افسانه ها میگویند پس از مرگش هم نتوانست هنرش را خاموش کند، روحش در روستاها شهرها و حتی جهان ها سفر میکرد و از خود هنری به جا میگذاشت.
برخی میگفتند تا سال های اینده برای خود شهری خواهد ساخت، شهری که هنر پایه اصلی وجودش خواهد بود.
برخی میگفتند تا سال های اینده برای خود شهری خواهد ساخت، شهری که هنر پایه اصلی وجودش خواهد بود.
https://t.me/everlivingnetherbound
💘1
افسانه ها میگویند پس از به چیزهای زیادی تبدیل شد، گویا هنوز نمیدانست برای چه کاری خوب است،گویا روحش نمیفهمید در چه چیزی کامل است، اما نکته این بود که هرچه میشد کامل نبود، نقاشی ای نیمه کاره، متنی نصفه و تابلویی نصفه نیمه؛
گویا روحش باور کرده بود که هرچه هم شود ناکافی خواهد بود.
گویا روحش باور کرده بود که هرچه هم شود ناکافی خواهد بود.
https://telegram.me/justcallmeblitz
افسانه ها میگویند پس از مرگش نیز اعتمادی به ادم ها نداشت، روحش به خشم تبدیل شده بود، مردم کلیسا نمیتوانستند تطهیرش کنند و هیچ دعایی کارساز نبود.
انسان ها انقدر ازارش داده بودند که برایشان خشم شد، به نابودی کشیدشان.
انسان ها انقدر ازارش داده بودند که برایشان خشم شد، به نابودی کشیدشان.
https://telegram.me/fuckxyall
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش تصمیم گرفت شاعر شود،قلم شود،کاغذ شود؛ میخواست همه چیز باشد تا زیبایی ببخشد،
گویا روحش فهمیده بود باید روزی کاری را که میتواند شروع کند، افسوس که این روز، روزی پس از مرگش بود و انسان ها نسبت به روح های نویسنده، ترسان!
گویا روحش فهمیده بود باید روزی کاری را که میتواند شروع کند، افسوس که این روز، روزی پس از مرگش بود و انسان ها نسبت به روح های نویسنده، ترسان!
https://telegram.me/mahakzn
💘1
افسانه ها میگویند، پس از مرگش روحش درخواست کرد که اهنگی شود، اهنگی که در ذهن بماند و فراموش نشود، اما هیچوقت نتوانست، او نوایی شد، صدایی کم رنگ و موسیقی ارام که خود از ان تنفر داشت اما هر روز در شهر پخش میشد، کم کم همه ان را شنیدند، عاشقش شدند، اما موسیقی ما هیچوقت به خود علاقه ای پیدا نکرد.
https://telegram.me/idkwhatthefuckimdoinganymore
افسانه ها میگویند پس از مرگش جغدی سیاه شد،از تعامل با انسان ها لذت نمیبرد و علاقه ای به سر و کله زدن با حیوانات جنگل نداشت پس روحش درخواست کرد ناپدید شود، اما جغد شد، گویا حرف روح ها برای هیچکس مهم نیست؛ مردم میگویند جغد افسانه ی ما توانسته راهی به جهانی دیگر پیدا کند، جهانی که در ان بیشتر از هرچیز خودش است.
https://telegram.me/Space_L0V3R
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش به دختربچه ای تناسخ پیدا کرد، نگهبان ستارگان شد؛ گویا روحش ستارگان و ماه را بیشتر از خدایان سرزمینش میپرستید.
هنوز که هنوزه مردم مانیای کوچک را میبیند، که از این ستاره به ان ستاره میپرد، گویا خوشحال است، خوشحال تر از هرزمانی روی زمین.
هنوز که هنوزه مردم مانیای کوچک را میبیند، که از این ستاره به ان ستاره میپرد، گویا خوشحال است، خوشحال تر از هرزمانی روی زمین.
https://telegram.me/moonflxxwr
افسانه ها میگوید پس از مرگش روح نشد، گویا میخواست احساسات شود، مهربانی و شادی.
اما انقدر ازار دید که روح خود را نابود کرد و میخواست هیچ باشد، به جنگل رفت و در غاری پنهان شد، هنوز که هنوزه هرکه در ان غار پا میگذارد صدای ناله های گریانش را میشنود.
صدایی که گویای ذات حقیقی انسان است، نابود کردن.
اما انقدر ازار دید که روح خود را نابود کرد و میخواست هیچ باشد، به جنگل رفت و در غاری پنهان شد، هنوز که هنوزه هرکه در ان غار پا میگذارد صدای ناله های گریانش را میشنود.
صدایی که گویای ذات حقیقی انسان است، نابود کردن.
https://t.me/stillpointtt
💘1
افسانه ها میگویند در زندگی از انانی بود که جای قلم میخواست کاغذ باشد، میخواست بر روی زیبایی مطرح شود.
پس جنگل شد، جنگلی که میانش دریا بود، رود بود، حیوان بود و نیک منظری؛ هنوز که هنوزه اگر به این جنگل بروی، جنگل ذات تورا میفهمد، اگر پلید باشی در هزارتوی این جنگل گم خواهی شد.
پس جنگل شد، جنگلی که میانش دریا بود، رود بود، حیوان بود و نیک منظری؛ هنوز که هنوزه اگر به این جنگل بروی، جنگل ذات تورا میفهمد، اگر پلید باشی در هزارتوی این جنگل گم خواهی شد.
https://t.me/Saaa_196
💘1
افسانه ها میگویند پس از مرگش پلیدی شد، تاریکی شد.
اما شاید پلیدی و تاریکی در انچه ما انسان های پست میگوییم تعریف نشده باشد، گویا روحش این را میدانست
اسمان شد، ستاره شد، ستاره اش نابود.
اما شاید پلیدی و تاریکی در انچه ما انسان های پست میگوییم تعریف نشده باشد، گویا روحش این را میدانست
اسمان شد، ستاره شد، ستاره اش نابود.
https://t.me/Alastoria_Bio
💘1