمل بودن در این جهان خسته کننده را نداشت، سفر میخواست ان هم نه یکی، بلکه به تمام جهان ها؛ تا شاید روزی خانه ای برای خود می یافت.
https://t.me/Mamamiadily
💘1