سرود آزادی
Ethnic Musicians
او با مسیر مردم، در خط خود نمیرفت
در جستجوی راهی، لبریز از رهایی
ذهنش به پهنایِ دشت، آزاد، بیپایان
در پی هر حقیقت، در گیرِ یکصدایی
میجنگد او برای، قطره ای از زیبایی
تا بگذرد ز سختی، در اوج بینوایی
از خونِ پاکِ غیرت، رنگین کند رهَش را
تا بشکند طلسمِ، هر ظلم و هر جدایی
میسازد او به دستان، فردا برای فردا
در آرزوی یک روز، دیدن ازادیِ ایرانی
او همچو نوریست ، در دشتی از سیاهی
میتابد و میماند، چون روحِ روشنایی
در جستجوی راهی، لبریز از رهایی
ذهنش به پهنایِ دشت، آزاد، بیپایان
در پی هر حقیقت، در گیرِ یکصدایی
میجنگد او برای، قطره ای از زیبایی
تا بگذرد ز سختی، در اوج بینوایی
از خونِ پاکِ غیرت، رنگین کند رهَش را
تا بشکند طلسمِ، هر ظلم و هر جدایی
میسازد او به دستان، فردا برای فردا
در آرزوی یک روز، دیدن ازادیِ ایرانی
او همچو نوریست ، در دشتی از سیاهی
میتابد و میماند، چون روحِ روشنایی
❤1
Doesn't Thrill Me
او مثل یک شکوفهی نیلوفر است و بس
آرام در میان گل و آتشیست، پس
در قلبش چو کهکشانی، صفاست
اما زبان سرخش از آن است، همنفس
تا حرف کج شنید، همان دم برآشفت
چون تیغ، به سرِ هر چه خار و خس
آزرده میشود دلِ نازکنوازِ او
از هر جفای کوچکی، صحبت و ترس
زیباییاش به آینهام طعنه میزند
قلبی بزرگ دارد و روحی دادرس
اهلِ مصلحتطلبی نیست در کلام
راضی نمیشود به ریا و به هیچکَس
در راه دوستی، همهجا بیدریغ رفت
او یادگار عاطفهی سبزِ سبزِ بس!
آرام در میان گل و آتشیست، پس
در قلبش چو کهکشانی، صفاست
اما زبان سرخش از آن است، همنفس
تا حرف کج شنید، همان دم برآشفت
چون تیغ، به سرِ هر چه خار و خس
آزرده میشود دلِ نازکنوازِ او
از هر جفای کوچکی، صحبت و ترس
زیباییاش به آینهام طعنه میزند
قلبی بزرگ دارد و روحی دادرس
اهلِ مصلحتطلبی نیست در کلام
راضی نمیشود به ریا و به هیچکَس
در راه دوستی، همهجا بیدریغ رفت
او یادگار عاطفهی سبزِ سبزِ بس!
❤1
anything
Adrianne Lenker
او شمع جمع ما و چراغِ شب همه است
در فکرِ حالِ مردم و غرقِ تب همه است
قلبش برای شادیِ عالم، وسیع گشت
همواره پای خستگی و رُطَبِ همه است
گلهای عاطفه ز نگاهش شکوفه کرد
او در تمام غصهها، مذهب همه است
اما دریغ، در خَم اینگونه مهربان!
زخویش غافل، پی منصبِ همه است
گهی که نوبت خودش شد، به لرزه رفت
گویا در هراس شب و کوکبِ همه است
هرگز ندید خوبی خود را در این میان
در آرزویِ آن که شود جلبِ همه است
ای کاش میشنید که این مهربان محض
هم عزیزِِ جانِ ما، هم عزیز خویش است
در فکرِ حالِ مردم و غرقِ تب همه است
قلبش برای شادیِ عالم، وسیع گشت
همواره پای خستگی و رُطَبِ همه است
گلهای عاطفه ز نگاهش شکوفه کرد
او در تمام غصهها، مذهب همه است
اما دریغ، در خَم اینگونه مهربان!
زخویش غافل، پی منصبِ همه است
گهی که نوبت خودش شد، به لرزه رفت
گویا در هراس شب و کوکبِ همه است
هرگز ندید خوبی خود را در این میان
در آرزویِ آن که شود جلبِ همه است
ای کاش میشنید که این مهربان محض
هم عزیزِِ جانِ ما، هم عزیز خویش است
❤1
Family Line
Conan Gray
خرد داشت و درک ،عشقش عمیق بود
چون مهربان بود، نابود شد، غمی شفیق
افسونِ مهر، او را به خویش برد
خود را ندید، از جهان دل کند، پر کشید
منطق به پایش بود، اما فدا نمود
عشقش ز جان گذشت، شد پرپر، کبود.
شمعی که آب شد، به پای آرزویِ غیر
پایانِ او سکوت، دریغ از دلِ دلیر
چون مهربان بود، نابود شد، غمی شفیق
افسونِ مهر، او را به خویش برد
خود را ندید، از جهان دل کند، پر کشید
منطق به پایش بود، اما فدا نمود
عشقش ز جان گذشت، شد پرپر، کبود.
شمعی که آب شد، به پای آرزویِ غیر
پایانِ او سکوت، دریغ از دلِ دلیر
❤1
Pretty Girl
Clairo
تویی، نبضِ غروبِ سرد و خاموش
هزاران آرزو، در سر فراموش
دلت دریایِ رویا و تماشا
ولی پایت، اسیرِ بندِ دنیا
نگاهت گرم، اما جانت افسرد
تمامِ قصهات را، غصه بُرد
تو را در اوجِ سرخی میشناسم
غریقِ حسرتی، در التهاسم
هزاران آرزو، در سر فراموش
دلت دریایِ رویا و تماشا
ولی پایت، اسیرِ بندِ دنیا
نگاهت گرم، اما جانت افسرد
تمامِ قصهات را، غصه بُرد
تو را در اوجِ سرخی میشناسم
غریقِ حسرتی، در التهاسم
❤1💘1
Mrs. Potato Head
Melanie Martinez
خودت نیستی، که اینگونه غریبی
به چشمِ خویش، بیرنگ و فریبی
نمیبینی که در جانِ جهانی؟
که در قلبِ کسان، آرامِ جانی؟
تو در بند نخواستن ها اسیری
نه میدانی چقدر پرمهر و شیری!
اگر باشی همانکه هست و بودی
جهان میشد به عشقت، در سرودی
به چشمِ خویش، بیرنگ و فریبی
نمیبینی که در جانِ جهانی؟
که در قلبِ کسان، آرامِ جانی؟
تو در بند نخواستن ها اسیری
نه میدانی چقدر پرمهر و شیری!
اگر باشی همانکه هست و بودی
جهان میشد به عشقت، در سرودی
❤1
Private
The Neighbourhood
تو میبینی خودت را، رنگِ آبی
غمی در عمقِ دریایِ سرابی
نمیدانی که در تو، نور پیداست
تو خورشیدی، که عالم گرمِ آنجاست
به قلبت، مهربانی خانهدار است
نشانت، روشناییِ بهار است
تو غرقِ ابرِ ابهام و غروبی
نمیدانی چه پاک و بیعیوبی
غمی در عمقِ دریایِ سرابی
نمیدانی که در تو، نور پیداست
تو خورشیدی، که عالم گرمِ آنجاست
به قلبت، مهربانی خانهدار است
نشانت، روشناییِ بهار است
تو غرقِ ابرِ ابهام و غروبی
نمیدانی چه پاک و بیعیوبی
❤2