افسانه ها میگویند پس از مرگش به دختربچه ای تناسخ پیدا کرد، نگهبان ستارگان شد؛ گویا روحش ستارگان و ماه را بیشتر از خدایان سرزمینش میپرستید.
هنوز که هنوزه مردم مانیای کوچک را میبیند، که از این ستاره به ان ستاره میپرد، گویا خوشحال است، خوشحال تر از هرزمانی روی زمین.
هنوز که هنوزه مردم مانیای کوچک را میبیند، که از این ستاره به ان ستاره میپرد، گویا خوشحال است، خوشحال تر از هرزمانی روی زمین.
https://telegram.me/moonflxxwr
افسانه ها میگوید پس از مرگش روح نشد، گویا میخواست احساسات شود، مهربانی و شادی.
اما انقدر ازار دید که روح خود را نابود کرد و میخواست هیچ باشد، به جنگل رفت و در غاری پنهان شد، هنوز که هنوزه هرکه در ان غار پا میگذارد صدای ناله های گریانش را میشنود.
صدایی که گویای ذات حقیقی انسان است، نابود کردن.
اما انقدر ازار دید که روح خود را نابود کرد و میخواست هیچ باشد، به جنگل رفت و در غاری پنهان شد، هنوز که هنوزه هرکه در ان غار پا میگذارد صدای ناله های گریانش را میشنود.
صدایی که گویای ذات حقیقی انسان است، نابود کردن.
https://t.me/stillpointtt
💘1
افسانه ها میگویند در زندگی از انانی بود که جای قلم میخواست کاغذ باشد، میخواست بر روی زیبایی مطرح شود.
پس جنگل شد، جنگلی که میانش دریا بود، رود بود، حیوان بود و نیک منظری؛ هنوز که هنوزه اگر به این جنگل بروی، جنگل ذات تورا میفهمد، اگر پلید باشی در هزارتوی این جنگل گم خواهی شد.
پس جنگل شد، جنگلی که میانش دریا بود، رود بود، حیوان بود و نیک منظری؛ هنوز که هنوزه اگر به این جنگل بروی، جنگل ذات تورا میفهمد، اگر پلید باشی در هزارتوی این جنگل گم خواهی شد.
https://t.me/Saaa_196
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش پلیدی شد، تاریکی شد.
اما شاید پلیدی و تاریکی در انچه ما انسان های پست میگوییم تعریف نشده باشد، گویا روحش این را میدانست
اسمان شد، ستاره شد، ستاره اش نابود.
اما شاید پلیدی و تاریکی در انچه ما انسان های پست میگوییم تعریف نشده باشد، گویا روحش این را میدانست
اسمان شد، ستاره شد، ستاره اش نابود.
https://t.me/Alastoria_Bio
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش بخشی از تابستان شد، گرمای سوزان تابستان را دوست نداشت، احساسات شد، شادی ها غم ها و گریه ها.
تابستان فصلی برای احساسات است برای قلب هایمان تا بتپند و بگریسند، روحش این را میدانست، روحش این را خوب میدانست.
تابستان فصلی برای احساسات است برای قلب هایمان تا بتپند و بگریسند، روحش این را میدانست، روحش این را خوب میدانست.
https://t.me/feels_like_summer
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش هیچگاه فراموش نشد، همچو خاطره ای که گرد و غبار رویش را گرفته در ذهن تمام مردم شهر بود،نوایش حتی به مردمی که او را نمیشناختند نیز رسیده بود، گویا روحش میدانست ان قدر به یاد ماندیست که هیچگاه فراموش نخواهد شد، حتی اکنون نیز اگر وارد شهر شوید گویا خاطره ای از ان فرد در ذهنتان قرار خواهد گرفت.
https://t.me/for_that_day
💘1
افسانه ها میگفتند، پس از مرگش هیچ نشد.
نه انکه بگوییم بی استعداد یا نازیبا بود، مشکل این بود که روحش نمیدانست باید در راستای چه چیزی تلاش کند، باید خود را چه کند تا راجبش افسانه گویند،گویا نتایج غیر عالی را اصلا جزو نتایج حساب نمیکرد، بی استراحت فکرمیکرد تا انکه روحش غرق زخمی شد که خود ایجاد کرده بود.
نه انکه بگوییم بی استعداد یا نازیبا بود، مشکل این بود که روحش نمیدانست باید در راستای چه چیزی تلاش کند، باید خود را چه کند تا راجبش افسانه گویند،گویا نتایج غیر عالی را اصلا جزو نتایج حساب نمیکرد، بی استراحت فکرمیکرد تا انکه روحش غرق زخمی شد که خود ایجاد کرده بود.
https://t.me/werabspf
قصه ی نمایشنامهی آسیب
پرده که بالا رفت،
همه لبخند میزدند.
من اما نقش کسی را بازی میکردم
که هیچ دردی را حس نمیکرد.
پرده که افتاد،
تماشاگرها دست زدند.
و من فهمیدم؛
برخی دردها
تنها زمانی احساس میشوند
که تماشاگری نباشد.
پرده که بالا رفت،
همه لبخند میزدند.
من اما نقش کسی را بازی میکردم
که هیچ دردی را حس نمیکرد.
پرده که افتاد،
تماشاگرها دست زدند.
و من فهمیدم؛
برخی دردها
تنها زمانی احساس میشوند
که تماشاگری نباشد.
https://t.me/healing134
قصه ی پری مهتابمیگفتند مهتاب،
پری کوچکی دارد
که شبها روی پنجرهها مینشیند.
هیچوقت ندیدمش؛
اما هر شب که غم به خانه می امد،
نور ماه کمی بیشتر میشد.
شاید پری،
همان امید کوچکی بود
که شادی را از پنجره وارد میکرد
https://t.me/Ilove0you143
قصه ی انتهای شبدر قعر مهتاب،
زمانی که همهچیز ساکت میشود،
صدای قلبم را میشنوم؛
آرام و خسته اما هنوز هم تپنده.
شاید شب برای همین تمام میشود؛
تا یادمان بیندازد
تاریکی روزی فرار خواهد کرد.
https://t.me/thevoidinmychest
💘1