answer⋆
7 subscribers
92 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from m᥆᥆ᥒpᥲᥕ♬ (🪼﹒شاپرک . #)
   ★⋆..   ˚ .  .      
✦ این پیامو فورکنید تا بهتون بگم از عمق چنلاتون چه داستانی بیرون میاد و معروف ترین دیالوگش چی میشه
جوین باشین لطفا .⋆

Limit: تا وقتی خط بخوره
قصه ی نمایشنامه‌ی آسیب
پرده که بالا رفت،
همه لبخند می‌زدند.
من اما نقش کسی را بازی می‌کردم
که هیچ‌ دردی را حس نمیکرد.
پرده که افتاد،
تماشاگرها دست زدند.
و من فهمیدم؛
برخی دردها
تنها زمانی احساس میشوند
که تماشاگری نباشد.
https://t.me/healing134
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی پری مهتاب
می‌گفتند مهتاب،
پری کوچکی دارد
که شب‌ها روی پنجره‌ها می‌نشیند.
هیچ‌وقت ندیدمش؛
اما هر شب که غم به خانه می امد،
نور ماه کمی بیشتر می‌شد.
شاید پری،
همان امید کوچکی بود
که شادی را از پنجره وارد میکرد
https://t.me/Ilove0you143
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی انتهای شب
در قعر مهتاب،
زمانی که همه‌چیز ساکت می‌شود،
صدای قلبم را می‌شنوم؛
آرام و خسته اما هنوز هم تپنده.
شاید شب برای همین تمام می‌شود؛
تا یادمان بیندازد
تاریکی روزی فرار خواهد کرد.
https://t.me/thevoidinmychest
💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی بهشت تاریک
بهشتم را با دست‌های خودم ساختم؛
پر از گل، پر از نور، پر از آرامش.
اما شب که شد، فهمیدم
بهشت هم می‌تواند تاریک باشد؛
اگر در درون قلبت، جهنم را تمنا کنی.
https://t.me/tellmewu
💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی اقیانوس خشم
خشمم را سال‌ها قورت دادم؛
آن‌قدر که درونم اقیانوسی شد.
هیچ‌کس نفهمید چرا دیگر گریه نمی‌کنم.
تا روزی که یک نفر،
فقط یک قطره دیگر به آن اضافه کرد.
و من، برای اولین‌بار،
به‌جای غرق شدن،
موج شدم.
https://t.me/Vodkyxa
💘2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی لبخند باران
باران می‌بارید و من لبخند می‌زدم؛
نه از شادی،
از اینکه بالاخره آسمان هم بلد بود
چیزی را که نمی‌تواند بگوید، ببارد.
https://t.me/Erixcly_ra
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی مرگِ زندگی
زندگی نمرد؛
فقط یک روز
آن‌قدر خسته شد
که دیگر برای زنده ماندن
تلاش نکرد.
و من ماندم
و شهری که هنوز نفس می‌کشید،
بی‌آنکه بداند
مدت هاست نوای زندگی را نمیشنود.
https://t.me/DeathinFog
💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی آوازِ باغ
باغ هنوز آواز می‌خواند؛
پرنده‌ها، برگ‌ها، حتی باد.
فقط من دیگر
صدای هیچ‌کدام را نمی‌شنیدم.
گویا این قلب، طوری شکسته بود
که حتی اوای باغ نیز نتوانست
صدایش را بپوشاند.
https://t.me/Melreivel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی نور زمستان
زمستان که امد،
خورشید هنوز هم نورش را،
به شیشه میتاباند.
اما گویا بعضی نور ها،
به اتاق من نمیرسیدند.
https://t.me/Lemonandyomato
💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه ی نسیمِ خشم
نسیم می‌وزید،
آرام و بی‌گناه؛
اما خشمِ من
پشت هر برگ پنهان بود.
کاش می‌شد خشم را هم
مثل برگ‌ها
به دست باد سپرد.
https://t.me/oneandonlysherie

چون گفتی نستا رو دوست داری و خودتم وایب نستا میدادی، نسیم خشم به هردوتون میومد
💘1