قصه ی نمایشنامهی آسیب
پرده که بالا رفت،
همه لبخند میزدند.
من اما نقش کسی را بازی میکردم
که هیچ دردی را حس نمیکرد.
پرده که افتاد،
تماشاگرها دست زدند.
و من فهمیدم؛
برخی دردها
تنها زمانی احساس میشوند
که تماشاگری نباشد.
پرده که بالا رفت،
همه لبخند میزدند.
من اما نقش کسی را بازی میکردم
که هیچ دردی را حس نمیکرد.
پرده که افتاد،
تماشاگرها دست زدند.
و من فهمیدم؛
برخی دردها
تنها زمانی احساس میشوند
که تماشاگری نباشد.
https://t.me/healing134
قصه ی پری مهتابمیگفتند مهتاب،
پری کوچکی دارد
که شبها روی پنجرهها مینشیند.
هیچوقت ندیدمش؛
اما هر شب که غم به خانه می امد،
نور ماه کمی بیشتر میشد.
شاید پری،
همان امید کوچکی بود
که شادی را از پنجره وارد میکرد
https://t.me/Ilove0you143
قصه ی انتهای شبدر قعر مهتاب،
زمانی که همهچیز ساکت میشود،
صدای قلبم را میشنوم؛
آرام و خسته اما هنوز هم تپنده.
شاید شب برای همین تمام میشود؛
تا یادمان بیندازد
تاریکی روزی فرار خواهد کرد.
https://t.me/thevoidinmychest
💘1
قصه ی بهشت تاریکبهشتم را با دستهای خودم ساختم؛
پر از گل، پر از نور، پر از آرامش.
اما شب که شد، فهمیدم
بهشت هم میتواند تاریک باشد؛
اگر در درون قلبت، جهنم را تمنا کنی.
https://t.me/tellmewu
💘1
قصه ی اقیانوس خشمخشمم را سالها قورت دادم؛
آنقدر که درونم اقیانوسی شد.
هیچکس نفهمید چرا دیگر گریه نمیکنم.
تا روزی که یک نفر،
فقط یک قطره دیگر به آن اضافه کرد.
و من، برای اولینبار،
بهجای غرق شدن،
موج شدم.
https://t.me/Vodkyxa
💘2
قصه ی لبخند بارانباران میبارید و من لبخند میزدم؛
نه از شادی،
از اینکه بالاخره آسمان هم بلد بود
چیزی را که نمیتواند بگوید، ببارد.
https://t.me/Erixcly_ra
قصه ی
زندگی نمرد؛
فقط یک روز
آنقدر خسته شد
که دیگر برای زنده ماندن
تلاش نکرد.
و من ماندم
و شهری که هنوز نفس میکشید،
بیآنکه بداند
مدت هاست نوای زندگی را نمیشنود.
مرگِ زندگیزندگی نمرد؛
فقط یک روز
آنقدر خسته شد
که دیگر برای زنده ماندن
تلاش نکرد.
و من ماندم
و شهری که هنوز نفس میکشید،
بیآنکه بداند
مدت هاست نوای زندگی را نمیشنود.
https://t.me/DeathinFog
💘1
قصه ی آوازِ باغباغ هنوز آواز میخواند؛
پرندهها، برگها، حتی باد.
فقط من دیگر
صدای هیچکدام را نمیشنیدم.
گویا این قلب، طوری شکسته بود
که حتی اوای باغ نیز نتوانست
صدایش را بپوشاند.
https://t.me/Melreivel
قصه ی نور زمستانزمستان که امد،
خورشید هنوز هم نورش را،
به شیشه میتاباند.
اما گویا بعضی نور ها،
به اتاق من نمیرسیدند.
https://t.me/Lemonandyomato
💘1
قصه ی
نسیم میوزید،
آرام و بیگناه؛
اما خشمِ من
پشت هر برگ پنهان بود.
کاش میشد خشم را هم
مثل برگها
به دست باد سپرد.
چون گفتی نستا رو دوست داری و خودتم وایب نستا میدادی، نسیم خشم به هردوتون میومد
نسیمِ خشمنسیم میوزید،
آرام و بیگناه؛
اما خشمِ من
پشت هر برگ پنهان بود.
کاش میشد خشم را هم
مثل برگها
به دست باد سپرد.
https://t.me/oneandonlysherie
💘1