Caraphernelia
Pierce The Veil
مدام در فکرِ خویش،در تپش است
دلی به وسعتِ دریا، غرق پرسش است
حس میکندعالم، ز هر غمی رنجور
سزای این دل پاک تنها ستایش است
چه مهربان که به هر نیش، میزند تیشه
بنگر به او، که این خودِ سازش است
دلی به وسعتِ دریا، غرق پرسش است
حس میکندعالم، ز هر غمی رنجور
سزای این دل پاک تنها ستایش است
چه مهربان که به هر نیش، میزند تیشه
بنگر به او، که این خودِ سازش است
❤1💘1
I'll Call You Mine
girl in red
با دل رنجور و نازک، چون گلِ بیتابی
گاه میرنجی ز حرفی، از سرِ بیخوابی
لجبری، همین سرکشیات شیرین است
در دل توست، میان خستگی، مهتابی
گاه میرنجی ز حرفی، از سرِ بیخوابی
لجبری، همین سرکشیات شیرین است
در دل توست، میان خستگی، مهتابی
❤1
【Ado】うっせぇわ (Usseewa)
پر زِ شوری و سرت لبریزِ از داناییست
نازنین! در تو، هوشِ عجیبی جاریست
گاه با یک خنده، دنیایی به بازی میبری
بس که در تدبیرِ خود، استاد و ماهری
شور و شوقی داری و فکری عجیب
در دلِ تو صد کلک، ذهنی پر فریب
نازنین! در تو، هوشِ عجیبی جاریست
گاه با یک خنده، دنیایی به بازی میبری
بس که در تدبیرِ خود، استاد و ماهری
شور و شوقی داری و فکری عجیب
در دلِ تو صد کلک، ذهنی پر فریب
❤1
Dead Girl Walking
Carrie Hope Fletcher & Jamie Muscato
نازنین، در سینه داری مهرِ بیحد و مرام
مهرت میرسدبر قلبِ ما هرصبح و شام
کنجکاویِ وجودت،چو رودی جاریست
جستجو میکنی تو، با دلی شیرینکلام
از نسیم کوچِ تغییرات، دلگیر میشوی
خواهی بماند ان عهد ما، در یک نظام
مهربانی، با صفایی، ساده و بی ادعا
خندهات آرامشی دارد که غممان تمام
عشق در دستانت گل میکند با یک نگاه
هستیِ تو، بهترینِ لحظه، بهترینِ پیام
مهرت میرسدبر قلبِ ما هرصبح و شام
کنجکاویِ وجودت،چو رودی جاریست
جستجو میکنی تو، با دلی شیرینکلام
از نسیم کوچِ تغییرات، دلگیر میشوی
خواهی بماند ان عهد ما، در یک نظام
مهربانی، با صفایی، ساده و بی ادعا
خندهات آرامشی دارد که غممان تمام
عشق در دستانت گل میکند با یک نگاه
هستیِ تو، بهترینِ لحظه، بهترینِ پیام
❤1
Memories
Conan Gray
در پیچ و تابِ تصمیم، درماندهای دوباره
دلدادهیِ کمالی، با شورِ بیشماره
با مردمِ زمانه، مهری به لب نداری
امابه جانِ خویشت، هستی به قهروچاره
در گلبرگِ نگاهت، رازی نهفته پیداست
چون نرگسِ بیچاره، در خویش پاره پاره
کاری که میپذیری، باید تمام گردد
تا آخرش نمانی، تو درآن راه، آواره
هرچند عیبجویی، با خود نامهربانی
اما دلی تو داری، از مهرِ بیکراره
با خود کمی مدارا، ای مهربانِ رنجور
با خود مجنگ اینقدر، ای جانِ پُر شراره
دلدادهیِ کمالی، با شورِ بیشماره
با مردمِ زمانه، مهری به لب نداری
امابه جانِ خویشت، هستی به قهروچاره
در گلبرگِ نگاهت، رازی نهفته پیداست
چون نرگسِ بیچاره، در خویش پاره پاره
کاری که میپذیری، باید تمام گردد
تا آخرش نمانی، تو درآن راه، آواره
هرچند عیبجویی، با خود نامهربانی
اما دلی تو داری، از مهرِ بیکراره
با خود کمی مدارا، ای مهربانِ رنجور
با خود مجنگ اینقدر، ای جانِ پُر شراره
❤1
به https://t.me/mondlersdaughter عزیز
اینقدر به خودت سخت نگیر تو فوقالعاده ای، ممکنه بقیه تورو ی ادم ایراد گیر ببینن ولی تو فقط توی خاطرات گذشته غرقی، همون خاطراتی که توش شاد بودی
همون خاطراتی که ی ایران شاد بودن
حتی اگه واقعا هم خاطرات تو نباشن
همون خاطراتی که ی ایران شاد بودن
حتی اگه واقعا هم خاطرات تو نباشن
❤2
سرود آزادی
Ethnic Musicians
او با مسیر مردم، در خط خود نمیرفت
در جستجوی راهی، لبریز از رهایی
ذهنش به پهنایِ دشت، آزاد، بیپایان
در پی هر حقیقت، در گیرِ یکصدایی
میجنگد او برای، قطره ای از زیبایی
تا بگذرد ز سختی، در اوج بینوایی
از خونِ پاکِ غیرت، رنگین کند رهَش را
تا بشکند طلسمِ، هر ظلم و هر جدایی
میسازد او به دستان، فردا برای فردا
در آرزوی یک روز، دیدن ازادیِ ایرانی
او همچو نوریست ، در دشتی از سیاهی
میتابد و میماند، چون روحِ روشنایی
در جستجوی راهی، لبریز از رهایی
ذهنش به پهنایِ دشت، آزاد، بیپایان
در پی هر حقیقت، در گیرِ یکصدایی
میجنگد او برای، قطره ای از زیبایی
تا بگذرد ز سختی، در اوج بینوایی
از خونِ پاکِ غیرت، رنگین کند رهَش را
تا بشکند طلسمِ، هر ظلم و هر جدایی
میسازد او به دستان، فردا برای فردا
در آرزوی یک روز، دیدن ازادیِ ایرانی
او همچو نوریست ، در دشتی از سیاهی
میتابد و میماند، چون روحِ روشنایی
❤1
Doesn't Thrill Me
او مثل یک شکوفهی نیلوفر است و بس
آرام در میان گل و آتشیست، پس
در قلبش چو کهکشانی، صفاست
اما زبان سرخش از آن است، همنفس
تا حرف کج شنید، همان دم برآشفت
چون تیغ، به سرِ هر چه خار و خس
آزرده میشود دلِ نازکنوازِ او
از هر جفای کوچکی، صحبت و ترس
زیباییاش به آینهام طعنه میزند
قلبی بزرگ دارد و روحی دادرس
اهلِ مصلحتطلبی نیست در کلام
راضی نمیشود به ریا و به هیچکَس
در راه دوستی، همهجا بیدریغ رفت
او یادگار عاطفهی سبزِ سبزِ بس!
آرام در میان گل و آتشیست، پس
در قلبش چو کهکشانی، صفاست
اما زبان سرخش از آن است، همنفس
تا حرف کج شنید، همان دم برآشفت
چون تیغ، به سرِ هر چه خار و خس
آزرده میشود دلِ نازکنوازِ او
از هر جفای کوچکی، صحبت و ترس
زیباییاش به آینهام طعنه میزند
قلبی بزرگ دارد و روحی دادرس
اهلِ مصلحتطلبی نیست در کلام
راضی نمیشود به ریا و به هیچکَس
در راه دوستی، همهجا بیدریغ رفت
او یادگار عاطفهی سبزِ سبزِ بس!
❤1