قصه ی آوازِ باغباغ هنوز آواز میخواند؛
پرندهها، برگها، حتی باد.
فقط من دیگر
صدای هیچکدام را نمیشنیدم.
گویا این قلب، طوری شکسته بود
که حتی اوای باغ نیز نتوانست
صدایش را بپوشاند.
https://t.me/Melreivel
قصه ی نور زمستانزمستان که امد،
خورشید هنوز هم نورش را،
به شیشه میتاباند.
اما گویا بعضی نور ها،
به اتاق من نمیرسیدند.
https://t.me/Lemonandyomato
💘1
قصه ی
نسیم میوزید،
آرام و بیگناه؛
اما خشمِ من
پشت هر برگ پنهان بود.
کاش میشد خشم را هم
مثل برگها
به دست باد سپرد.
چون گفتی نستا رو دوست داری و خودتم وایب نستا میدادی، نسیم خشم به هردوتون میومد
نسیمِ خشمنسیم میوزید،
آرام و بیگناه؛
اما خشمِ من
پشت هر برگ پنهان بود.
کاش میشد خشم را هم
مثل برگها
به دست باد سپرد.
https://t.me/oneandonlysherie
💘1
قصه ی فراتر از احساساحساسات امدند،
اما هربار
و در هر زندگی
مرا تنها گذاشتند.
تنها تفاوت این بود که
من خود،
زاده ی احساس و ارزو بودم.
https://t.me/starksdiary31
قصه ی شعرِ زندگیزندگی
شعریست که هنوز تمام نشده؛
حتی اگر بعضی بیتهایش
پر از گریه باشند.
شاید فردا،
در میان همین واژههای خیس،
سطر تازهای از امید
منتظرِ ما باشد.
https://t.me/jdkms11
قصه ی مرزِ جنونآنقدر حرف زدم
که سکوت، از من فرار کرد.
روی مرزِ جنون ایستاده بودم؛
موهایم پریشان،
خندهام بیدلیل،
و کلماتم زیباتر از همیشه.
شاید دیوانگی
فقط نام دیگریست
برای رهایی.
https://t.me/silentstar18
💘1
قصه ی غرقشدهدر فکرهایم غرق شدم؛
نه دریایی بود،
نه دستی برای نجات.
فقط ذهنی بود
که هرچه بیشتر فکر کرد،
بیشتر مرا
با خودش به عمق برد.
https://t.me/werevamp
💘1
قصه ی شعلهی آسمانآسمانش پر از ابر بود،
اما خندید.
از میان تمام طوفانها
شعلهای در او روشن ماند؛
کوچک، خسته،
اما خاموشنشدنی.
شاید بعضی آدمها
برای سوختن آفریده نشدهاند؛
برای شعلهور شدناند.
https://t.me/+jwu9Asbrta9lZjY0
قصه ی سفرِ اقیانوسهر روز پیشتر رفت؛
با امیدی که هنوز در دلش موج میزد.
اما اقیانوس،
هرچه دورتر میشد، عمیقتر میشد.
و او نمیدانست
این سفر برای رسیدن است،
یا برای پیدا کردنِ تهِ بیپایانِ خودش.
https://t.me/sstar_1234
💘1